دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

یکی از چیزایی که احساس میکنم، اینه که ما در مقابل اخبار به شدت منفعل شده ایم. میخوانیم، حداکثر یکی دو روز بر افکار عمومی تاثیرگذار است، آنها را از یاد میبریم و دنبال مسئله ای جدید میگردیم تا ذهن خود را یکی دو روز دیگر معطل کنیم تا مبادا به چیزهای اساسی تری فکر کنیم. (البته چون از دینامیک خبرنگاری خبر ندارم، نمیدونم واقعا به دنبال بعضی مسائل میرن تا پرسشگری کنن یا نه، اونا هم درگیر این گذر سریع اخبار شدن).

بعضی وقتها یک سری چیزها میبینم که واقعا میخوام توجه بقیه رو بهشون جلب کنم. یه خورده روشون توقف کنیم و بهشون فکر کنیم.

یکیشون میتونه کانال تلگرامی جعفرعلی شیرنیا باشه که درباره مسائل تاریخی دفاع مقدس و بعد اون جنگ ایران-عراق و درباره بعضی چیزهای دیگر تاریخ معاصر به صورت مستند از مسئولان پرسشگری میکنه. کانالی که مشخصا تاثیرگذار بوده.

یکی دیگه از چیزایی که فکر میکنم که در بحران های پیشین بهش توجه کمتری شد، نامه رضا داوری اردکانی هست. نمیدونستم چی کار کنم توجه بعضی هایی که زیاد بهش بیشتر بشه. گفتم شاید کاری که آقای شعبانعلی کردن، باعث بیشتر شدن توجه بشه. کل نامه رو منم اینجا منتشر میکنم:

باسمه تعالی؛ دبیرخانه محترم هم اندیشی اسلامی، باسلام و درود، از دعوتی که فرموده اید، تشکر می کنم. متأسفانه من توفیق شرکت در نشست علم دینی و علوم انسانی اسلامی ندارم. کسی را هم نمی توانم به عنوان نماینده معرفی کنم. این بحث چنانکه توجه دارید سی سال است که به نتیجه نرسیده است و به نظر نمی رسد که در آینده نیز به نتیجه ای برسد.

وقتی مطلب سیاسی با مسئله علمی خلط می شود، هر چه بکوشند به نتیجه نمی رسند. علم ماهیتی متفاوت با دین دارد و به این جهت آن را به صفت دینی نمی توان متصف کرد. به عبارت دیگر وصف دینی نمی‌تواند صفت ذاتی علم باشد، البته وجود علوم دینی محرز است و این علوم در همه جا و به خصوص در کشور ما جایگاه ممتاز دارند اما آنها علومی هستند که مسائلشان مسائل دینی است. علوم فقه و اصول فقه و حدیث و تفسیر و کلام و حتی فلسفه اسلامی در زمره علوم اسلامیند. علم‌های دیگر هر یک مسائل خاص خود دارند و با روش خاص به تحقیق و پژوهش در مسائل می پردازند و ملاک درستی و نادرستیشان رعایت روش است. هیچ علمی را با ملاک بیرون از آن نمی توان سنجید.

چنانکه حکم در باب فقه و حدیث با ملاک و میزان متدولوژی علم جدید اعتبار و وجهی ندارد، البته دین و دینداران می توانند نسبت به مسائل همه علوم و بخصوص علوم معروف به علوم انسانی و اجتماعی نظر انتقادی داشته باشند و پس از مطالعه و آشنایی کافی که البته به آسانی حاصل نمی شود، در مباحث آن علوم چون و چرا کنند اما این چون و چرا در نقد علم است نه اینکه علم تازه باشد. ما هنوز به این مرحله نرسیده ایم.

توجه داشته باشید که علم اجتماعی علم نظم جامعه مدرن است. در سیصد سال اخیر در غرب علوم اقتصاد و تاریخ و حقوق و جامعه شناسی و مردم شناسی و … به وجود آمده و تحقیقات عظیمی در مسائل آن علوم صورت گرفته است که بی‌اطلاع وسیع و دقیق از آنها و بدون نقد و تحقیق نمی توان درباره آنها حکم کرد و مثلاً تصمیم گرفت که علم دیگری جانشین آنها شود.

