دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

خستگی

به فلاسفه عزیز پیشنهاد میدم یه موضوع جدید رو مطرح کنن با نام "فلسفه خستگی"

بعضی وقتها احساس خستگی آدمو از پادرمیاره.

شاید از خودم خستم. 

خدایا واقعا نمیشد گاهی به جای یه آدم دیگه ای زندگی کنی و بفهمی که از دید بقیه هم دنیا به همون اندازه خسته کننده است؟

شاید هم از دست بقیه خستم.

اما تو این دنیا کیه که دوستانی گل و گلاب داشته باشه؟

با وجود خیلی چیزا، از زندگیم ناراضی نیستم. فقط احساس خستگی میکنم.

نمیدونم اینجور وقتها چی کار باید بکنم. شما میتونید سیلی بزنید تا من صورتمو سرخ نگه دارم؟


  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

هیجان انگیزترین قوی سیاهی که واسه آدما هست، خود زندگیه.

مثال بوقلمون رو یه لحظه در نظر بگیریم: بوقلمونی که صد روز بهش دونه داده میشه و روز صدم فکر میکنه هیچ خطری تهدیدش نمیکنه. چرا؟ چون تو این صد روز که هیچ خطری نبوده و همیشه آب و دونه اش هم مهیا بوده. اما با تمام امید و آرزوها، روز صدم با یه حرکت انقلابی سرش بریده میشه.

زندگی هم همینطوره. هیچ آدمی نمیتونه به این سؤال جواب بده که اگه تا الان سالم بوده، چرا فردا هم باید سالم باشه.

من گاهی وقتها یه تجربه ذهنی با خودم انجام میدم که واسم جالبه: فکر میکنم که کلاً فلج شدم و حرکت خاصی نمیتونم انجام بدم. فکر میکنم که اون موقع چه کاری میتونم انجام بدم و چه کاری نمیتونم بکنم. یه خورده با خودم کلنجار میرم و فکر میکنم.

منتها جالبترین قوی سیاه واسه آدم هم چیز جالبیه: مرگ

خیلی از حادثه ها تو زندگی هست که ممکنه واسمون اتفاق بیفته یا نیفته. اما این یکی مثل بقیه نیست."مرگ نیست که چاره نداشته باشه" رو خیلی شنیدیم.

نکته خوبشم اینجاست بدون اینکه بفهمیم یهو میاد سراغمون. 

من خوشم نمیاد از احادیث، زیاد تو وبلاگ استفاده کنم اما این یکی یه چیز دیگس:

برای دنیایت چنان زندگی کن که انگار تا ابد زندگی خواهی کرد و برای آخرتت، چنان زندگی کن که گویا قرار است فردا بمیری

**

آدما یه تصور اشتباهی که دارن و به نظر میرسه که این اشتباه رو قرار نیست هیچ‌وقت ترک کنن:

خوشبینانه ترین امیدها رو واسه خودشون دارن و انگار که بقیه هیچ آرزویی واسه خودشون ندارن و خطرناکتر از اون، فکر میکنن اتفاقای بد همیشه قراره واسه بقیه اتفاق بیفته

***

و سومین چیز اینکه خوشبختانه یا متاسفانه، از سیاست تقریباً هیچی نمیفهمم.

منتها این به این معنا نیست که روزنامه نمیخونم.(سایت های خبری که تقریباً سر هم نمیزنم)

سعی میکنم همیشه صفحه حوادث روزنامه‌ها رو بخونم.

و یه خورده بهشون فکر کنم.

با فکر کردن به مطالب صفحات  سوالای خیلی خوبی واسه آدم مطرح میشه.

اینکه من اگه تو اون موقعیت بودم، بعدش چی کار میکردم؟

اینکه چیکار میکنم تا همچین اتفاقی نیفته؟

اینکه مقصر کی بوده؟

یا خیلی سوالای دیگه ای که هر کس بنا به اندازه شعور خودش میتونه بپرسه.

****

با این سه مقدمه، میخواستم یه چیزی بگم.

از این به بعد، اون بالا کنار لینک "فیلم هایی که دیده ام"، یه جا به عنوان "وقایع اتفاقیه" میزارم که توش خبرای تامل برانگیزی از صفحه حوادث روزنامه که فکرمو مشغول کرده، مینویسم. 

سعی میکنم دقیقا متن خبرارو ننویسم و با یه خورده تغییر در نوشتنش، اونا رو اونجا بزارم. البته چون کار وقت گیریه، اگه حال نداشتم خودشونو مینویسم.

اگه خودم هم چیزی خواستم اضافه کنم(سوال یا چیزی که واسم جالب بوده یا ...)، زیر همون خبر مینویسم.

احتمالا هر روز هم تغییرش بدم و با یه چیز تازه تر عوضش کنم. البته شاید هم نتونم.

