دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

فکر میکنم یکی دیگه از تفاوتهایی که بین مدل ذهنی مذهبی و غیرمذهبی وجود داره، این باشه که مذهب به آینده ای امیدبخش برای انسان ها نوید میده در حالی که مدل ذهنی غیرمذهبی، نمیتونه برای آینده انسان هیچ تضمینی بده.

در واقع بر طبق شنیده ها و چیزی که به نظر من میرسه حتی هیچ افقی برای دنیای ساخته شده با علم وجود نداره. مشخص نیست جهان مثلا در سیصد سال آینده چگونه خواهد بود، یا حتی مشخص نیست آیا بعد از مدتی، انسان ها منقرض خواهند شد یا نه.

کل حرفم همینه که مذهب برای آینده ای خوب برای انسان ها منتظره در حالی که غیر مذهب همچین قیدی واسه خودش نداره.

بنابراین فکر میکنم اگر آدمی امیدوار به آینده هستید، احتمالا آدمی مذهبی هستید حتی اگر به خدایی ایمان نداشته باشید.

البته فکر میکنم اگر یه خورده بیشتر تو همین موضوع فکر کنم، این تفاوت به همان تفاوت این که آیا عقل انسان ها برایشان کافی خواهد بود یا نه و به کمکی از جنسی دیگر نیازمند خواهد بود، بر میگرده.



  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

انسان به صورت کلی، یه سری بیماری ها داره که به نظر بیشتر از هر چیز دیگه ای میتونن خطرناک باشه. 

یکی از این بیماری ها رو این جا توضیح دادم. فکر میکنم این بیماری، اغلب در روابط دختر و پسر به وجود میادو گاهی اوقات هم دو تا هم جنس یه همچین رفتارهایی با هم میکنن.
اسمی که رو این بیماری میزارم، بیماری "همراه کردن بقیه با خودت" هست و کسی که از این بیماری آسیب ببینه رو، "همراه با بقیه" خطاب میکنم.(بقیه میتونه یه دوست باشه، میتونه یه گروه باشه یا میتونه کل ملت باشه.)
شرحی که من از این بیماری دارم اینه که: 
بعضی انسان ها اینگونه رفتار میکنن که به کسی که میتونن بهش تاثیر بزارن، کارهایی میگن که اون فرد انجام بده و وقتی به هدفشون رسیدن(لذت جنسی، لذت از اعمال قدرت و ...) فرد رو یا شماتت میکنن که چرا همچین کارهایی انجام دادی و سعی میکنن اونو تنهاش بزارن یا این که سعی میکنن قدرت بیشتری روی اون شخص اعمال کنن و همینطور بهش کارهای دیگه محول میکنن و همینطور ادامه پیدا میکنه.
شاید این افراد از اینکه میتونن تاثیری رو بقیه بزارن، لذت زیادی میبرن اما به نظر میرسه بعضی وقتها سیستم جهان رو فراموش میکنیم و به خودخواه ترین موجودات تبدیل میشیم.
چیزی که هست اینه که این بیماری هم مثل خیلی چیزای دیگه دنیا، یه طیفه و از شدت و ضعف برخورداره.
منتها تشخیص دادن این که چه کسایی این بیماری رو با شدت بیشتری دارن، سخت به نظر میرسه. 
شاید یکی از دلایلش میتونه وابستگی بیش از حد به همچین شخصی باشه. (چرا که اکثر انسان ها وقتی میبینن میتونن رو کس دیگه ای تاثیر بزارن، ژن دگرآزاریشون تحریک میشه.)
و فکر میکنم یکی از درمان های این بیماری، همین باشه که سعی کنیم به کسی وابسته نشیم.
پی نوشت: این مطلب، حاصل چرندگویی های ذهن منه و از این که اصلا تا حالا با همچین موردی مواجه نشده باشین، اصلا تعجبی نداره. البته راستش من خودم فکر میکنم هر کسی، تا حالا یا همچین کاری با بقیه کرده یا ازش ضربه دیده. 
  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

راستش زیاد از سیاست چیزی بلد نیستم و فکر نمیکنم خوب هم باشه که چیزی بدونم. 

