دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

درخت گردو

خانه بچگی هایم خیلی دوست داشتنی بود.

از آن خانه‌های قدیمی که فقط یک چهارم پایانی زمینش، اتاق و پیشخانه بود و بقیه‌اش باغچه بود. راهرویی هم در وسط بود که راه به اتاق‌ها را باز میکرد و باغچه را به دو قسمت نصف میکرد.

بیشتر شبیه باغ بود تا باغچه.

پر از سبزیهای مختلف، گلهای رنگارنگ مخصوصاً گل محمدی(یا همان قیزیل گول خودمان)، یک درخت آلبالو و یک درخت مو(انگور) که روی سایبانی را پوشانده بود. تابستان‌ها، یکی از دلمشغولی هایم، پروانه و زنبورهایی بود که در باغچه پرسه میزدند.

اما در آن باغچه بیشتر از هر چیزی، درخت گردویمان را دوست داشتم. درخت گردویی بزرگ که هر روز بعدِ ناهار، میرفتم و رو شاخه‌هایش مینشستم و حتی دراز میکشیدم. گاهی وقتها هم اگر درسی داشتم، روی همان درخت میخواندم.

خانواده در سال 81 تصمیم میگیرد آن خانه قدیمی را خراب کند.

و تنها چیزی که مرا حتی به گریه انداخت، همان درخت بود. آن را از ریشه برداشتند و من فکر میکردم که میبرند تا جایی بیندازند. بیشتر گریه های کودکیم یادم نیست اما آن یکی را خیلی خوب به یاد دارم. نقطه مشترک گریه ها هم بسیار شیرین است؛ مادری که میخواهد فرزندش را آرام کند.

گذشت و گذشت تا اینکه دو سه سال پیش، وقتی برای عروسی یکی از فامیلها به روستا رفتیم، درخت گردویی ای دیدم و بسیار اتفاقی فهمیدم که همان درخت گردوی ماست.

اما این بار، آن بزرگی ای که فکر میکردم را در آن ندیدم.

قبل دیدنش، با بزرگ بودنش، دل مرا میبرد و شاید حس قدرت به من دست میداد. به هر دلیلی که بود، از آن لذت میبردم.

اما وقتی دیدم از آن چیزی که فکر میکرده ام کوچک‌تر بوده، دلزده شدم. دیگر حس خوشایندی به آن نداشتم.

**

و همین احساس را به برخی از ادمها که زمانی بزرگشان میدیدم و الان وقتی میبینمشان، انگار که خیلی کوچکتر بوده اند، دارم.

گاهی باید برگشت و دید که آیا انسان‌ها به اندازه‌ی عظمت و احترامی که برایشان قائل بوده ایم، هستند یا نه.

نه برای آنکه شخصیتشان را کوچک کنیم.

برای اینکه واقعیت جهان را بفهمیم.

همه چیز بزرگ می‌شوند و اگر سعی نکنی خودت را بزرگ‌تر کنی، به زودی برای برخی ها کوچک خواهی شد و آن وقت نه تنها به تو احترامی نخواهند گذاشت، بلکه شاید با این احساس که آن‌ها را فریب داده ای، از تو دلزده شوند.

مهم این است که بتوانیم از افکار و انسان هایی که دیگر کوچک شده اند، بتوانیم با آرامش بگذریم.

**

پینوشت نامربوط:

الان قسمت بیشتری از خانه‌مان، قابل سکونت است و بقیه‌اش حیاط و تنها کوچکتر از 1 مترمربع، فقط خاک است که تنه ای بریده شده از یک درخت سیب در آن ریشه دارد و سری ندارد.

خانه را بزرگ‌تر کردیم تا شاید راحت‌تر زندگی کنیم اما شاید اشتباه میکرده ایم. شاید آسایش خانه به بزرگ بودنش نیست. حواشی گاهی مهم‌تر از اصل موضوع است.

آنطور که میگویند، یکی از بزرگترین چیزهایی که از دست داده ایم، معماری سنتی خانه‌هایمان است.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

ثبات یا پایداری

پیش نوشت:یکی از دغدغه های من تو زندگی، اینه که یه رابطه(و به خصوص عشق و ازدواج) رو از اول چطوری بسازی و چجوری ادامه بدی تا بتونی شادی و امید رو تجربه کنی.

سعی میکنم واسه خودم یه راه حل هایی برای این دغدغه ام داشته باشم.

مقدمتا، این دو تا نکته پایینی رو که بدیهین مینویسم تا حواسم بهشون باشه. یه راه حل خوب هم به نظرم رسیده که نمیدونم برای همه کاربردیه یا نه، اما فکر میکنم حداقل واسه من مفیده و بعدا مینویسمش.

***

اولین چیزی که احتمالا بیشتر ماها میدونیم اما به خاطر اهمیت موضوع درک خودمو ازش مینویسم، تفاوت مفهومی بین دو کلمه "پایداری" و "ثبات"ـه.