اگه دوست داشتین، نظر خصوصی بزارین. اگه هم دوست نداشتین، یه هفته ای جمعش میکنم بره پی کارش.

این هم لینک: http://sokhanedel.blog.ir/page/asd

*****

پینوشت نامربوط: این صفحه به خاطر اینکه دیگه نمیخوام هر روز بنویسم. 

اما اگه کسی خواست به وبلاگ سر بزنه، حداقل یه جایی باشه که هر روز آپ باشه. 

کسی دست خالی از این بارگاه ملکوتی نمیره:)

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

منو تایید بکن

یه تعدادی از آدما هم اشتباهات جالبی انجام میدن(توجه کنید که به نظر من اشتباهه. شاید به نظر خیلیای دیگه، درست‌ترین فکر ممکن باشه).

این آدما حرف جالبی میزنن.

میگن که چرا من باید به حرف کسی که 1400 سال پیش یه حرفی رو زده، اصلاً گوش بدم؟

میگن من خودم واسه خودم میتونم تصمیم بگیرم که چطوری عمل کنم و چطور آدمی باشم.

به نظرم اینطور آدما اشتباهی که مرتکب میشن، در وزن دهی و قیمت گذاشتن به حرفهای خودشون و بقیس.

یعنی احتمالاً به حرفای خودشون وزن بسیار بیشتری میدن نسبت به حرفای یه کس دیگه.

یا مثلاً به حرفای جدیدتر وزن بیشتری نسبت به حرفای قدیمیتر میدن.

یا شاید پیش خودشون فکر میکنن که حرفای علم درست تر از حرفای دین یا حرفای من درآوردی میتونه باشه.

مثلا فکر میکنن که هیچ وقت حاصل ضرب 7*7=48 نمیتونه به نتیجه‌ای ختم بشه.( اگه میخواید بدونید چی میگم به لینک https://goo.gl/1i5UMM یه سری بزنید)

پرانتز باز. متاسفانه اینطور آدما تو همون گام اول هم به چیزایی مثل نماز و روزه، انتقاد میکنن.(فک میکنم چیزای خیلی بهتری واسه گیر دادن باشه اما نمیدونم چرا بیشترشون مخصوصا به نماز گیر میدن). اگه آدم مذهبی هستین و از اینجور چیزا میشنوید، به نظرم بهترین جواب اینه که من این کارارو بی دلیل انجام میدم و برگردید به خودشون اون کارایی که بی دلیل انجام میدن رو بگید. یکی از کارایی که خیلی آدما بی دلیل انجام میدن، زندگی کردنه. فک میکنم خیلی آدما رو میشه با همین ترفند که "چرا داری زندگی میکنی؟" خاک کرد:)    پرانتز بسته.


به نظرم ما آدما دو تا اشتباه رو به راحتی میتونیم مرتکب شیم:

یکی اینکه به حرفای برخی افراد(از جمله خودمون) وزن بسیار بیشتری نسبت به اون چیزی که باید باشه، میدیم.

دوم اینکه به حرفای برخی افراد(مثلا قدیمیترها)، وزن بسیار کمتری نسبت به اون چیزی که باید باشه، میدیم.

**

یکی از دلایل اشتباهمون تو وزن دهی به نظرات بقیه، به خاطر مرزبندی به وجود میاد. به نظرات آدمایی که داخل مرز ما هستند، وزن بیشتری میدیم و به آدمایی که خارج مرز هستن، وزن کمتری میدیم.

مثلاً یه آدم غیرمذهبی به حرفای یه غیرمذهبی دیگه اهمیت بیشتری نسبت به حرفای یه فرد مذهبی میده و دقیقاً همین حرف حتی احتمالاً با شدت بیشتر در مورد مذهبی‌ها میفته(در حالی که حدیث «خذالحکمه و لو من المنافق» رو دارن)

یا شاید ماها مثلاً به حرفای یه ایرانی اهمیت بیشتری در مقایسه با حرفای یه غیرایرانی بدیم.

این موردو نمیدونم درست میگم یا نه اما فکر میکنم ما حتی بین افراد معاصر و افراد قدیمی تر هم مرزبندی تشکیل میدیم و شاید به خاطر همین به حرفای آدمای جدیدتر بیشتر اهمیت میدیم.


احتمالاً این چیزایی که من میگم، همون خطای تأیید باشه.

به حرفایی که حرف ما رو تأیید بکنن، وزن بیشتری میدیم نسبت به حرفایی که حرف ما رو نقض میکنن.

به عبارت تصویر:

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰
پیشنوشت: ممکنه نکته مفیدی تو این مطلب واسه شما نباشه.
***
با اسم واقعی نوشتن یه سری محدودیتا و یه سری خوبیا داره.
یه خوبیش اینه که با خیال راحت میتونی عکستو بزاری تو وبلاگ.