علم اجتماعی جدید با نظم تجدد تناسب دارد. ما اگر نظم دیگری جز نظم تجدد در نظر داریم و به چگونگی قوام و به راه تحقق آن می‌اندیشیم و برای رسیدن به آن می کوشیم شاید در راه علمی متناسب با نظم تازه قرار بگیریم. در این مورد هم توجه داشته باشیم که علم و جامعه با هم قوام می یابند. جامعه کنونی ما جامعه توسعه نیافته است. این جامعه همه نیازهای جامعه مدرن را دارد، بی‌آنکه از توانایی‌های آن برخوردار باشد.

اگر می‌توانستیم خود را از این وابستگی نجات دهیم و راه رسیدن به جامعه ای را بیابیم که در آن روح دینی یعنی اعتقاد به توحید و عالم غیب و معاد حاکم باشد و مردمانش از سودای مصرف آخرین تکنولوژی های ساخته جهان توسعه یافته آزاد باشند و با همدلی و هماهنگی برای معاش توأم با اخلاق بکوشند، شاید افقی پیش رویمان گشوده می شد.

توجه داشته باشیم که علم یک طرح مهندسی ساختنی نیست، یافتنی است. من حرف دیگری ندارم و چیز دیگری نمی توانم بگویم، جز اینکه خوبست که اگر می توانیم به جای بحث درباره علوم اجتماعی اسلامی، در باب شرایط امکان تجدید عهد دینی و بنای یک جامعه اسلامی بیندیشیم و در این راه به لطف پروردگار علیم امیدوار باشیم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۱

غرور

هم اتاقی ای داریم متولد سال 62. مجموعا فرد خوب و بامرامی است اما حفره هایی هم در شخصیت او پیدا میشود.

یکی از ویژگی هایی که داره اینه که چیزهایی که مربوط به خودشه و اصلا به ما مربوط نیست را با ما در میون میذاره. منظورم مسائل شخصی نیست. منظورم اینه که هر چیزی که مربوط به خودش باشد رو چیزی مهم در نظر میگیره و فکر میکنه لازمه تا بگه. همین باعث میشه که خیلی حرف بزنه.

من بعضی وقتها برای اینکه خیلی حواسم پرت نشه، یه هندزفری تو گوشم میزارم که متوجه بشه من ارتباطمو با اتاق میخوام لحظاتی قطع کنم. اما به حدی این رفتار وقیح رو داره که به من هی اشاره میکنه تا هندزفری رو از گوشم وردارم و به حرفاش گوش بدم. 

البته برخی حرفاش به خاطر دلسوزی ای هست که داره. اما یه شرط اینکه واسه کسی مفید باشی، اینه که اول بتونی جذبش کنی دیگه.

فکر میکنم همین اخلاقش هست که باعث میشه تماس های خودشو با صدای نسبتا بلند، کامل داخل اتاق انجام میده و بیرون نمیره؛ شاید فکر میکنه که محتوای تماس هاش واسه ما مهمه.

حالا مسئله ای که واسه من ایجاد شده اینه که این شخص برای درس خوندن با راه رفتنه که میتونه تمرکز داشته باشه. به خاطر همین میره تو راهرو و راه میره و درس میخونه. یه خورده بعد اومده شکایت یه آدم دیگه رو پیش من میکنه که اون آدم دیگه دو ساعته داره تو راهرو با صدای بلند با گوشیش حرف میزنه.(گرچه واقعا صداش آزاردهنده نبود و حتی بلند هم نبود).

خب فکر میکنم این دوست هم اتاقی واقعا هیچ فهمی از شرایط یک جایگاه و تفاوتش با جایگاه دیگه، نداره. اصولا راهرو به خاطر این که جای عمومی تریه، لابد میتوان صدا رو کمی بلندتر کرد و آزادتر از شرایط اتاق تو اون حاضر شد. گرچه محدودیتای خودشو داره. واقعا متعجبم از اینکه این شخص چجوری میتونه از کسی که تو راهرو با تلفن حرف میزنه شاکی باشه.