نمیدونم حرفی که میزنم چقدر درسته، اما اینطور فکر میکنم که یکی از عوامل اینکه جامعه مون اینطوری شده(فکر میکنم وضعیتمون خیلی بده)، توهم دانشیه که تو کل جامعه هست و یکی از این دانش ها، سیاسته.

اما چیزی که چند روزه فکر منو یه خورده مشغول کرده، این ماجرای جناب آقای کریمی قدوسی هستش.

خیلی حرفها راجع بهش زده میشه اما یکی از جالبترین حرفا رو تو روزنامه کیهان دیدم:

کیهان 6 دی 95

کیهان 6 دی 95:"آقای کریمی قدوسی در جلسه حضور نداشت بنابراین تعهد اخلاقی و شرعی که بین ما بود که هیچ خبری بیرون نرود، از طرف ایشان داده نشده است."

درسته که چیزی از سیاست نمیدونم اما مینیمم چیزهایی از تاریخ صدر اسلام میدونم که بعضی وقتها میتونم رابطه شو با الان بررسی کنم.

یاد متنی از کتاب امام حسین علامه جعفری افتادم که یک چیزی رو از نفس المهموم نقل میکنن:

"{امام حسین} حتی پس از وفات برادر بزرگوارش امام حسن مجتبی، به تقاضای شیعیان عراق که از او میخواستند برود و در عراق حکومت عدل اسلامی را بر پا دارد، پاسخ مثبت نداد و به آنان گوشزد فرمود:

میان ما و معاویه تعهدی برقرار شده است. صحیح نیست که من آن را بشکنم, تا مدت آن عهد سپری گردد و آن گاه که معاویه مرد, در این باره میاندیشم و تصمیمی خواهم گرفت."

و امام حسین این عهد را نمیشکند با این که این عهد اصلا به او مربوط نبوده و مربوط به برادرش بوده است که ادعای خلافت نکند.

به نظر میرسه یکی دیگه از عوامل بدبختی جامعه ما این باشه که به عهد و پیمان توجهی نداریم. این یک چیز معقول و به نظر سیستمی هستش که هر کسی در هر جایی و با هر کسی، هر عهدی میده, نباید برخلاف اون عمل کنه.

احتمالا از فردا، بعدِ هر کمیسیون امنیت ملی، یکی کاست کمیسیون رو میده به خبرنگارا و بعدش این طور جواب میده که : "من که بهشون چیزی نگفتم. خودشون از کاست شنیدن." یا مثلا "من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود".

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰
اولین نکته:
راستش من که نمیتونم زندگی بدون محدودیت رو تصور کنم.
اصولا بعضی محدودیت ها تو هر جامعه ای هست که بعضی افراد خوششون نمیاد به اون محدودیت ها، اعتنا کنن. منتها مشکلی که من دارم اینه که تا کجا میشه محدودیتها رو شکست؟ چون اینطوری که به نظر میرسه، محدودیت ها یکی یا دو تا نیست و زندگی پر از محدودیتهاییه که میشه شکستشون (و اول هر کدوم یه خورده لذت برد) اما تا کجا باید ادامه بدی؟
دومین نکته:
یه چیزی که به نظرم فوق العاده درست به نظر میرسه، اینه که نمیشه یک اعتقاد(یا فعالیت یا کار یا مکتب یا دین یا مسلک یا هر چیز دیگه ای) رو رها کرد و به اعتقاد(یا ...) دیگه ای باور داشت، بدون این که چهارچوب کاملی از اعتقادات جدید رو فهمید.
نکته سوم: 
فکر میکنم این متن از راسل رو قبلا هم منتشر کردم اما به دلیل علاقه ام به این حرف، میخوام یه بار دیگه بنویسم:
"افراد زیادی به من نامه میدهند و اظهار سرگشتگی و تحیر در زندگیشان میکنند، چرا که آنان دستورالعمل های سابق را کنار گذاشته اند و اکنون نمیدانند که کدام راه را انتخاب کنند. نوع فلسفه مورد اعتماد من باعث میشود تا مردم بدون یقین داشتن به صحت عملشان، آن را قاطعانه انجام دهد. من فکر میکنم هیچ کس نباید درباره ی هیچ چیز اطمینان کامل داشته باشد، اگر شما چنینید، یقینا(!) در اشتباهید؛ زیرا هیچ چیز شایسته اطمینان نیست، لذا هر کسی باید همیشه عقاید خود را با جزء مسلمی از تردید در نظر بگیرد و هر فرد باید این توانایی را داشته باشد که با داشتن تردید قاطعانه عمل کند. ژنرال جنگی هم از نقشه دشمن با خبر نیست اما ژنرالی خوب است که حدس صحیحی بزند. هر کسی در زندگی باید با حساب احتمالات کار کند"
به نظر میرسه شکستن محدودیت ها، یه چیزه و این که بتونی منافع یا ضرراشو تحمل کنی یه چیز دیگس.
در واقع اگه تصمیم گرفتم کاری انجام بدم، باید طاقت عواقب بعدیش(چه خوب و چه بد) رو داشته باشم و گرنه هر کسی میتونه هر کاری رو انجام بده.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