یه چیزی که امسال تجربه کردم، بلند کردن موهام بود. چیز عجیب غریبی نبود اما بیشتر بچه ها منو به عنوان پسری که موهاشو بلند کنه، نمیشناختن. خیلی بچه ی سر به زیریم.
البته عکس واسه سیزده بدر امساله و من موهامو 19 آبان کامل کوتاه کردم. شاید بتونید حدس بزنید که چقدر بلندتر از این شده بوده.
***
یه خوبی این تجربه این بود که هیچکس واقعا نفهمید که دلیل من واسه انجام این کار چی بود. مگه اینکه کسی اونقد منو بشناسه که فک نمیکنم همچین کسی موجود باشه. میدونید البته خودم بعضی وقتها اشاره ای میکردم اما واسه بقیه که هیچ اهمیتی نداره، به خاطر همین توجهی نمیکنن.
کلا عاشق حرفاییم که زیرپوستی یه چیزی رو میگم اما هیچ کسی نمیفهمه.
***
تو این قضیه دو تا گروه از آدما واسم جالبتر از بقیه بودن.
یه گروهی که قبل کوتاه کردن موها، میگفتن خیلی بده و بعدش وقتی عکساشو نشون میدادم میگفتن "خوب بوده ها"
و یه گروه دیگه هم اولش میگفتن خیلی خوبه و بعدش میگفتن خیلی مزخرف بود.

کاری ندارم به اینکه دروغ میگفتن یا میخواستن دل منو خوش کنن یا هرچی، مهم اینه که نظر بعضی آدما بعد یه اتفاق عوض میشه.
مهم نیست که اون آدما با چه نیتی اون حرفو گفتن، مهم اینه که من شنونده چه برداشتی از نیت اونا، اون حرف رو شنیدم. نیت و نظر اونا که مهم نیست مهم فکریه که ما از نیت اونا داریم.
و به نظرم ما آدما در فهمیدن نیت و فکر همدیگه اشتباه میکنیم.
و به خاطر همین گاهی از روی همین فکری که از بقیه گرفتیم، تصمیمات اشتباهی میگیریم.
یکی از فکرهایی که بعد این اتفاق میکردم، با خودم گفتم حتی در "چیز" بسیار ساده ای مانند سلیقه و اینجورچیزا، هم آدما خیلی اشتباه میکنن و هم مایی که حرف اونا رو میشنویم.
حتی تو چیزای ساده هم به نظر بقیه نمیشه زیاد اعتنایی کرد. در چیزای سخت تر که اصلا نمیشه.
***
یه دوستی داشتیم دوران اول دبیرستان که زیاد آدم اجتماعی ای نبود. بعد مدرسه، سوار تاکسی میشد و میرفت. زیاد هم با کسی مراوده ای نداشت. دانش آموز زرنگی هم بود.
این آدم سال های بعدی دبیرستان، یه آدم اجتماعی ای شده بود و بجه ها فکر میکردن که اتفاق خیلی خوبیه.
منتها به آدمی خیلی دعوایی تبدیل شده بود. دعواهای خیلی ناجوری هم میکرد. تو درسش هم خیلی افت کرد.

چیزی که میخوام بگم آدما نمیتونن تشخیص بدن واسه دوستشون و یا کلا واسه یه کس دیگه، چی خوبه و چی بده. تقریبا میتونم بگم هر چی بگن غلطه. زیاد به نظر بقیه نباید احترام بذاریم. خودمون هر چی که فکر میکنیم درسته رو بریم، روزهای بهتری خواهیم داشت.
  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

میخوام حرفمو در قالب یه داستان تجربه شده بگم.

**

حدود 9 ماه پیش، تو مترو یه جریانی رو دیدم و به خاطر همون، مطلبِ تمرین برای ویژگی ای برای 10 سال آینده، رو نوشتم. گفتم شاید به لینک سر نزنید و به خاطر همین، اون قسمتِ مورد نیاِز مطلب واسه داستانو همینجا مینویسم:

«اون روز تو مترو مردی رو دیدم که بر خلاف بقیه که وقتی از مترو پیاده میشن، به سمت در خروجی هجوم میبرن، وقتی از مترو پیاده شد در نهایت ارامش بود و وقتی هم که میخواست متروی یه مسیر دیگه رو سوار شه و اون مترو جلوی اون، دراش بسته میشد و او هیچ کوششی نکرد تا فرار کنه و یه جوری خودشو به مترو برسونه و با نهایت ارامش رفت تا رو صندلی بشینه و منتظر متروی بعدی باشه،یه لحظه با خودم گفتم که ای کاش من هم چنین ویژگی ای داشتم و اثر اون لحظه تا حدی بود که تا همین الان هم ، آن چنان حسی رو دارم

چند روز بعد از نوشتن، از یکی از دوستان نظرشو راجع به این پست پرسیدم.