فکر میکنم این نوع رفتار یک دلیل پایه ای تر داره و اون وجود خصیصه ای به اسم غروره. "حق با من هست هر جا که باشم" هم یکی از آثار غروره. 

البته واقعیتش اینه که من خودم هم بعضی وقتها سعی میکنم توجه بقیه رو به حرفی جلب کنم اما در 90 درصد موارد اون مطلب یه جوکه. خیلی کم اتفاق میفته خبری رو بقیه بگم یا تحلیلی بخونم واسشون. گرچه با دیدن رفتار اگزجره شده من که در دوستمون تبلور یافته، حتی تو گفتن جوک هم تعلل میکنم چه برسه به اینکه بخوام بهشون حرف جدی ای بزنم.

***

البته مشخصا وبلاگ جای شخصی ایه. پس از این بابت حرجی بر من نیست ؛)

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

یه مدتی برای یه درسی روی مقدمات شبکه عصبی کار میکردم. یه پاور پوینتی آماده کردم. 

یه مقدماتی داره و یه سری چیزا برای آشنا شدن با شبکه عصبی.

به نظر خودم خوب کار کردم روش. اگه چیزی از شبکه عصبی نمیدونید، میتونه واستون کمک کننده باشه. آخراش هم یه خورده نحوه استفاده مقدماتیش تو نرم افزار متلب رو توضیح دادم. اگر خوندین یه کامنت بدین ببینم چجوری بوده.

(یه استفاده دیگه هم برای ارائه درسیه. کسی هم خواست برای ارائه درسیش استفاده کنه، میتونه یه ایمیلی چیزی بهم بزنه.)

این لینک با حجم 0.99 مگابایت

****

یه موضوع جالب، مقایسه فرهنگی بین کشورهای مختلفه.(مخصوصا به لحاظ کاری) میتونید از این سایت برای این منظور استفاده کنید.

به نظر سایت معتبری هستش. تو مقدمه فرهنگ سازمانی، با آقای هافستد آشنا شدم.

من که از این سایت خوشم اومد. انشاالله که مقبول افتد.


  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰
این سیاهی ها دری وری های سیاسی موقع استرس منه. قابل اعتنا نیست به هیچ وجه. فقط چون دارم پاره میشم(به معنای واقعی کلمه) گفتم یه چیزایی بنویسم. بلکه آروم بگیرم.
***
اعتراضاتی که میشود، واقعا مشخص نیست چه سمت و سویی داره. جز خارجیا کسی حمایت نمیکنه. تو داخلی ها هم گوش شنوایی نیست. گوش و چشم ها دست خارجی هاست و گویا دست و باتوم رسیده به ما ایرانی جماعت.
با این وضعیت مگر میتوان کاری انجام داد؟ وقتی که نمیدانی آینده را چه برایتان رقم خواهند زد، مگر حتی میتوانی نفس بکشی. فقط میخواهی پایت را به لرزه بیندازی و انرژی ات را اینگونه صرف کنی تا مبادا کالری ـَکی هم صرف تفکر شود.
نه میتوانی در هوای الانت نفس بکشی نه امیدی به این داری که فردا هوای پاک تری تنفس کنی. صبح و شام هم به کله مان میزنند که جوان ها باید راهی برای پیشرفت کشور انجام دهند. و تو میمانی که از که کار کردن را یاد بگیری. آنها که امید بود کاری کنند، کاری نمیکنند. بعضی هایشان هم جز آب سرد زندان ها چیزی نصیبشان نشده. آن ها هم که می آیند، به ندای مجهول الهویه آمدنیوزها می آیند. از این خسته و از آن ترسیده.
احساس میکنم هیچ انسان شریفی در سیاست پیدا نمیشه که بخواد خودشو برای مردم فدا کنه. 
معلم های توسعه مان هم صراحتا در جعبه سیاه خانه ها(که قرار بود جعبه جادویی باشد) خبر تمام شدن امید به هرگونه توسعه را میدهند.(+)
گویا ما را برای مهاجرت کردن به دنیا آورده اند. حتی منی که خودم را در جایی غیر از شهر کوچکم، اگرچه شهری از کشور خودم، غریب میدانم چه به ترک ایران؟ و اگر بمانی با مردن چه تفاوتی دارد؟ این خزعبلات را مینویسم و  میمانم با کله ای که درد میکند و دستمالی نیست که سر ببندم؛ از بس که پارچه ها را عده ای بر کله ها باندپیچی کرده اند و عده ای دیگر بر سینه آویزان کرده اند و گویی دستمال هایمان را بر چشم هایشان بسته اند.
  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