ثبات یه چیزی تو مایه های دیکتاتوری و نگه داشتن تو یه وضعیت خاص با زور، قانون یا هر چیز دیگه ایه.

و پایداری یک شی، حالتیه که اگه اون شی رو بخوای حتی با زور از اون حالت خارجش بکنی، قادر نباشی. 

مثلا تو فیزیک، پایدارترین مکان جسم، اونجاییه که انرژی کمتری داشته باشه. حتی اگه با زور اون جسم رو از اونجا دور کنی، در اولین زمانی که وِلش کنی، میخواد به اون نقطه مکانی برگرده.

تو رابطه ها هم این دو تا مفهوم به شدت خودشونو نشون میدن.

رابطه بعضی افراد به زور محیط یا به اجبار وجود فرزند یا به هر دلیل دیگه ای سر پا مونده که همون مفهوم "ثبات"ـه.

و هدفی که باید از رابطه داشته باشیم، باید رسیدن به یه نقطه ی پایدارِ خوب(نحوه خوب بودنشو هم خودمون تعریف میکنیم) باشه.

***

مهم ترین و تکرار پذیرترین و تاثیرگذارترین قوی سیاهی که من میشناسم، رکود اقتصادی سال 2008 یا چیز دیگه ای نیست، بلکه به نظرم ازدواج/خراب شدن رابطه است.

اولا اگه با مفهوم "قوی سیاه" آشنایی ندارید، یه توضیح ساده میدم.

یه چند دهه پیش که هیچ قوی سیاهی دیده نشده بود، همه فکر میکردن که قوی فقط و فقط باید سفید باشه و حتی در مورد سفید بودنش، دلیل هم میاوردن. اما وقتی که استرالیا کشف شد و فهمیدن که قوی، سیاه هم میتونه باشه حالا بعضیا شروع کرده بودن دلایلی برای امکان وجود قوی سیاه میدادن.

و این همون چیزیه که تو خیلی پدیده ها اتفاق میفته و به نظر من مهم ترین مثالش، پدیده خراب شدن رابطه بین زن و شوهره.

هیچ کسی تا قبل ازدواج، با قصد "طلاق" یا یه "ارتباط بد" با کس دیگه ای ازدواج نمیکنه. حتی شاید دلایلی برای اینکه طلاق نمیتونه اتفاق بیفته هم بدن.

اما وقتی رابطه شون خراب میشه، شاید اطرافیان(و حتی خودشون) شروع به دلیل پردازی کنن که "از اولش من میگفتم این دوتا به هم نمیان" یا "مشخص بود پسره، آدم نیست" یا خیلی حرفای دیگه.

اینجاست که یا رابطه رو با زور میخوای نگه داری که باعث رنج دو طرفه و یا با فکر خوب میتونی پایدارش کنی.

***

نامربوط: قالب خوبه؟ هر چقد خواستم رنگ فونت با قالب بخونه، نشد. بعضی متنا، سیاه تره(و بهتر به چشم میاد) اما بیشتر متنا کمرنگن. اِنی وِی؟