شیطان

تعبیر خیلی جالبی دیدم تو کتاب شعاع شمس. زیبا بود. باشد که برای شما نیز زیبا به نظر آید.

نقل به مضمونش اینطوریه:

اگر شما عاشق کسی باشین و از عمق وجودتون و با نهایت عشقتون کسی رو دوست داشته باشین، آیا نمیخواید اون فقط واسه شما باشه؟ آیا هر کسی که امکان داره عاشقش بشه رو، از راه به در نمیکنید؟

به نظر میرسه این همون چیزیه که داره برای شیطان هم رخ میده. معشوقو فقط واسه خودش میخواد. 

پس این قدر راجع به شیطان بد قضاوت نکنیم.

به نظرم بیشتر به این فکر کنیم که این آرکتایپ شیطانی، کار درستی انجام میده یا نه.


  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

چرا اینطوری شدیم؟

اگه کسی مثلا به پیامبر توهین بکنه، احتمالا ازش ناراحت و عصبانی میشیم بسیار زیاد

اما اگه کسی به حرفایی که پیامبر گفته، عمل نکنه مثلا احتکار یا غیبت بکنه یا مثلا دروغ بگه یا ... احتمالا به میزان خیلی کمتری ازش ناراحت میشیم.

آیا اینطور توهین ها بدتر نیست؟


  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

توجه

این روزها دارم نحوه زندگی کردن رو به شدت از مادرم یاد میگیرم. وقتی که ساعت 10 کتابی که میخواد رو شروع میکنه به خوندن، 4 ساعت بدون توجه به جای دیگه ای مدام کتاب رو میخونه و مطمئنم اگه آدم سنتی ای نبود و میتونست شب دیر نخوابه، مطمئنم که تا خود صبح و تا پایان کتاب میخوندش.

تازه تازه دارم معنای توجه رو میفهمم و لذتی که میشه ازش گرفت.

مگه میشه از چیزی لذت نبری و چند ساعت خودتو باهاش مشغول کنی؟

راستش تازه تازه دارم میفهمم که طلای نسل ما دیگه طلا یا نفت یا چیز دیگه ای نیست. طلای نسل ما توجهه و متاسفانه یکی از باارزش ترین چیزهایی که داریم کم کم از دستش میدیم.

به نظرم نسل ما یکی از نسل هایی هستش که به شدت بی حوصله هستش. من خودم فکر میکنم با چیزی که بهش علاقه دارم فوق فوقش تا نیم ساعت مشغول باشم و بعد نیم ساعت سعی میکنم خودمو با یه کارایی مشغول کنم و بعد یه مدت دوباره سراغش بیام. 

به جز چیزایی مثل بازی، آیا میشه به صورت طولانی مدت با یه چیز سر و کله بزنیم؟

یکی از دلایلی هم که یه خورده مطالب طولانی تر کمتر خونده میشه، میتونه این باشه که به چیزای کوتاه و سریع عادت کردیم(یه چیزی مثل توییتها) چون موضوع  زود زود عوض میشه و ما که ظرفیت زیادی واسه توجه و یا تحمل نداریم، خسته نمیشیم.