دارم مینویسم دل خودمو خوش کرده باشم. وگرنه میدانم که انتظارکی هم از من ندارین‌ :) 

***

یکی از مزایای تشکیل خانواده سنتی، این بود که خونه های فامیل به شدت کنار هم بودن. یعنی در بدترین حالت دو فرد، از دو روستای نزدیک به هم بودند.

الان کمتر از قبل اینطوریه. پسر خودش تهرانه، از تبریز یکیو تور میکنه، دختره از شیراز میاد مخ پسره رو تو مشهد میزنه و شاید یه مزایایی داشته باشه، اما این دوری یه مشکلاتی هم داره.

فاصله ها خیلی کمتره، برای یه مهمونی ساده بنزینم کمتر مصرف میشه. هوا رو هم کمتر آلوده میکنن :)

حالا یه مثال واضحش قسمتی از خونواده ما که اسلامشهرن،‌ همشون تقریبا تو یک کوچه ان. به خاطر همین تو همین زلزله های تهران راحت میتونن به کمک همدیگه بیان.یکیشون ماشین دارن و اون یکی نداره. فرض کنید مواقع بحران یه آشنا چه قدر میتونه مفید باشه.

منظورم اینه که اگه ساختار چینش خونه ها نزدیک هم باشه، شاید سود بیشتری هم به فرد و جامعه برسه. 


  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰
این پستم هم مثل پستای قبلم چیزی جز مهمل بافتن برای خودم نیست. تنها چیزی که به اون امید دارم اینه که انتظاری از من ندارین.
***
خشت خام یه برنامه فوق العاده برای آدمی مثل منه. منی که تو دریایی بینظم از فکرهای پایینتر از خط فقر ذهنی غوطه ورم.
تا حالا هم تعداد کمی از برنامه هاشو دیدم. اما احساس میکنم تو هر برنامه ای حداقل یه نکته طلایی میتونم از توش بکشم بیرون.
یکیش که تو دلم موجی خاموش شده رو دوباره به حرکت میندازه، وطن پرستی ای هست که تو مصاحبه با هوشنگ صمدی ناخدای جنگ ایران عراق موج میزنه.
اونطور که در خودم و بقیه میبینم، روح وطن پرستی در مردممان به شدت مرده. شاید بعضی وقتها هم که تنمان را به آن میساییم نه برای ذات آن بلکه برای تکرار مخالفتمان با عده ای دیگر است. گرچه روح اعتراض را، فارغ از وسیله اش دوست دارم اما این وسیله نباید خودش دچار سطحی بودن بشود.
فکر میکنم وطن پرستی بیشتر از آن که در ناخودآگاهمان پرورش یابد در خودآگاهمان بوده. 
هر چه قدر هم که این وطن پرستی کمتر میشود، نژاد پرستی جای آن را میگیرد. 
شاید این ها چیزهایی به ظاهر ساده است اما احساس میکنم مانند پتکی باید بر سر خودم بزنم تا حالیم شود که وضعیت ایرانمان با یک سری از همین چیزهای ساده درمان میشود.
***
دیشب که قسمت مصاحبه ابراهیم یزدی را میدیدم، آخرش یزدی حرفی را زد که روزها در فکرم  میگشت اما نمیدانستم به چه فکر میکنم.
"به رویدادها خوشبینانه نگاه نکنید. به عمقش نگاه کنید. به ظاهرش نگاه نکنید"
واقعا اینطوری که به نظر میرسه، میزان التهاب سیاسی در این زمان، به میزان انتخابات هست. جریانشو نمیدونم چیه، اما گویا انتخابی همین الان داره صورت میگیره. انتخاب بزرگ مردم برای آینده کشور.
تو این التهاب سیاسی سعی میکنم خیلی خوشبینانه به اتفاقات نگاه نکنم. احساسات خودمو کنترل کنم.
  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

پیش نوشت نامربوط: خیلی وقت بود از محیط وبلاگ به دور بودم. احساس میکنم کم کم دارم به اون فاز قبلیم نزدیک میشم. پس بعد این سعی میکنم دوباره کیبوردفرسایی کنم. فقط خدا کنه مثل قبل ذهن شما رو هم نفرسایم.