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

انتخاب پیش فرض

در ادامه پست حفظ اصول، به نظرم این پست میتونه در دنباله اش نوشته بشه. فک میکنم ارتباط کوچیکی با هم دارند. شاید هم مرتبط نباشن.
***
علامه جعفری تو کتاب "بررسی مصاحبه راسل-وایت"، در اثبات اختیار انسان یه چیزی رو میگه که نمیدونم به درد اثبات میخوره یا نه، اما به نظرم خود حرف، حرف درستیه:
میپرسه «اگه اون وقتی که سقراط تصمیم گرفت که شوکرانو سر بکشه، فرض کنیم که به هر دلیلی، قاضی، رأی دادگاه رو برمیگردوند و میومدن به سقراط میگفتن که"زندانی سقراط! بیا بیرون،آزادی"، به نظرتون سقراط چه حالی پیدا میکرد؟ خوشحال میشد یا ناراحت؟
خودش جواب میده که: سقراط ناراحت میشد، چرا که راه مرگ رو انتخاب کرده بود، و اگه این تصمیم به نتیجه پیش فرض منجر نمیشد، باعث ناراحتیش میشد»(البته شاید سقراط بعد چند ثانیه دوباره خوشحال بشه، چون دوباره راه زندگی کردن رو انتخاب میکنه)
و این انتخاب و گزینه پیش فرض، ارتباط زیادی با حالت انتظار کشیدن داره که اگه انتظار چیزی رو بکشی و اتفاق نیفته، به احتمال زیادی ناراحت میشی.
فکر نمیکنم اینکه به دلیل انتظار اشتباه کشیدن، ناراحت بشی، نیاز به مثال های زیادی داشته باشه. 
مثال خیلی ساده اش، این زن و شوهرهاییه که گفتن مثلا ساعت 4 بریم بیرون و زن، ساعت 4.5 از جلو آینه بلند میشه. احتمالا شوهر تو این نیم ساعت، اعصابش خورد میشه و به خاطر همین هم یه سری حرفای دعواگونه بین هم رد و بدل میکنن دیگه.
و مثال یه خورده پیچیده اما رایجتر، دخترها یا پسرهایین که به انتظار ازدواج با هم هستن و به هر دلیل ممکن، با هم ازدواج نمیکنن. چه اتفاقی میفته؟ به احتمال زیاد یک یا دو طرف قضیه، احساس افسردگی یا خیانت یا هر احساس دیگه ای بهشون دست میده.(دیدم که میگما. طرف یه مدت داغون بود. البته الان بهتره)
نکته جالب توجه اینجاست که یکی از راه حل هایی که آدما به کار میبرن، یه راه حل ظاهریه که فقط واسه گول زدن خودشه: طرف، دوستش، نیم ساعت دیرتر میاد، تو این حین میگه "خوب عیبی نداره دیر میاد، عوضش میتونم از طبیعت استفاده کنم یا مثلا یه خورده به خودم فکر کنم!"
شاید فقط وقتایی که احساس میکنه وقتش داره به هدر میره به یاد طبیعت یا خودش میفته. نمیدونه که کل وقتش داره به هدر میره.
به نظرم تنها در حالتی کل وقتش هدر نمیره که اون نیم ساعته رو به چیزی فک کنه که همیشه فک میکنه. به عبارت دیگه، شاید بهتر این باشه که تو مدل ذهنیش چیزی به عنوان استراحت یا غیراستراحت یا درونی و بیرونی یا وقت خالی و غیرخالی یا...  و در حالت کلی مرزبندی وجود نداشته باشه.
اما یه نتیجه منفی دیگه ای که "انتخاب پیش فرض" واسه آدما به وجود میاره، اینه که از همون موقعی که اون انتخاب رو انجام دادن، نسبت بهش بایاس پیدا میکنن و حتی اگه اطلاعات منفی ای نسبت به اون انتخاب بهش برسه، اونا رو نمیبینه و فقط موارد مثبت رو میبینه.
دقیقا همون قضیه"به یه چیزی فکر کنی همون میشه" اینجاس که اتفاق میفته.
آدمیزاد یه تصمیمی میگیره و وقتی به مرحله انتخاب کردن میرسه، دقیقا همون تصمیم رو انتخاب میکنه. انگار که هیچ گزینه دیگه ای واسش مطرح نیست.
این چیزیه که من خودم بارها تجربه اش کردم که چیزی که از اول گفتم رو، اجراییش کردم، مثل انتخاب گرایش کارشناسی.
البته نتیجه خوبی داشتن اما شاید بعضی وقتها هم نتیجه بدی بدن. کی میدونه که نتیجه اش چطور خواهد بود؟ عوضش آدم خودش میدونه که با آگاهی در اون زمان انتخابش کرده.
 
***
شاید بهترین چیز اینه که یه خورده بدون انتظار کشیدن زندگی کنیم، این اون چیزیه که من از "زندگی در لحظه" میفهمم. ضمنا حین مرگ هم با لذت بیشتری، دنیا رو ترک میکنیم.
ضمنا تا چیزی موقعیتش پیش نیومده، نسبت بهش تصمیم نگیریم. میشه فکر کرد اما نباید تصمیم گرفت.
***
دومین چیزی که به نظرم باعث ناراحتی آدمیزاد میشه رو هم گفتم:"انتظار اشتباه کشیدن" یا "انتخاب پیش فرض".
حالا به نظرتون "انتخاب پیش فرض" ارتباطی با "حفظ اصول" داره یا نه؟ به نظر من که ارتباط جالبی با هم دارن.
  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

امیر

حمید نعمت الله! دهنت سرویس با این سریال درست کردنت
دیشب به حدی با شخصیت امیر، همذات پنداری کردم که از دیشب تا حالا حالم خرابه.
تقریبا هر فیلم و سریالی راحت میتونه روم تاثیر بذاره. چه برسه به اینکه اونو نعمت الله درستش کرده باشه.
بازیگر "امیر" هم به صورت خیلی عجیب غریبی خوب بازی کرده. فک میکنم بهترین بازیگری تو کل فیلم و سریالای ایرانی باشه. "بهترین"ـش جدیه.
  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

حفظ اصول

پیشنوشت: شاید اگر قبل این مطلب، مطلب "امان از آه" رو خونده باشید، بد نباشه.

***

یکی از کتاب های به نظرم کاربردی برای درمان افسردگی و شروع به اجرای کارهای مورد نیاز، میتونه کتاب "خوش بینی آموخته شده" باشه.