دوست من چون اون موقع، کتاب قوی سیاه رو میخوند، گفتش که تو این نوشته، مرتکب خطای قصه پردازی شدی. من هم چون اون موقع نمیفهمیدم اصلاً خطای قصه پردازی یعنی چی، پیش خودم گفتم حتماً درست میگه و پیش خودم حس خوبی نداشتم از اینکه یه خطایی انجام دادم.

گذشت تا این اواخر، وقتی کتاب قوی سیاه رو میخوندم، به نوشته‌ای برخورد کردم که دقیقاً همون پاراگراف خودم یادم اومد:


**

کلاً اینطور فکر میکنم که اشتباه کردن، واسه آدما هزینه ی چندانی نداره

منتها اگه بخوام اشتباهاتمو کمتر کنم، سعی میکنم از کسی سوال بپرسم که به نسبت من اشتباهات خیلی کمتر (یا مثلا اشتباهات خیلی بزرگ‌تری) انجام میده. و به نظرم این تجربه کردنه که باعث همچین تمایزهایی میشه.

(یه جورایی دیگه از کسی که هم قد و قواره خودمه، راجع به محتوای چیزی و این که اشتباهه یا نه، سوال نمیپرسم. اما در عوض نحوه نگارشمو از هر کسی که بتونم میپرسم.)

دونستن یه چیز باعث نمیشه که اون فرد حرف درست رو بزنه. در عوض، شاید تجربه کردن دلیلی بر این باشه که حرف درست تری رو بزنه.

***

این اولین پست راجع به اشتباه در وزن دهی به آدما: 

اول اینکه ما به آدمایی که میدونن وزن بیشتری نسبت به آدمایی که تجربه کردن، میدیم. 

و متاسفانه در اغلب موارد، رو این اشتباهمون هم اصرار داریم.

***

امیدوارم "دونستن"ـی که تو این پست منظورمه رو واضح گفته باشم.

دوستی که راجع به خطای قصه پردازی به من میگفت، به نظرم تنها داشت از رو کتاب چیزی رو میگفت نه اینکه اون قضیه رو دونسته باشه.

منظورم از "دونستن" تو این پست، توهمی از "دونستن"ـه که برخی از ماها داریم  و حتی با همین توهم از دونستن هم، سر بعضیا رو شیره میمالیم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

حرفهای بقیه را با قیمت یکسان نخر. حرفهای برخی ها، بیشتر از بقیه و حتی بیشتر از حرفهای خودت، برایت ارزش داشته باشند.

نامه‌ای از متی(13:16)

**

فکر میکنم تا حالا چیزهای بسیار زیادی، از ایشون یاد گرفتم. اما به نظرم یکی از مهمترین ها، همین حرفیه که بالا گفتم.

البته اگه منظورشونو درست متوجه شده باشم.

میتونید تو این لینک حرفای خودشونو بخونید.(خوندن اون دو تا کامنت و جوابشون، به نظرم مستحب موکده)

**

حرفای بعضی‌ها رو مفت هم نباید خرید. حرفهای بعضی‌ها رو فقط در بعضی چیزای ساده باید گوش کرد. حرفای بعضی‌ها رو هم باید با گوش جان شنید.

یه مثال واضح تو این مورد، همون مثالیه که راجع به دموکراسی میزنن.

من بی‌سواد که تقریباً هیچی از سیاست و اینجور چیزا نمیفهمم، به همون اندازه حق رأی دارم که یه فرد باسواد سیاسی داره.

**

پینوشت نامربوط:

از هفته پیش تصمیم گرفتم راجع به پستی که جمعه میزارم، وسط هفته هم چند تا پست دیگه بزارم. مثلا به عنوان مبنا.

این هفته که گذشت، واسه خودم راضی کننده بود. چون حداقل میدونستم راجع به چی قراره متمرکز شم. با ماجرای آه کشیدن و اینجور چیزا شروع کردم، یه کتاب معرفی کردم راجع بهش و فک میکنم دو سه تا پست هم راجع بهش نوشتم.


  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

پیشنوشت1: این متن، در ادامه متن ثبات یا پایداری که مقدمه ای در مورد شروع یه رابطه خوب برای ازدواجه، نوشتم.

پیشنوشت2: این متن رو شاید هزاران جای دیگه هم خونده باشید. اما من سعی میکنم به روش خودم نمادگذاری کنم تا یه خورده فهمش و به کارگیریش واسه خودم آسون تر باشه.

پیشنوشت3: گروه چهارم رو اولین بار از سخنرانی دکترشریعتی فهمیدم. اما بقیه گروهها، مثالای بیشتری تو هرجایی داره.

پیشنوشت4: این نوشته به نظرم میتونه درست نباشه، اما حداقل میتونه مفید باشه. اگه آدم بدونه که هر کاری رو به چه انگیزه‌ای انجام میده، به نظرم بینهایت مفیده.

پیشنوشت5: تعداد انگیزه‌ها شاید خیلی زیادتر میتونه باشه اما این چهارتا به نظرم خیلی رایجه.