***

یه متنی میخوندم از آقای بلانچارد، گفتم با شما هم در میان بزارم.

متن درباره اینه که چه اصولی باعث میشه اخلاقی عمل کنیم. بلانچارد 5 اصل آرمان، افتخار، بردباری، پشتکار و روشن بینی رو بیان میکنه.

به اختصار میگم منظورش از 3 اصل اولی اینه که فرد اگه بفهمه کاری که انجام میده برخلاف آرمانیه که از خودش داره، یا به احساس رضایتمندی و افتخار به خودش ضربه میزنه سعی میکنه اون کارو انجام نده و یا صبرنداشتن باعث میشه فرد سریع از مواضع اخلاقیش کوتاه بیاد و برخی کارهای عجولانه دیگه رو مرتکب بشه.

اما اصلی که فک میکنم خوبه بهش توجه کنیم، اصل "پشتکار"ـه.

بلانچارد میگه فرد برای انجام کار باید به صورت مداوم و پویا پیگیر کار باشه و صد البته اصل بردباری باید پایه ای برای پشتکاری باشه. 

"در اینجا باید بین وابستگی و علاقه مندی تفاوت قائل شویم. اگر شما به کاری علاقه دارید زمانی به آن میپردازید که شرایط مناسب باشد و اگر مانعی شما را از انجام آن عمل بازدارد، سرانجام بهانه ای برای عدم انجام آن پیدا خواهید کرد. ولی زمانی که وابستگی و اعتقاد برای انجام عملی ایجاد شود، دلبستگی شما به انجام آن به اندازه ای خواهد بود که هیچ بهانه ای شما را از رسیدن به نتیجه بازنخواهدداشت.در واقع اگر وابستگی و دلبستگی لازم برای انجام کاری وجود داشته باشد، راه هایی برای کنار زدن تمام دلیل تراشی ها و بهانه ها پیدا میکنید و آن کار را ادامه میدهید. در این حالت وقتی که شرایط هم مساعد نباشد، شما باز به اصول اخلاقی خود پایبند میمانید. نشانه اصلی پیگیری مداوم هم پایداری در مسیر اخلاقیات است. در واقع پیگیری مداوم بیان سعی و تلاش به زبان نیست بلکه در حقیقت خود انجام عمل است."

نمیخوام اینجا خیلی به کارای اخلاقی توجه کنم. 

در حالت کلی، در همه چیزایی که میخوایم یاد بگیریم و همه کارایی که میخوایم انجام بدیم بهتره زیاد به علاقه مند بودن به اون موضوع فکر نکنیم. جهت کلی ما رو آرمان ما شکل میده. علاقه اصلی ما باید اون آرمان باشه. پس کارهای جزئی تری که در جهت اون میخوایم انجام بدیم لزوما نباید مورد علاقه ما باشه. همین کارای جزئی که بهشون شاید علاقه نداشته باشیم، کارایی هستن که حتی ما رو از اون کار اصلی و آرمانمون نگه میدارن.

***

پی نوشت نامربوط(صرفا شرح حال خودمه): متاسفانه احساس میکنم تو کل زندگیم فقط نقش یادگیرنده رو داشتم. این یادگیری تقریبا هیچ وقت به پول(معیار به کارگیری اون یادگیریه) نرسیده. با بعضی کارها مثل آموزش میتونستم پول دربیارم اما اون رو هم انجام ندادم. 