بنا به گفته های این لینک، نویسنده کتاب، جناب آقای مارتین سلیگمن، سالها رئیس انجمن روانشناسان آمریکا بوده و تحقیقاتش از تاثیرگذارترین تحقیقات روانشناسی دهه های اخیر است.

کتاب به صورت خیلی حرفه ای، علمی نوشته شده.

ضمنا روش درمانش سخت نیست و فقط نیازمند فکر کردنه. به قول بچه ها، کتاب "خودیاری" هستش.

یه نکته مهمتر اینکه این کتاب فقط برای افسرده ها نیست و افراد سالم از نظر روحی هم به همان اندازه افسرده ها، به این کتاب نیاز دارند.

ترجمه این کتاب رو فروزنده داورپناه و میترا محمدی انجام داده اند و ترجمه قابل فهم و روونیه و مال انتشارات رشده.

فقط یه نکته اینکه اگه کتاب رو خواستید بخونید، به هر دلیل ممکن کتاب رو نصفه و نیمه نزارید و تمومش کنید. من خودم گاهی وقتها میخواستم دیگه نخونم اما وقتی تموم شد، فهمیدم که خیلی کتاب مفیدیه.

***

یکی از بهترین پاراگراف های کتاب(از نظر من) که برای من خیلی معنا داره، این پاراگراف پایینیه. یک روایتی از الیس که یکی از روانپزشکان است را اینطوری مینویسد:(من نمیتونم بگم این پاراگراف، درسته یا درست نیست. اما در این حد میفهمم که خیلی خیلی مهمه)

«وی با تلاش بسیار بیماران خود را متقاعد میکرد تا از اعتقادات نامعقولی که موجب تداوم افسردگی میشوند، دست بردارند. او فریاد میزد:"منظورت چیست که نمیتوانی بدون عشق زندگی کنی؟ اینها همه مزخرفات است. سر و کله عشق به ندرت در زندگی پیدا میشود و شما، با ضایع کردن زندگیتان به خاطر نداشتن عشق، که خیلی عادی تر از این حرف هاست، خودتان را افسرده میکنید. زندگی شما را «بایدها» و «نبایدها» تعیین میکنند. اینقدر به خودتان «امر و نهی» نکنید!"»

***

و این حرف، دقیقا همون حرفیه که تو "عقاید یک دلقک"، نویسنده بهش میتازه:

«من ماری را دوست میدارم و کلمات پیش آهنگ مابانه اش:"من باید به راهی بروم که میبایست بروم"، شاید باید مانند بدرود یک مسیحی صدر مسیحیت تلقی شود که خودش را در کام حیوانات درنده می انداخت».

نویسنده به همون «بایدها و نبایدها»، اصطلاح «حفظ اصول» اطلاق میکنه و اونجای رمان که راجع به تصورات غلطی که انسان ها راجع به کلمه استراحت پیدا کردن، حرف میزنه، میگه:

«یک بچه معنی استراحت را نمیداند، از موقعی که «اصول» و  «حفظ اصول» را قبول میکند، معنی آن را میفهمد.»

***

"شب واسه استراحته" این یکی از اصولیه که این روزها دوباره دارم زیر پا میزارم و خیلی هم حال میده.

وقتی میگی"شب رو باید خوابید" آدمیزاد احساس میکنه که شب جزو وقت های سوخته است و هیچ کاری نمیشه کرد. 

نه اینکه بگم شب رو نباید استراحت کرد یا شب رو باید استراحت کرد. به نظرم کار درست تری که بکنم اینه که هر وقت خسته میشم، میخوابم.

و این به نظرم باعث میشه وقت سوخته رو کمتر کرد. این تصور تو خودم به وجود میاد که شب هم جزو ساعتهاییه که میشه زندگی کرد. و فکر میکنم اینطوری از هر ساعتی میشه استفاده کرد، چه روز و چه شب.

به نظرم این پاراگراف از همون رمان هم آموزنده است:

«با ماری در این باره صحبت کرده ام که آیا یک حیوان معنی استراحت و دست کشیدن از کار را میداند یا نه، گاوی که نشخوار میکند، خری که در کنار چپر به رویا فرو رفته است.»

***

به نظرم اگه "حفظ اصول" رو قبول ندارید، این حفظ نکردن اصول هم باید تو حوزه مذهب و هم تو حوزه علم باشه. علم رو هم زیادی جدی نگیریم. شر وور هم زیاد میگن.

من خودم سعی میکنم اصولی که چه از مذهب و چه علم رو درک کردم که درستن، حفظ کنم. البته این به معنای شک نکردن تو اونا نیست.(اگه قسمت شد، بعدا مینویسم.)

***

فعلا یکی از چیزایی که بعضی اوقات باعث آه کشیدن و ناراحتی انسان میشه رو گفتم: «حفظ اصول» یا "بایدها و نبایدها"یی که واسه خودمون تعیین میکنیم. 