پی نوشت: تازگی ها حتی به کلمه "تحمل" هم با بار معنایی مثبتی نگاه میکنم. و فکر میکنم که شاید یکی از بدیهای جامعه ما، این باشه که آستانه تحملش پایین اومده. کسی که کاری رو انجام میده و موفقیت آمیز نیست یا ازش لذتی نمیبره، کم پیش میاد تا بخواد اون کار رو دوباره انجام بده. حتی یه ذره هم امید نداریم که شاید در مرتبه دوم، تونستیم موفق بشیم و یا شاید شرایط تغییر پیدا کرده و ازش لذت بردیم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

همیشه به مذهبی و غیرمذهبی بودن به عنوان یه مدل ذهنی و یه سبک زندگی نگاه میکنم و واقعا هم اینطور فکر میکنم که زشته کس دیگه ای رو به خاطر این که چه مدل ذهنی ای داره، سرزنش کرد.

فکر میکنم یکی از مهم ترین تفکراتی که مدل ذهنی مذهب داره و غیرمذهبی ها اینو ندارن، اینه که فکر میکنن که انسان به چیزی غیر از عقل و از جنس غیر ماده(شاید به اسم خدا) نیاز داره تا بفهمه این دنیا چیه و ازش سر دربیاره.

و برعکسش فکر میکنم که غیرمذهبی ها فکر میکنن که میشه بدون نیاز به هیچ کمک دیگه ای، قوانین این دنیا رو فهمید و شاید چیزی درست کرد تا بتونه زنده باشه.

شاید یه عبارت دیگه واسه این سوال این باشه که، آیا عقل همه انسانها با هم کامله یا نه؟(کامل به این معنی که میتونه جهانی از نو بسازه)

واسه خودم یه سوالایی پیش میاد که فکر میکنم تو نحوه زندگی کردن مهمه.

اینکه آیا واقعا امکان داره انسان روزی از این نادانی نسبت به دنیا، دربیاد و قوانین دنیا رو بفهمه؟

و اینکه به احتمال اتفاق افتادن، زندگی چگونه خواهد بود؟ آیا بهشت، چیزی غیر از اینه یا این که بهشت هم چیزیه که توسط وجودی دیگر درست شده؟اگه انسان وجود فیزیکی خودشو کامل بشناسه، آیا نمیتونه به طریقی خودشو جاودانه کنه؟ اگه انسان بتونه یه درخت زنده بسازه، آیا نمیتونه درختی مثل درخت طه بسازه؟

و دیگه اینکه آیا مدل مذهب، انسان رو از فهمیدن و حرکت نگه نمیداره؟ 

شاید سوال های مهمی باشن اما هر بار که فکر میکنم بهتر از این جمله امام علی به ذهنم نمیرسه که:

"آن چیزی را که میدانید عمل کنید تا خدا دانش آن چیزی را که نمیدانید به شما بدهد."

و از این جمله هم نکته ای که میفهمم مدل اینه که فرقی نمیکنه که اون چیزی که میدونی درسته یا غلط. اگه بهش عمل کنی، خودت موارد مثبت و منفی شو میبینی و میتونی موارد منفی شو اصلاح کنی.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

به تازگی احساس میکنم تو هر دوراهی ای، هر دو تا راه هم اشتباهه.

نمیدونم یا قوه تشخصیم از اول خوب کار نمیکرده و تا الان نفهمیدم یا این که به تازگی دچارش شدم.

دیگه نمیتونم تشخیص بدم خوب و بد چیه.

فکر میکنم به خاطر اینه که یه هدف نهایی تو زندگیم ندارم.

کسی که ندونه داره به کدوم سمت میره احتمالا همه راه ها رو اشتباه میدونه.

و واقعیتی که هست اینه که پیدا کردن مقصد مسیر، یه جورایی خیلی سخته.

"آخرش که چی؟" سوالی که عین خوره، به جون آدم میفته و در برابر هر کاری که میخوای انجام بدی، وایمیسته.