**

به نظرم میرسه که برای انجام دادن بسیاری از کارهامون، چهار نوع انگیزه میتونه وجود داشته باشه.

1- اولیش رو به طور کلی، نمادگذاری میکنم: "x برای x" به این معنی که من کار x رو انجام میدم تا انگیزه x رو ارضاء کنم.

مثال هاش به نظرم بینهایت تاست.

مثلاً نتیجه «تفاوت برای تفاوت» رو ببینید:)

یا تعداد بیشتری لینک به عنوان مثال:

«بیشتر برای بیشتر» بیشتر نه به خاطر اینکه بیشترش، به درد میخوره بلکه فقط به این خاطر که بیشتر باشه دیگه.

"مذهب برای مذهب" که مثال معروفشه. یه سال پیش راجع بهش تو این لینک نوشتم.

یا مثالی که بین فیلم بازها بیشتر درک میشه: «جلوه‌های ویژه برای جلوه‌های ویژه». فیلم‌هایی که توشون، جلوه‌های ویژه به خود داستان کمکی نمیکنه بلکه صرفاً جلوه‌های ویژه ای هستن که نیاز ما به وجود جلوه‌های ویژه رو ارضاء میکنن.

البته لازم هم نیست تا عبارت های x هم دقیقاً عین هم باشن.

«راجع بهش حرف نزن چون مقدسه». این جمله به نظرم شکل تحریف شده همون جمله «مقدس برای مقدس» هست. یه چیزی مقدسه چون مقدسه دیگه:)

به نظرم این‌جور روابط گروه اولی، احتمالا همچین نمودارایی دارن:


اگه روحیات انسانی رو در نظر نمیگرفتم، باید نمودار به صفر میرسید(یعنی کار گروه اول هیچ نتیجه‌ای نداشت) اما به نظرم تو واقعیت به یه نقطه ی منفی میرسه. دلیلم؟

مثلاً اگه کسی «تفاوت برای تفاوت» رو اجرا کنه و آخرش به خودش یه نگاهی بندازه، دچار یأس فلسفی میشه دیگه؛ چرا که وقتش رفته، احتمالاً با تمسخر دیگران روبه رو شده و... . اینطور نیست؟

2-گروه دوم رو شاید بشه گفت:”x برای y”

کاری رو فقط به خاطر انگیزه دیگران، مرتکب بشی و احتمالا خودت هیچ بهره پایداری ازش نبری.

به نظرم آرکتایپ «دلقک» هم میتونه نشون دهنده کارهای این گروه باشه.

ضمناً این گروه کارها رو شاید بشه به عنوان «ریا» هم در نظر گرفت.

این هم مثالاش زیاده.

3-و گروه سوم رو شاید بشه اینطوری گفت:”x برای +x”

x کاریه که برای ارضاء نیاز +x که نیاز بسیار بزرگی هستش و احتمالاً خارج از x هست(یعنی مثلاً نه با خود x کار داره و نه با ناتش)، انجام میدیم اما بهره ای پایدار به خود x هم میرسونه.

برای +x ای که منظورمه شاید بشه همچین مثالهایی زد: خدا، وطن، مادر، خانواده، جهان، آفریقا و ... .

شاید چیزی از جنس خودخواهی های پایدار باشه.

کسی که به دیگران آموزش میده هم یه آدم خودخواهه. چرا که میخواد در سال‌های آتی با افراد آموزش یافته کنار خودش زندگی بهتری داشته باشه.

به قول آقای شعبانعلی، خودخواهی هم دو جوره. خودخواهی ناپایدار که فرد فقط به خودش فکر میکنه و در بلندمدت چیزی عایدش نمیشه و خودخواهی پایدار که فرد باز به خودش فکر میکنه اما در بلند مدت هم پایداره.

**

چهارمیش رو یه خورده متفاوت تر از بقیه دیدم. به خاطر همین جدا مینویسم.

چهارمین روابط رو شاید بشه اینطوری گفت: “x برای not x”

این مورد هم موردیه که شاید زیاد به وجود میاد.

یک فردی، یه مدت به شدت آدم مومنیه. بعد یه مدت، به هر دلیل ممکن قید کل دین و ایمون رو میزنه و میشه یه آدم کاملاً غیرمومن. حالا همین شخص بعد یه مدت باز میشه همون آدم مؤمن و همینطور الی آخر. این مثال به نظرم تو جوامع کاملاً مشهوده.

شاید بشه تو قضیه آینده تکنولوژی ها هم دید.

یک زمانی خودروها و راههای ماشین رو، آنقدر زیاد خواهند بود که قدم زدن به یک کار لوکس و گران در راهروهای معمولی، تبدیل خواهد شد. بعدش کم کم باز همه به سمت قدم زدن خواهند رفت. بعد مثلاً همه قدم خواهند زد و دوباره ماشین‌ها، لوکس خواهند شد و همینطور الی آخر.