***

پینوشت: بازم حرفهایی در این مورد میشه زد. اگه تونستم، مینویسم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

پیش نوشت1: توضیح اینکه در زبان بدن گفته میشه که هر فردی که احساس شکست یا ناامیدی یا ... بکنه، خودشو کوچک تر و جمع و جورتر میکنه. و هر فردی که احساس موفقیت یا بزرگی یا ... بکنه، خودشو بازتر و "سینه سپر"تر میکنه.

ضمنا نه تنها احساس بر حالت بدن تاثیر میزاره بلکه حالت بدن هم میتونه رو احساس تاثیر بزاره. به این معنا که اگه بدن خودتو همیشه در حالت کوچک بزاری، کمکم واقعا احساس شکست بهت دست میده.

طرز حالت بدن حتی در 2 دقیقه هم میتونه رو احساس تاثیر بذاره.

برای توضیحات بیشتر میتونید به سخنرانی Amy Cuddy تو TED یه نگاهی بندازید.

پیشنوشت2: این مطلب، مطلبی طنزگونه هست و هرگونه نتیجه‌گیری از آن(در هر موردی که به فکرتون برسه) نه تنها درست نمیباشد، بلکه اشتباه هم میباشد و ممکن است به موجب "قانون 27 بند ق" متحمل مضرات دنیوی و عقوبات اخروی گردد.

***

دانشمندان زبان بدن میگن یکی از دلایل عقب افتادن جامعه ایرانی، توالت هاشونه

وقتی میری، یه جوری خودتو به هم میپیچی که انگار اژدهای هفت سر بالاسرت واستاده

اما تو فرنگ، اینطوری نیست. یا میشینی و یا ایستاده هدف گیری میکنی. هر دو تاش در نهایت احساس قدرته

البته دانشمندان دلایلی دیگر هم بر تأیید این گزاره آوردن. برای مثال در یک گروه 70 میلیونی، حدود 1درصد از این جامعه از کالای فرنگی استفاده میکنن که همگی آن‌ها جزو قشر مرفه جامعه محسوب میشن. بنابراین به نظر میرسه که یک دلیل مرفه بودن آنها، تفاوت در همان کالا است.

یکی از روندهای اقتصادی هم دقیقا با همین توالت ها شروع می‌شود: فقیر، فقیر تر می‌شود و ثروتمند، ثروتمند تر میشود. چرا؟

چون بسیاری از بیماری‌های جسمی(مخصوصا زانو) هم از همین سنتی ها در میان ما راه باز کرده اند.

منتها چرا ثروتمند، ثروتمند تر میشود؟ چون که همون پزشکی که زانوی اون فرد بالایی رو مثلا جراحی میکنه و بابت هر چیزی هم خدات تومن میگیره، خودش با همون فرنگیاش بزرگ شده. میبینید تو رو خدا؟ توالت حتی رو این که کی کدوم طرف میز پزشک بشینه هم موثره.

البته کالای فرنگی، برای افراد ضعیف‌تر نیز خوشی‌هایی داشته باشه. برای مثال، بخشی از تفریحات این گروه، حرف زدن در مورد توالت فرنگی و خندیدن به اونه. ضمناً برای افزایش قدرت خلاقیت هم گزینه خوبیه که تا حالا جواب بوده، چرا که کاربردها و طرز استفاده هایی ابداع میشه که به عقل جن هم نمیرسه(نباید هم برسه). البته در افزایش قدرت خاطره گویی هم تأثیر به سزایی داشته. گویا بیشتر افراد جامعه نیز با همین موضوع خاطرات جانانه ای برای خود رقم زده اند.

اما یک پیشنهاد:

به دانشجویان عزیزی که تاکنون غازهایشان را چریده اند و موضوع پایان نامه خود را انتخاب نکرده اند، پیشنهاد میکنم در صورت تمایل، موضوع بکر و مفید «توالت و جامعه ایرانی» را برای هرچه بیشتر بارورتر کردن علم بومی و با هدف «هم خدا و هم خرما»، به عنوان موضوع پایان نامه انتخاب کنند. چرا که من باورم این است، اگر پایان نامه ای هیچ کاری برای جامعه ما نمیکند، حداقل باید ما را بخنداند. انتظار زیادی است؟

البته این تحقیقات پاشنه آشیل های زیادی هم دارد.

یکی از مسائلی که دانشمندان زبان بدن را به خود مشغول کرده، این است که در زیان بدن، هر فردی که خود را کوچک‌تر میکند، کم­ادعاتر(یا به قول علمی، ایمپاستر) نیز میگردد. در حالی که ایرانیان با این توالت­هایشان، هر روز بیشتر از دیروز مدعی­تر نیز میگردند.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

امان از آه

آه کشیدن هایتان را تمام کنید و شمشیرهایتان را برکشید. آنگاه بر گورهایشان آه کشید و افسوس خورید، آنچه را که با خود و شما کردند. از آن پس مراقب خود باشید تا دلشکسته ای دیگر، آه نکشد.