ابهام های زندگی رو هم اون قدر واسه خودم زیاد کردم که اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم. با بعضی چیزایی که اتفاق افتادنشون به دو سه عامل مبهم بستگی داشتن تصمیم گرفتم و احساس میکنم همین ابهام ها بهم کلک زدن. فکر میکنم هیچ فاکتور مبهمی طبق اون چیزی که آدم دلش میخواد جلو نمیره.

حالا بدبختیم اینجاس که خودمو با هم دوره ای های کارشناسیم که مقایسه میکنم، احساس مشنگ بودن بهم دست میده. 

تنها چیزی که میتونم خودمو باهاش آروم کنم، اینه که"شاید سعی میکنید از چیزی دوری کنید در حالی که خیر شما در آن است و شاید چیزی که دوست دارید به دست بیارید در حالی که ضرر شما در آن است"

فک میکنم هرچه سریعتر باید شروع کنم و مشغول به کاری شم. خدایا میشه تو این یه مورد شانس درست حسابی جلو رومون بزاری؟ :)

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

پیشنوشت: در رابطه با پست قبلی، ادریس میرویسی عزیز یه گفتگوطوری نوشتن که در پاسخ میخوام یه خورده خودمو واضح تر بنویسم. چون این بحث علاوه بر  اینکه تو ماه رمضون یقه مو میگیره تو فصل انتخابات که یه ماه پیش بود هم، درگیرش بودم. این پست هم پاسخی به ایشون نیست پاسخی به خودمه. ضمنا عنوانش شاید مناسب نباشه اما چون دنباله همون قبلیه همون عنوان رو مینویسم.

***

گره کار گمون میکنم برداشتیه که ایشون از آگاهی در پست من داشتن و تفاوتش با آگاهی از نظر من بود.

فک کنم ایشون میگن اگه در مورد بعضی کارها از کسی پیروی کردی و اون شخص از اون کارها آگاه بود، توی پیروی کننده هم مجوز انجامشو داری و "آگاهی" شو داری.

و راستش این تقریبا همون سوالیه که من تو پست قبلی میخواستم بپرسم.

اگه بخوام در مورد همون "روزه" حرف بزنم: من پست قبلی رو با فرض اینکه خدایی که با صفت عالم بودنش میشناسیم، این حکم رو قرار داده باشه و به عبارتی ازش "آگاه"ـه، سعی کردم سوال بپرسم و پست بزارم

منظورم اینه که به هر حال خداوند ازش آگاهه (و به نظرم آگاه بودن فقیه احتمالا اصلا ممکن نیست).

پس من منظورم از آگاه بودن، آگاه بودنِ خود شخصه وگرنه میدونم حداقل یک وجود حتماازش آگاهی داره(با توجه به فرض اولیه دینی بودن). خوب سوال من هم اینه که آگاهی هر وجود دیگه ای به چه درد من میخوره؟ آیا به من کمک میکنه؟ کار بدون آگاهی من فایده ای واسم داره؟(کلا پاسخ خودم به خودم اینه که فایده داره اما خیلی با کاری که با آگاهی انجام بشه فرق داره.)

منظورم از انتخابات چی بود؟ این پیروی از یه شخص (یا اشخاص) و فایده احتمالی، کاریه که برخی ها تو انتخابات انجامش میدن، مثل خود من که بخشی از رأیم به پیروی از آقای شعبانعلی بود.(گرچه شاید اینطور به نظر برسه که فرد از یه کسی پیروی میکنه اما در واقع فرد با توجه به علایق و عقاید خودش از اون فرد پیروی میکنه وگرنه شاید هزاران فرد دیگه برای پیروی کردن وجود داشته باشن. منظورم اینه که یه ارتباط دوطرفه برقراره)

فرض کنیم در انتخابات ریاست جمهوری انتخاب گزینه x درست و انتخاب گزینه y نادرست باشه(فقط با یک معیار: مثلا اقتصاد). در اینصورت من اگه برای انتخاب x از شخص z(در اینجا آقای شعبانعلی) پیروی کنم و خودم آگاهی کامل یا حتی ناقصی هم نداشته باشم، شاید در یک دوره چهارساله بتونم با این انتخاب فایده ببرم، اما یکی از مشکلاتی که به وجود میاد اینه که در دوره بعدی اگه نتونم از نظر شخص z باخبر بشم و ضمنا خودم نتونم به دید خوبی برسم، 4 سال دیگه خودم به تنهایی شاید نتونم گزینه درست رو انتخاب کنم. در واقع با پیروی از یک چیز دیگه(حتی اگه آگاه باشه) ما شاید برای مدتی یا حتی برای همیشه فایده ای ببریم اما این تضمین نمیکنه که ما در هر موقعیتی بتونیم انتخاب درست داشته باشیم. و اگه بشه گفت، به اصطلاح امکان تکرارپذیری تصمیم درست کمتر میشه.