به قول شریعتی، افراط پاسخ طبیعی تفریطه.

نمودار این گروه به نظرم به یک نمودار سینوسی تبدیل خواهد شد.

این گروه شاید حتی از مورد اول هم خطرناکتر باشه . چرا که در این مورد فرد پیش خودش فکر میکنه که همواره در حال یادگیری و بهترشدنه، اما راستش به نظرم در بیشتر مواقع همچین افرادی به یه نقطه پایدار نمیرسن.

فرد گروه اول بعد یه مدت شاید به بی‌هدف بودن کار خودش پی ببره و بعد راه درست تری رو انتخاب کنه اما توهم فرد گروه دوم، اونو به نوسان نامتناهی میندازه.

ضمنا اینجور کارها یا در یه لجبازی با خودت شکل میگیره یا در لجبازی با محیط. یعنی یا نات x یا نات y.

**

پینوشت: اگه فکر میکنید یه جای این قضیه میلنگه، ممنون میشم بگید تا گفته باشید. من هم متن رو تغییر میدم تا تغییرش داده باشم:)

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

درخت گردو

خانه بچگی هایم خیلی دوست داشتنی بود.

از آن خانه‌های قدیمی که فقط یک چهارم پایانی زمینش، اتاق و پیشخانه بود و بقیه‌اش باغچه بود. راهرویی هم در وسط بود که راه به اتاق‌ها را باز میکرد و باغچه را به دو قسمت نصف میکرد.

بیشتر شبیه باغ بود تا باغچه.

پر از سبزیهای مختلف، گلهای رنگارنگ مخصوصاً گل محمدی(یا همان قیزیل گول خودمان)، یک درخت آلبالو و یک درخت مو(انگور) که روی سایبانی را پوشانده بود. تابستان‌ها، یکی از دلمشغولی هایم، پروانه و زنبورهایی بود که در باغچه پرسه میزدند.

اما در آن باغچه بیشتر از هر چیزی، درخت گردویمان را دوست داشتم. درخت گردویی بزرگ که هر روز بعدِ ناهار، میرفتم و رو شاخه‌هایش مینشستم و حتی دراز میکشیدم. گاهی وقتها هم اگر درسی داشتم، روی همان درخت میخواندم.

خانواده در سال 81 تصمیم میگیرد آن خانه قدیمی را خراب کند.

و تنها چیزی که مرا حتی به گریه انداخت، همان درخت بود. آن را از ریشه برداشتند و من فکر میکردم که میبرند تا جایی بیندازند. بیشتر گریه های کودکیم یادم نیست اما آن یکی را خیلی خوب به یاد دارم. نقطه مشترک گریه ها هم بسیار شیرین است؛ مادری که میخواهد فرزندش را آرام کند.

گذشت و گذشت تا اینکه دو سه سال پیش، وقتی برای عروسی یکی از فامیلها به روستا رفتیم، درخت گردویی ای دیدم و بسیار اتفاقی فهمیدم که همان درخت گردوی ماست.

اما این بار، آن بزرگی ای که فکر میکردم را در آن ندیدم.

قبل دیدنش، با بزرگ بودنش، دل مرا میبرد و شاید حس قدرت به من دست میداد. به هر دلیلی که بود، از آن لذت میبردم.

اما وقتی دیدم از آن چیزی که فکر میکرده ام کوچک‌تر بوده، دلزده شدم. دیگر حس خوشایندی به آن نداشتم.

**

و همین احساس را به برخی از ادمها که زمانی بزرگشان میدیدم و الان وقتی میبینمشان، انگار که خیلی کوچکتر بوده اند، دارم.

گاهی باید برگشت و دید که آیا انسان‌ها به اندازه‌ی عظمت و احترامی که برایشان قائل بوده ایم، هستند یا نه.

نه برای آنکه شخصیتشان را کوچک کنیم.

برای اینکه واقعیت جهان را بفهمیم.

همه چیز بزرگ می‌شوند و اگر سعی نکنی خودت را بزرگ‌تر کنی، به زودی برای برخی ها کوچک خواهی شد و آن وقت نه تنها به تو احترامی نخواهند گذاشت، بلکه شاید با این احساس که آن‌ها را فریب داده ای، از تو دلزده شوند.

مهم این است که بتوانیم از افکار و انسان هایی که دیگر کوچک شده اند، بتوانیم با آرامش بگذریم.

**

پینوشت نامربوط:

الان قسمت بیشتری از خانه‌مان، قابل سکونت است و بقیه‌اش حیاط و تنها کوچکتر از 1 مترمربع، فقط خاک است که تنه ای بریده شده از یک درخت سیب در آن ریشه دارد و سری ندارد.

خانه را بزرگ‌تر کردیم تا شاید راحت‌تر زندگی کنیم اما شاید اشتباه میکرده ایم. شاید آسایش خانه به بزرگ بودنش نیست. حواشی گاهی مهم‌تر از اصل موضوع است.