نامه ای از متی به خودم(6:12)

***

قبلا یه جمله ای از ابوذر غفاری خونده بودم با این مضمون"از فقیری تعجب میکنم که چرا شمشیر برنمیدارد تا دیگران را بکشد".

جمله ی جالبی به نظرم میومد و یه خورده از ناخودآگاهم اسیر این جمله مونده بود.

تازگیها وقتی بیت "با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک/ ای آه دلشکسته، کو تاثیرت؟" رو میخوندم، یاد اون جمله افتادم.

***

اولا اینکه آه کشیدن، هر دلیلی میتونه داشته باشه. یکی از لحاظ اقتصادی احساس مظلوم بودن میکنه، یکی دیگه تو رابطه فکر میکنه بهش خیانت شده یا ... و حتی ممکنه یکی احساس کنه خودش به خودش ظلم کرده.

مهم اینه که دست از تاسف خوردن بکشیم و کار رو شروع کنیم. 

هر بار هم لازم نیست تا شمشیر برداریم بقیه رو سوراخ سوراخ کنیم.

شاید حرف درستیه که "دشمن ترین دشمن تو، نفسی است که در میان توست." (دقت کنیم این حرف به این معنا نیست که دشمن های دیگه ای وجود ندارن.)

هیچ قرار نیست عامل آه کشیدن تو، بقیه باشن. شاید اغلب موارد مشکل از خودت باشه، شاید هم نباشه.

مهم ترین چیز اینه که دلیل رو پیدا کنیم و با اون سر ناسازگاری داشته باشیم. 

ضمنا مدل مقابله کردن هم خیلی مهمه. به نظرم اینکه همینطوری سرسری دلیل یه مشکلی رو حذف کنیم، اون مسئله از بین نمیره. 

مثال خیلی ابتداییش یه کسی تلگرام رو حذف میکنه تا دیگه واردش نشه. اما دوباره بعد چند مدت میبینه یا باز تو تلگرامه یا خودشو با یه چیز دیگه مشغول کرده و مثال هایی از این دست که فقط صورت مسئله پاک شده.

***

در این رابطه، فیلم sixth sense رو پیشنهاد میکنم. شاید آدم اولش فک کنه که موضوع فیلم معماییه اما به نظرم نکته ای که داره، اهمیت همین موضوعه که بتونیم با مشکل مواجه بشیم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

تواضع

فکر میکنم یکی از ویژگی‌های انسان کامل، تواضعه و متأسفانه فکر هم میکنم ما ایرانیا یه خورده  توش ضعیفیم (شرمنده فقط «ما ایرانیا» میگم. به دو دلیل اینطوریه: اولاً اینکه با هیچ کشور دیگه ای آشنا نیستم. و دوم اینکه به نظرم میرسه که ما ایرانیا سرانه مطالعه مون پایینه و همین میتونه هم معلول و هم علت کمبود تواضع باشه).

یه نوع تواضع کم، در رفتار با آدمای بزرگ و سرشناسه.

تو مجلس ختم یک فردی نشسته بودیم و سید یحیی یثربی هم حضور داشتن. یکی از همشهریا برگشت به ایشون گفت: «آقای دکتر، الان وضعیت فلسفه ایران چجوریاس؟»

به نظرم میتونم بگم که این شخص تواضع نداره. به خاطر اینکه خودشو در اون رده ای میدونه که بیاد و از ایشون سؤال بکنه.

یه مثال دیگش خود منم. مثلاً وقتایی که از آقای شعبانعلی سؤالی میپرسم، احساس کمبود تواضع بهم دست میده.

یه مثال دیگش بعضی آدمان که وقتی آدمای با سوادتر یا حداقل مشهورتر از خودشون رو میبینن، یه جوری خودشونو میگیرن تا مبادا اون فرد معروف بتونه اظهار برتری بکنه.

نمونه خنده دارش اینه :دیدین بعضیا رو که با آدمای محبوب عکس میگیرن و اون طرفی که التماس عکس رو کرده، یه جوری خودشو میگیره که انگار آدم معروفه از اون خواسته بیاد باهاش عکس بگیره؟

به نظرم آدم باید جوری باشه که مثلاً وقتی سمیعی رو می‌بینی بیشتر از اینکه کنارش اظهار وجود بکنی، غرق در بهت بشی و از کنار اون بودن لذت ببری.

یه نوع دیگش، کمبود تواضع در داشتن دانشه.

احتمالاً بعضی آدما رو دیدین که هر سؤالی ازشون بپرسی، یه جوابی دارن.

بعضیا هم هستن که فقط منتظرن که حرفتو بزنی و باهات مخالفت کنن. از اینجور افراد هم زیاد دیدم. در هر صورتی باهات مخالفت میکنن.