بعضی جاها بهتره آگاهی‌های ناقص خودمون از جهان و شرایط کنونی جهانی و کشوری و ...، بریزیم دور و به اطلاعات کامل‌تر بقیه گوش بدیم. اما این نباید باعث این بشه که کلاً خودمونو فراموش کنیم.

{فک کنم این بحث یه ارتباط ضعیفی با این داره که ما بیشتر از اینکه به "ما قال" توجه کنیم به "من قال" توجه میکنیم.

اگه یه روحانی یه حرفی بزنه، به به و چه چه ـمون تمومی نداره اما اگه یه "روحانی" همون حرف رو بزنه میشه منافق و ضالِّین.(در مورد این حرفای اخیر در مورد رأی مردم و ...)

چرا که حتی همون به به و چه چه اولیمون هم با آگاهی نبوده و همینطور هم هست منافق گفتن های ثانوی مون.}

***

پی نوشت شاید نامربوط: در انتخابات اگه انتخاب x از نظر اقتصادی مناسب‌تر باشه، جالبیش اینجاست که فایده اش برای افرادی که به شخص x رأی ندادن هم میرسه.

تاثیرگذاری ما انسان‌ها بر زندگی های همدیگه به طرز فجیعی کله آدمو داغ میکنه. من یه رفتار انجام میدم اما ممکنه رو زندگی خیلیای دیگه هم تأثیر بذاره.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

درستی و فایده

پیش نوشت: این متن صرفا پاسخیه به خودم. ممکنه شما از خوندنش هیچ سودی حاصلتون نشه.

***

یکی از چیزایی که دو سال پیش واسم سوال شد و در هر موقعیتی بنا به شرایط زمانی و مکانی یکی از دو راهو انتخاب(خودآگاه یا ناخودآگاه) میکنم، دوراهی بین "درستی" و "فایده" است.

گمان میکنم این همون شبه دعواییه که در مورد "مدل ذهنی" بین کسایی که فهمیدنش و کسایی که نفهمیدنش هست: "هیچ مدلی مطلقا درست نیست بلکه مدل رو باید براساس مفید بودن در موقعیت خاص انتخاب کرد". (نمیگم سوال من دقیقا همینه اما خوب یه ربطی با این بحث مدل ذهنی داره).

فک کنم اولین باری که این سوال واسم پیش اومد، ماه رمضون دو یا سه سال پیش بود. من تو فکر خودم این سوال به وجود اومده بود که:

فرض ها:

1) فرض کنیم کار x مطلقا کار درستیه.

2)من "آگاهی" ای در مورد اینکه کار x چرا درسته، ندارم.

سوال:

آیا کار x برای من هم کار درستی خواهد بود؟

و یکی از مثال های x، خود فعل روزه گرفتن هستش. (مثال های دینی، مثال های واضحین. چون مدعیان دین، مدعیان طرف "درستی"ـَن)

یکی از مهم ترین فاکتورها در اجرا کردن یک کار، آگاهی هستش. و سوالم هم اینه که اگه اون آگاهیه نباشه، آیا اون کار درست فایده ای نخواهد داشت؟ شاید بشه نقیضشو هم اینطوری پرسید: اگه من ندونم اینی که میخورم سَمّیه، آیا منو نخواهد کشت؟

از طرفی هم فکر میکنم این همون دعواییه که ایده آلیست ها با غیرایده آلسیت ها(مخالفاشونو نمیدونم چه "ایسم"ـی هستن :)) دارن.