به نظر میرسه تنها کارهایی که این سوال سراغ آدم نمیاد، کارهاییه که ازشون لذت میبری.

فکر میکنم کسی، صرفا به کارهایی بپردازه که خودش لذت میبره و علاقه خودشه نه علاقه کس دیگه ای، میزان استهلاکش تو زندگی هم خیلی کمتر بشه.

الان هم کاری که خودم با لذت میخوام انجام بدم، استراحت کردنه.

پس سر و صدا راه نندازید که میخوام تا دو سه سال فقط بخوابم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

در مورد دوستی

پیش نوشت1: حرف هایی که اینجا میزنم، احتمال داره واستون خیلی تکراری باشه؛ دلیلش هم میتونه این باشه که بخشی از اینا، تصوریه که از کتابها و فیلمهای مختلف به دست آوردم و بخشیش به خاطر تجارب خودمه.

پیش نوشت2: میتونم بگم تقریبا این نوشته مطابق با اعتقاداتمه اما این که به دلایل گوناگون (اجبار محیطی و ...) چقدر بتونم عملیش کنم، موضوع دیگه ای هستش و سعی میکنم در طول زمان بیشتر خودمو با این نوشته وفق بدم.

پیش نوشت3: اینو هم میخواستم بگم که عشق یا دوستی(جنسش فرقی نمیکنه) یا ازدواج یا مفاهیمی از این قبیل از موضوعاتیه که حتما باید بهش فکر کرد. شاید بگیم که عشق صرفا یه سری واکنش های مغزیه که ممکنه بعدها در علوم اعصاب شناختی پدیده اش درک بشه و لزومی نداره که انسان عاشق بشه(چرا که چیزی سطح پایین است و ...) و بنابراین لازم نیست راجع بهش فکر کنیم. 

اما فکر میکنم با یه معادل سازی(شاید ضعیف) فکر کردن راجع به مرگ، باعث میشه زندگی بهتری داشته باشیم و فکر کردن راجع به عشق هم باعث میشه نه تنها غیرمنطقی نباشیم بلکه بهتر پیشرفت کنیم.

*********************

میخواهم آنچه را که از کلماتی مانند عشق، ازدواج و ... که به کلماتی نه چندان جالب برایم تبدیل شده اند میدانم، بنویسم.

نمیدونم از کجا شروع کنم. اما فکر میکنم کل حرفام رو از این حرف شریعتی عاریه گرفتم:

خدایا! به هر که دوست می داری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هر که دوست تر می داری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است.

چیزی که به نظرم باعث برتری دوست داشتن میشه، اینه که دو دوست به هم دیگه هیچ تضمینی ندادن که همیشه هم دیگه رو کمک کنن، همیشه در کنار هم حضور داشته باشن، یکیشون نخواد با کس دیگه ای ارتباط داشته باشه و ... . اگه هر کدوم از اینا اتفاق بیفته، چیزی که اتفاق میفته اینه که یه طرف از طرف دیگه ناراحت میشه و ماکزیمم چیزی که اتفاق میفته، اینه که دیگه با هم دوست نیستن. اما فکر میکنم اگه هر کدوم از این موارد در عشق(رابطه ای که دو طرف فکر میکنن نسبت به هم ضمانت دارن) اتفاق بیفته، یک طرف داغون میشه، بعضا مشاهده میشه تا چند ماه غرق در افسردگی میشه و ... .

بنابراین اینطور فکر میکنم اولین چیزی که در عشق از بین میره، حس آزادی باشه. طرفین عشق شاید گاهی فکر کنن باید همیشه در کنار هم باشن تا بتونن عشق خودشو اثبات کنن. غافل از اینکه همچنین رفتاری گاهی جواب عکس خواهد داد.

میشه به جمله ای از مولانا که کوئیلیو تو کتابش ذکر میکنه هم فکر کرد:

"بدترین شیوه ازدواج، محروم کردن دیگری از آزادی اش است.اگر دو پرنده را به هم زنجیر کنید، چهار بال خواهند داشت، اما هرگز نمیتوانند پرواز کنند".