**

یکی از دلایل کمبود تواضع هم به نظرم میتونه عزت نفس زیاد باشه. عزت نفس زیاده که باعث میشه خودتو مهم ببینی و به خاطر همین وقت بقیه آدما رو بگیری، یا حتی بدتر جونشون رو هم به خطر بندازی.(میگن دیکتاتورهایی مثل هیتلر، عزت نفس زیادی داشتن).

اگه فرصتی شد راجع به راه حل عزت نفس زیاد هم چیزی مینویسم.

**

پی نوشت1: من اون شخصی که از دکتر یثربی اون سوالو پرسید رو میفهمم. شاید بعضی وقتها آدم چون افتخار دیگه ای تو زندگیش نداره، میخواد از بودن در کنار آدمهای مهم افتخاری واسه خودش به دست بیاره. چیزی که به نظرم من هم بهش دچارم.

پیش نوشت2: به نظرم اگه واقعاً میخواستم متواضع باشم حتی نباید این یه خورده بیت و بایت رو هم مصرف میکردم و وقت شما رو میگرفتم اما واقعیتش آینه که احساس خفه بودن و حرف نزدن آدمو میکشه.

ممنون از اینکه لطف میکنید و میخونید.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰
پیش نوشت: حالم برای نوشتن زیاد خوب نیست. همین پست رو علی الحساب از ما بپذیرید.
***
تجربه بهم ثابت کرده که برای بقیه، مهربانیهای کوچک ما(از نظر خودمان) لذت بخش تر از مهربانی های بزرگ ما(باز از نظر خودمان) است.
به نظرم تفاوتی که این دو تا دارن، این دو تاست:
اولا مهربانیهای کوچک به صورت ناخودآگاه انجام میشه و شاید به خاطر همین بی ریاتر هستش و فرد دریافت کننده مهربانی هم با آغوش بازتری اونو دریافت میکنه، برعکس مهربانیهای بزرگتر که شاید به دلیل آگاهانه بودن، با هدف خاصی انجام بشه.
ثانیا وقتی به کسی مهربانی کوچکی میکنیم، اون فرد انتظار منت کشیدن از ما رو نداره. اما وقتی به کسی مهربانی بزرگی میکنی، اون فرد پیش خودش(حتی شاید به اشتباه) فکر میکنه امکان داره که فرد مهربانی کننده، انتظاری ازت داشته باشه.
(شاید دو تا تفاوت شبیه هم باشن، اما آیا به نظرتون گفتن یک حرف با کلمات متفاوت کمک کننده نیست؟ به نظر من که هست.)
اما سه پیشنهاد برای خودم. شاید برای شما هم خوب باشد:
1- هیچ وقت از کسی که میخوای رابطه ات را با او ادامه دهی، انتظار مهربانی های بزرگ و مخصوصا انتظار ایثار نداشته باش. شاید در لحظه اول مهربانی های بزرگ، دو فرد را به هم نزدیک نشان دهد، اما در طولانی مدت باعث بدتر شدن رابطه میشود.
2- سعی کن به جای مهربانی های بزرگ و بعضا بی تاثیر و گاه حتی مضر، مهربانی های کوچکی انجام بدی.
3- اگر خواستید به صورت آگاهانه به کسی مهربانی کنید، هیچ گاه منت نگذارید. عقیده ای که خودم دارم، اینه که: یا به کسی خوبی نکن، یا اگر خوبی کردی آن را یک وظیفه به حساب بیاور.
***
تو قضیه آشوب، مثال بال پروانه فقط واسه اینه که بشه تو کتاب های درسی نوشت. 
مثال سانسورشدش اینه که چشمک عاشق در آن سر دنیا، انقلابی در هوای دنیا به وجود میاره.
نمیدونم اونور دنیا کدوم عاشقی آه کشیده که تمام شیشه های خانه های ما رو بخار گرفته. 
***
پینوشتی نامربوط: 
زمستان نماد عدالت است. 
بر عکس بهار و تابستان و پاییز که هر گوشه ای به رنگی است، زمینیان در زمستان از وجود عدالت فریاد برمی آورند.*
شاید در این فصل زمین در خواب باشد، اما عدالت مرده برایم بیشتر از ظلم سرزنده، زنده تر و جذابتر است.
باشد که در عدالت یک رنگ بمیریم نه در ظلم هزاررنگ

*البته آدمها تو زمستون هم قضیه یک رنگی رو حل میکنند.
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را                    ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان را
  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

من انکار میکنم

پیش نوشت پرده اول: خوندن مطلب سوگیری قبل از خوندن این مطلب پیشنهاد میشه.

پرده اول:

میخوام یکی از اشتباهاتی که ما گونه حیوانات ناطق مرتکبش میشیم رو، با استفاده از پینوشت1 مطلب قبلی توضیح بدیم.

پینوشت1، یه پینوشتیه که شاید تو اکثر مطالب به عنوان پینوشت، قابلیت نوشته شدن داشته باشه.