آنطور که میگویند، یکی از بزرگترین چیزهایی که از دست داده ایم، معماری سنتی خانه‌هایمان است.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

ثبات یا پایداری

پیش نوشت:یکی از دغدغه های من تو زندگی، اینه که یه رابطه(و به خصوص عشق و ازدواج) رو از اول چطوری بسازی و چجوری ادامه بدی تا بتونی شادی و امید رو تجربه کنی.

سعی میکنم واسه خودم یه راه حل هایی برای این دغدغه ام داشته باشم.

مقدمتا، این دو تا نکته پایینی رو که بدیهین مینویسم تا حواسم بهشون باشه. یه راه حل خوب هم به نظرم رسیده که نمیدونم برای همه کاربردیه یا نه، اما فکر میکنم حداقل واسه من مفیده و بعدا مینویسمش.

***

اولین چیزی که احتمالا بیشتر ماها میدونیم اما به خاطر اهمیت موضوع درک خودمو ازش مینویسم، تفاوت مفهومی بین دو کلمه "پایداری" و "ثبات"ـه.

ثبات یه چیزی تو مایه های دیکتاتوری و نگه داشتن تو یه وضعیت خاص با زور، قانون یا هر چیز دیگه ایه.

و پایداری یک شی، حالتیه که اگه اون شی رو بخوای حتی با زور از اون حالت خارجش بکنی، قادر نباشی. 

مثلا تو فیزیک، پایدارترین مکان جسم، اونجاییه که انرژی کمتری داشته باشه. حتی اگه با زور اون جسم رو از اونجا دور کنی، در اولین زمانی که وِلش کنی، میخواد به اون نقطه مکانی برگرده.

تو رابطه ها هم این دو تا مفهوم به شدت خودشونو نشون میدن.

رابطه بعضی افراد به زور محیط یا به اجبار وجود فرزند یا به هر دلیل دیگه ای سر پا مونده که همون مفهوم "ثبات"ـه.

و هدفی که باید از رابطه داشته باشیم، باید رسیدن به یه نقطه ی پایدارِ خوب(نحوه خوب بودنشو هم خودمون تعریف میکنیم) باشه.

***

مهم ترین و تکرار پذیرترین و تاثیرگذارترین قوی سیاهی که من میشناسم، رکود اقتصادی سال 2008 یا چیز دیگه ای نیست، بلکه به نظرم ازدواج/خراب شدن رابطه است.

اولا اگه با مفهوم "قوی سیاه" آشنایی ندارید، یه توضیح ساده میدم.

یه چند دهه پیش که هیچ قوی سیاهی دیده نشده بود، همه فکر میکردن که قوی فقط و فقط باید سفید باشه و حتی در مورد سفید بودنش، دلیل هم میاوردن. اما وقتی که استرالیا کشف شد و فهمیدن که قوی، سیاه هم میتونه باشه حالا بعضیا شروع کرده بودن دلایلی برای امکان وجود قوی سیاه میدادن.

و این همون چیزیه که تو خیلی پدیده ها اتفاق میفته و به نظر من مهم ترین مثالش، پدیده خراب شدن رابطه بین زن و شوهره.

هیچ کسی تا قبل ازدواج، با قصد "طلاق" یا یه "ارتباط بد" با کس دیگه ای ازدواج نمیکنه. حتی شاید دلایلی برای اینکه طلاق نمیتونه اتفاق بیفته هم بدن.

اما وقتی رابطه شون خراب میشه، شاید اطرافیان(و حتی خودشون) شروع به دلیل پردازی کنن که "از اولش من میگفتم این دوتا به هم نمیان" یا "مشخص بود پسره، آدم نیست" یا خیلی حرفای دیگه.

اینجاست که یا رابطه رو با زور میخوای نگه داری که باعث رنج دو طرفه و یا با فکر خوب میتونی پایدارش کنی.

***

نامربوط: قالب خوبه؟ هر چقد خواستم رنگ فونت با قالب بخونه، نشد. بعضی متنا، سیاه تره(و بهتر به چشم میاد) اما بیشتر متنا کمرنگن. اِنی وِی؟