در یکی از صحنه های زیبای فیلم ماه تلخ(پولانسکی،1992) دختری که از طرف معشوقش طرد میشه، سوال میپرسه که "من چه کار اشتباهی کردم که با من اینطوری رفتار میکنی؟" و پاسخی که از طرف پسر شنیده میشه واقعا پاسخ زیبا و حقیقی ای هستش.گرچه همین حرف رو من نشانی از خرفت بودن پسر میگیرم که تحمل دوست داشته شدن توسط یکی دیگه رو نداره اما راستش به این هم فکر میکنم که در بیشتر موارد این اتفاقی هست که میفته.پسر جواب میده که "تو فقط هستی" و فکر میکنم همین جواب به اندازه کافی برای عاشق و معشوق های الان راهگشا باشه.

احساس میکنم عشق انسان رو کور میکنه و عقلشو ازش میگیره. مثالش میتونه این باشه که شاید بعضی اوقات وقتی که یک طرف عشق خیانت میکنه طرف دیگه هم سعی میکنه خیانت کنه. راستش فکر نمیکنم همچین حرکتی از سر عقل باشه. بلکه بیشتر به نظر میاد که این کار رو کرده تا دل طرف مقابل رو بسوزونه.(و اینطور هم برداشت میکنم که وقتی دو طرف میفهمن که دو تاشون میتونن خیانت کنن، دوباره رابطه شون خوب میشه) فکر میکنم در دوستی همچین اتفاقایی خیلی کمتر بیفته. و فکر میکنم دلیلش وابستگی ای هست که تو عشق به وجود میاد و تو دوستی نیست.

"تو وجود هر آدمی رگه هایی از دگرآزاری وجود داره، این حس زمانی بیدار میشه که میفهمی یه نفر عاشقته!" این دیالوگ از فیلم ماه تلخ واقعا متنی هست که به نظرم نشون دهنده ذات آدمی هستش.هر کسی وقتی میبینه وابستگی بهش وجود داره، احتمالا سریع میخواد خودشو از قیدش آزاد کنه.

با توجه به حرفایی که بالا گفتم، یکی از پیشنهاداتی که برای ازدواج  مناسب و کلا هر رابطه ی دیگه ای دارم، اینه که دو طرف باید با هم دوست باشن. یه معنیش میتونه این باشه که فکر کنن که هیچ تضمینی برای رابطه وجود نداره و معنی دیگه اش میتونه این باشه که طرفین یه جوری رفتار کنه که طرف دیگه، فکر نکنه که آزادیش در خطره.

+++

نکته ای راجع به طلاق:

فکر میکنم طلاق گرفتن خیلی رفتار پسندیده تری نسبت به ازدواج هستش. دلیلم هم اینه که به نظرم هزار و یک دلیل اکثرا چرت و پرت مثل شهوات و حرف های اطرافیان و انتظاری که از بقیه ازت دارن و بقای نسل و ... ،باعث برقراری رابطه ای تحت نام ازدواج میشه و این چیزیه که من اسمشو عدم وجود انتخاب میدونم و زیر بار فشارهای بیرونی و درونی رفتن، در حالی که طلاق به نظرم چیزیه که باید از بسیاری چیزها دل بکنی تا بتونی به دستش بیاری و این یعنی مخالفت با فشارهای بیرونی و درونی و بنابراین آزادی و حق انتخاب.(البته به شرطی که طلاق هم به خاطر یه بچه بازی دیگه نباشه.)

فکر نمیکنم دلیل اینکه عرش خدا با طلاق به لرزه میفته به خاطر قبح کار طلاق باشه بلکه به خاطر اینه که چطور دو شخصیت تصمیم به امر مهم ازدواج میکنن(و به هم ضمانت ارتباط میدن) و بعد یه مدت میخوان این رابطه رو بشکنن. فکر میکنم منظور این باشه که تا وقتی که از هم مطمئن نشدین تصمیم به ازدواج نگیرین. 

راستش جوکی یادم اومد که قبلن ها فقط بهش میخندیدم اما الان واسم یه خورده ملموس شده:"طبق تحقیقات، مهم ترین عامل طلاق ازذواج میباشد."