عواملی هست که ما از وجودشون بی خبریم و به شخصه فکر میکنم خیلی سخته تا همه عوامل رو پیدا کنیم که آیا اون کار x واقعا فایده خواهد داشت یا خیر. (حداقل در سن یک انسان شصت هفتاد ساله برای من غیرقابل باوره. شاید در سال های آینده دور، بتونن به همه عوامل برای درست و مفید بودن یک کار دست پیدا کنن)

به خاطر اینطور فکر کردنه که علاقه ای هم ندارم به این فکر کنم که مثلا روزه چه اثرات پزشکی یا روحی یا ... بد یا خوبی میتونه داشته باشه.

گمان میکنم کسایی که سعی میکنن به دنبال فایده برن، یک هدفی برای خودشون دارن که فکر میکنن این کار در جهت اون هدف مفید خواهد بود. و کسایی که دنبال درستی میرن، در واقع برای خودشون هدفی مقدرشده میبینن که میخوان دنباله رو اون هدف باشن. 

من به شخصه فکر میکنم مثلا در مورد احکام دینی لازم نیست به نظر خودم عمل کنم؛ حتی اگه هیچ آگاهی ای در مورد خوب یا بد، مفید یا غیرمفید بودن اون کار ندارم. اما در سایر موضوعات فکر میکنم باید با توجه به فکر و عقیده ای که خودم دارم، عمل کنم، که البته در این مورد هم اثرگرفتن از نظر دیگران وجود داره اما نوع اثرگیری با اون اولی فرق میکنه.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

یک تجربه ساده

یکی از عجیب ترین تجربه هام تو زندگی، رفتن به یه خلسه موقت بود.

 برای اینکه بگم چه کاری کردیم: در حالت نشسته 10 بار نفس عمیق کشیدم، پا شدم، دوستم دو طرف گردنم یا همون رگ های گردنم رو گرفت و فوقع ما وقع.

دیگه من چیزی نفهمیدم تا اینکه یه لحظه دیگه به هوش اومدم. همین که خودمو فهمیدم، بچه ها به دروغ میگفتن نیم ساعت خوابیده بودی. من باور نمیکردم اما اونا اصرار داشتن. کم کم داشت باورم میشد که اعلام ویدیو چک کردم و فیلمی که بچه ها میگرفتن رو دیدم. فقط در حد چند ثانیه افتاده بودم زمین.

(هشدار: این کار به شدت نهی میشه. اگه طرف فشارنده بی تجربه باشه، خطرناکه.)

اما چیزی که میخوام بگم، حرفیه که دوستم بهم گفت: مرگ هم دقیقا مثل همینه.

چیزی که احساس کردم فک کنم نهایت آرامش بود. هیچ چیزی رو احساس نمیکردم و شاید خود همین لذت بخشه. اگه واقعا مرگ اینطوری باشه، از لحاظ درد و اینا هیچ استرسی نداشته باشین. تازه اگه هم درد داشت، یه ثانیه دیگه تمومه دیگه :)

اما چیز جالب تر این بود که راجع به مرگ میگن: تو لحظه مرگ خاطرات گذشته ات حتی شاید از اولین لحظه به یادت بیاد. و من هم حالا نه در این شدت اما خاطراتی چند از ذهنم رد شد. اینم تجربه جالبی بود.

وقتی یه همچین حالت آرامشی رو احساس کردم، تازه فهمیدم چرا در کنار چیزایی منطقی مثل علم و فلسفه، چیزهایی به نظر غیرمنطقی مثل عرفان میتونه وجود داشته باشه. یا حتی دلیل مصرف روانگردان ها علی رغم برخی زیانهاشون رو هم فهمیدم. یا حتی ساده تر، رقصی که کلهر موقع زدن سازش میکنه رو هم میفهمم.

اما اگه راستشو بگم، با اینکه اون لحظه خیلی آروم بودم، اما از تکرار دوباره اون کار میترسم. 

لحظه بی خود شدن با اینکه برای خود فرد شاید لذت بخش باشه اما برای اطرافیان به هیچ وجه حس خوبی نمیده، اینو وقتی که فیلمو دیدم فهمیدم.

  • مرتضی خیری