پینوشت 1 مثلا در مورد شبکه های اجتماعی یه همچین چیزی میتونه باشه : "درسته که سوگیری شبکه های اجتماعی به سمت مضر بودن است، اما برخی ها نیز از آن استفاده مفیدی میکنند."

اتفاقی که در ذهن بیشتر آدمها میفته اینه که با خوندن جمله بالایی، پیش خودشون فک میکنن که ما جزو اون برخی ها هستیم که استفاده درست میکنن.

اگه همون جمله رو به تمام انسان ها نشون بدید، احتمالا 90 درصدشون خواهند گفت که ما استفاده درستی از شبکه های اجتماعی داریم. نکته ای که مشخص نیست اینه که پس کی داره استفاده غلط میکنه؟

و این مسئله ایه که تو خیلی از موضوعات وجود داره.

بیشتر آدما خودشونو راننده ای خوب میدونن.با این وجود مشخص نیست اینایی که بد رانندگی میکنن، از کجا اومدن.

بیشتر آدما(به نظرم مخصوصا ایرانیا) خودشونو افرادی باهوش و کاری و ... میدونن. اون وقت وضعیت ما چرا به اینجا رسیده؟

بیشتر آدما خودشونو فردی راستگو میدونن. مشخص نیست دروغگوها چجوری بین ماها نفوذ کردن و خیلی مثالای دیگه.

شاید یه ارتباطی که این مطلب با سوگیری میتونه داشته باشه، اینه که شاید ما آدمی باشیم که سوگیری رو قبول داشته باشیم. اما دقیقا بعدِ قبول کردنش، سعی میکنیم خودمونو در طرف خوب سوگیری قرار بدیم.

به نظرم بیشترمون اینطوری تربیت شدیم: "یا سوگیری رو قبول نداشته باشیم یا اگه قبول داریم باید طرف خوبش ما باشیم."

اگه فکر کنیم که ما طرفِ بدش هستیم، اون وقت شروع میکنیم به این که کل بازی رو به هم بریزیم.

***

پرده دوم:

در حکایت است مردی خام، سوار بر اسب خود در راهی میرفت. به رود کم عمق و آرامی رسید. اسب همین که به رود رسید، ایستاد. اسب حتی با زور مرد نیز از رود عبور نکرد. مرد به دهکده کنار رود رفت و فردی که یک طرف بدنش سوخته بود و مردم سوالاتشان را از او میپرسیدند(یعنی مدیونید اگه فکر کنید طرف دَن اریلی(Dan Ariely) بوده) را برای حل مسئله به کنار رود آورد. مرد سوخته همین که به آنجا رسید، دست در رود آرام کرد و زمزمه ای کرد و به اسب سوار حکم کرد که با اسب خویش از رود عبور کند. اسب این بار با آسودگی و بدون اضطراب از رود عبور کرد. مرد خام که در نهایتِ تعجب بود، علت را جویا شد. مرد سوخته پاسخ داد: "اسب همین که به رود میرسید، تصویر خود را در آب میدید. او به ترس اینکه روی خویش پا گذارد، در اب گام نمیگذاشت و من فقط آب را ناآرام تر کردم تا تصویرش در آب تشکیل نشود."

(بعد مرد خام پرسیده که:" پس اون چی بود که زمزمه میکردی؟ حتما اونم تاثیر داشته." و آدم سوخته ی پدرسوخته، جواب میده:"نه بابا! به خاطر سردی آب داشتم بهت فحش میدادم.")

 مرد خام که کمی برنزه تر شده بود، شروع کرد به ادامه مسیر. آنگاه مرد سوخته او را ندا داد که :"ای مرد! اما بدان که فقط حیوان است که بر روی خویش پا نمیگذارد." 

فقط برای اینکه شاید نتونسته باشم ارتباط پرده اول و دوم رو به خوبی بیان کرده باشم و برای تاکید: ما انسان ها باید قادر باشیم رو عقاید خودمون پا بگذاریم. به خود نیز شک کنیم. شاید آدم بده ما باشیم.

پی نوشت پرده دوم: به نظرم، یکی از راه های انسان کامل شدن، اینه که از برخی غرایض حیوانی دوری کنیم. اما فقط برخی. شاید بعدا در مورد این باز هم بنویسم.

پی نوشت 2 پرده دوم: اون قسمت اوراد و فحش ها رو در نظر بگیرید. به نظر میرسه، جادوگری پدر مستقیم علم هستش. افرادی کارهایی انجام میدادند و منجر به نتیجه میشد. اما فقط اورادشان را یاد گرفتیم. شاید یه دلیلش بخیل بودنشون بوده تا فقط خودشون علم رو داشته باشن.

***

پرده سوم رو به دلیل طولانی شدن تو قسمت بعدی مینویسم.


  • مرتضی خیری