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

انتخاب پیش فرض

در ادامه پست حفظ اصول، به نظرم این پست میتونه در دنباله اش نوشته بشه. فک میکنم ارتباط کوچیکی با هم دارند. شاید هم مرتبط نباشن.
***
علامه جعفری تو کتاب "بررسی مصاحبه راسل-وایت"، در اثبات اختیار انسان یه چیزی رو میگه که نمیدونم به درد اثبات میخوره یا نه، اما به نظرم خود حرف، حرف درستیه:
میپرسه «اگه اون وقتی که سقراط تصمیم گرفت که شوکرانو سر بکشه، فرض کنیم که به هر دلیلی، قاضی، رأی دادگاه رو برمیگردوند و میومدن به سقراط میگفتن که"زندانی سقراط! بیا بیرون،آزادی"، به نظرتون سقراط چه حالی پیدا میکرد؟ خوشحال میشد یا ناراحت؟
خودش جواب میده که: سقراط ناراحت میشد، چرا که راه مرگ رو انتخاب کرده بود، و اگه این تصمیم به نتیجه پیش فرض منجر نمیشد، باعث ناراحتیش میشد»(البته شاید سقراط بعد چند ثانیه دوباره خوشحال بشه، چون دوباره راه زندگی کردن رو انتخاب میکنه)
و این انتخاب و گزینه پیش فرض، ارتباط زیادی با حالت انتظار کشیدن داره که اگه انتظار چیزی رو بکشی و اتفاق نیفته، به احتمال زیادی ناراحت میشی.
فکر نمیکنم اینکه به دلیل انتظار اشتباه کشیدن، ناراحت بشی، نیاز به مثال های زیادی داشته باشه. 
مثال خیلی ساده اش، این زن و شوهرهاییه که گفتن مثلا ساعت 4 بریم بیرون و زن، ساعت 4.5 از جلو آینه بلند میشه. احتمالا شوهر تو این نیم ساعت، اعصابش خورد میشه و به خاطر همین هم یه سری حرفای دعواگونه بین هم رد و بدل میکنن دیگه.
و مثال یه خورده پیچیده اما رایجتر، دخترها یا پسرهایین که به انتظار ازدواج با هم هستن و به هر دلیل ممکن، با هم ازدواج نمیکنن. چه اتفاقی میفته؟ به احتمال زیاد یک یا دو طرف قضیه، احساس افسردگی یا خیانت یا هر احساس دیگه ای بهشون دست میده.(دیدم که میگما. طرف یه مدت داغون بود. البته الان بهتره)
نکته جالب توجه اینجاست که یکی از راه حل هایی که آدما به کار میبرن، یه راه حل ظاهریه که فقط واسه گول زدن خودشه: طرف، دوستش، نیم ساعت دیرتر میاد، تو این حین میگه "خوب عیبی نداره دیر میاد، عوضش میتونم از طبیعت استفاده کنم یا مثلا یه خورده به خودم فکر کنم!"
شاید فقط وقتایی که احساس میکنه وقتش داره به هدر میره به یاد طبیعت یا خودش میفته. نمیدونه که کل وقتش داره به هدر میره.
به نظرم تنها در حالتی کل وقتش هدر نمیره که اون نیم ساعته رو به چیزی فک کنه که همیشه فک میکنه. به عبارت دیگه، شاید بهتر این باشه که تو مدل ذهنیش چیزی به عنوان استراحت یا غیراستراحت یا درونی و بیرونی یا وقت خالی و غیرخالی یا...  و در حالت کلی مرزبندی وجود نداشته باشه.
اما یه نتیجه منفی دیگه ای که "انتخاب پیش فرض" واسه آدما به وجود میاره، اینه که از همون موقعی که اون انتخاب رو انجام دادن، نسبت بهش بایاس پیدا میکنن و حتی اگه اطلاعات منفی ای نسبت به اون انتخاب بهش برسه، اونا رو نمیبینه و فقط موارد مثبت رو میبینه.
دقیقا همون قضیه"به یه چیزی فکر کنی همون میشه" اینجاس که اتفاق میفته.
آدمیزاد یه تصمیمی میگیره و وقتی به مرحله انتخاب کردن میرسه، دقیقا همون تصمیم رو انتخاب میکنه. انگار که هیچ گزینه دیگه ای واسش مطرح نیست.
این چیزیه که من خودم بارها تجربه اش کردم که چیزی که از اول گفتم رو، اجراییش کردم، مثل انتخاب گرایش کارشناسی.
البته نتیجه خوبی داشتن اما شاید بعضی وقتها هم نتیجه بدی بدن. کی میدونه که نتیجه اش چطور خواهد بود؟ عوضش آدم خودش میدونه که با آگاهی در اون زمان انتخابش کرده.
 
***
شاید بهترین چیز اینه که یه خورده بدون انتظار کشیدن زندگی کنیم، این اون چیزیه که من از "زندگی در لحظه" میفهمم. ضمنا حین مرگ هم با لذت بیشتری، دنیا رو ترک میکنیم.
ضمنا تا چیزی موقعیتش پیش نیومده، نسبت بهش تصمیم نگیریم. میشه فکر کرد اما نباید تصمیم گرفت.
***
دومین چیزی که به نظرم باعث ناراحتی آدمیزاد میشه رو هم گفتم:"انتظار اشتباه کشیدن" یا "انتخاب پیش فرض".
حالا به نظرتون "انتخاب پیش فرض" ارتباطی با "حفظ اصول" داره یا نه؟ به نظر من که ارتباط جالبی با هم دارن.
  • مرتضی خیری