+++

یکی از بدترین رفتارها، رفتارهای بعضا ریاکارانه است. حرف هایی که یک طرف میزنه و بعد برقراری رابطه، دقیقا برعکس اون عمل میکنه. فکر میکنم بیشترش هم به خاطر اینه که فرد خودشو به اندازه کافی نشناخته یا یه دلیل دیگه اش فریب دادن دیگرانه.

 یه مثالش دخترایی هستن که قبل ازدواج میگن که من تو زندگی مشترک چیزی از شوهرم نمیخوام و تازه بعد ازدواج چشمشون باز میشه و همیشه چیزی بیشتر از آنچه که شوهر داره رو طلب میکنن و در واقع میزان طلب اون رو خودش مشخص نمیکنه و در واقع میزان دارایی های شوهر مشخص میکنه و همواره مقداری بیشتر از داشته های مرد هست. تنها وقتی سیر میشن که مرد به حدی دارایی داشته باشه که ندونن باهاش چیکار کنن. در اینصورته که از مرد دست میکشن.

به نظرم قابلیتی که در زنها بیشتر از مردان وجود داره اما متاسفانه کمتر از اون استفاده میکنن، میزان تحمل کردن، کنترل کردن خودشون و این جور چیزهاست. راستش شاید یه خورده ای (به نظر) بد و بی منطق فکر کنم اما فکر میکنم پسران بیشتر از دختران حیا(به معنای کنترل خودشون) به خرج میدن. حالت کلی رو میگم وگرنه میدونم که هر کسی با هر فرد دیگه ای میتونه متفاوت باشه، حتی با وجود جنسیت یا هر چیز مشابه دیگه ای.

+++

شاید حرف خیلی مزخرفی به نظر برسه، اما یکی از بهترین جایگزین ها برای ازدواج عاشقانه، تفکر "صیغه" ای هستش. منظورم صیغه ی مسخره دو ساعته نیست. تفکر صیغه ای به نظرم اینطوریه که بیشتر از نگاه دوستی به رابطه نگاه میکنه و به عشق و این حرف های صرفا بااحساس موقت، زیاد توجهی نمیکنه.

+++

راستش عقایدی که راجع به عشق دارم، راجع به شغل هم دارم و فکر میکنم که برخی از این ایده دفاع هم بکنن.

برای مثال یه سخن از شریل سندبرگ:

"منطقی تر است مسیر شغلی را به جای بالارفتن از یک نردبان، به عنوان بالا و پایین رفتن و پریدن از شاخه ای به شاخه ی دیگر در جنگل در نظر بگیریم."

واقعیت اینه که چند نفرو دیدین که از شغل خودش راضی باشه؟ نمیگم احتمالش نیست اما چند نفر اینطورین؟ شغل و فرد چه ویژگی هایی داشتن؟

منظورم این نیست که تو زندگی عاطفی هم باید هی از این شاخه به اون شاخه بپریم اما نظرم هم این نیست که با یک نفر تا آخر میشه به خوبی زندگی کرد. گرچه این حالت امکان پذیر هست اما به نظرم دو طرف باید ظرفیت زیادی از خودشون نشان بدن.

+++

خودم به شدت طرفدار نظریه تنهایی هستم. 

اینطور فکر میکنم که لازم نیست خوشبختی ای که "ممکنه" به دست بیاد رو جایگزین خوشبختی ای که الان و هر زمان دیگه ای خودم میتونم داشته باشم، بکنم.

اینطور نیست که بگم احتمال موفقیت برای مجرد بیشتره یا برای متاهل. اما اینو میدونم که هر کدوم دلیل تجرد یا تاهلشو بدونه، موفق تر خواهد بود و اکثر کسایی که مجردن، این رو انتخاب کردن اما عده زیادی از مردم صرفا به دلیل وجود عشق ازدواج میکنن که فکر میکنم پایان خوشی نخواهد داشت.

+++

هیچ بعید نیست کسی هم بگه که همه این حرفا فرافکنیه.

و بعید هم نیست که همه این حرف های من مزخرفات باشن.

اما حداقل دوست داشتم چیزی که فکر میکردم رو، بنویسم.

  • مرتضی خیری