دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

یه برخورد معناداری که با ما مردم ایران میشه، اینه که کار میکنیم، دولت پولی در عوض اون بهمون میده، بعداً با بهونه ای به اسم «تخلف راهنمایی رانندگی» همون پول رو با منّت از ما پس میگیره.

خدا شاهده وانتی داشتیم که پنج سال تو خونه همینطوری مونده بود بدون اینکه استارت بخوره. روشم کبوتر لونه کرده بود، کاش بودی و میدیدی ...

بعد پنج سال وقتی خلافی ماشین رو گرفتیم تا بفروشیم، به همین برکت قسم یه تخلف نوشته بود «عبور از چراغ قرمز» در محل «اتوبان ... تهران"

اسم اتوبانش یادم نیست اما مگه داریم همچین چیزی؟

البته روایته که شاید بعد پنج سال تنهایی، وانت به درجه‌ای از عرفان رسیده بوده که طی الارض میکرده.

***

یه اتفاق جالب که تو جاده ها میفته و احتمالاً دیدینش، راننده ها به همدیگه نشونه میدن که این ورا پلیس وایساده.

از این‌جور تقلبا خیلی خوشم میاد.

اگه تشریف بیارین جاده زنجان به سمت بیجار رو ببینید، پلیس های نامحترم تو یه جاهایی کمین میکنن که حتی اگه چشمانی به تیزی عقاب داشته باشی، باز نمیتونی ببینیشون. انسان‌ها حتی تو استتار به درجاتی والاتر از آفتابپرستهایی که میلیونها ساله براش تلاش میکنن، رسیدن.

در مقابل همچین رفتارهایی، بهترین کار همین کاریه که مردم میکنن.

اصلاً هر کاری که مردم پشت هم وایستن رو دوست دارم. چه اون کار اشتباه باشه و چه درست.(میتونید فیلم قضیه شکل اول، قضیه شکل دوم کیارستمی رو ببینید. تقصیر دانش آموزا نیست که فرد خاطی رو معرفی نمیکنن تقصیر معلمه که از دانش آموزا میخواد همدیگه رو بفروشن.)

***

یکی از بیشعورترین افراد روی زمین رو تو یکی از همین جریمه کردنها شناختم.

نمیدونم این خبر واسه کی هستش اما یه همچین مضمونی داشت: فرماندار یکی از شهرای کرمانشاه رو یه پلیسی می‌خواسته جریمه کنه. فرماندار هر کاری میکنه باز پلیسه میخواد جریمش کنه. سرِ آخر فرماندار یه سیلی به اون پلیسه میزنه.

من به اون فرمانداره کاری ندارم، منظور من خود کاره که بده.

متأسفانه هر کسی به کوچکترین مقامی میرسه، میخواد از اون موقعیت استفاده کنه.

اینطوری میشه که کسانی که باید قانون رو رعایت کنن، خودشون در جلوی صف بی قانونی، به سمت مردم یورش میبرن.

یه اتفاق خنده داری که تو این جریانا میفته، اینه که اگه مثلاً یه خودروی دولتی رو جریمه کنی، پولش از جیب کسی نمیره. از خزانه به خزانه برگردونده میشه :)

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

موسیقی

یه زمانی کتاب نقد موسیقی علامه جعفری رو میخوندم.

تا اونجایی که یادمه کلا انتقاد کرده بود.

اگه اشتباه نکنم یه جایی یه همچین مثالی زده بود: "موسیقی مثل آدمیه که تو رو تشنه تا لب چشمه میبره اما بهت آب نمیده»

به نظر خودم حرف درستی میزنه.

موسیقی گرچه فرم خیلی چفت و بستی داره و تو رو احساساتی میکنه اما در آخر هیچ محتوای خاصی بهت نمیده.

اما الان که فک میکنم به نظرم موسیقی قرار نیست محتوایی به آدم بده. همچین قراری هم نداره.

موسیقی تو رو از لحاظ احساسی تا یه جایی میرسونه و وقتی که از جمع بُریدی و تنها شدی، اون موقع است که میتونی خودت محتوای خودتو از توش بکشی بیرون.

وقتی به چشمه رسوندت، خودت باید آب رو بخوری.

خودش به خودی خود، هدف نیست، بلکه ابزاریه برای خودشناسی.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

دم عیدی

تو وبلاگ بچه ها پست هایی راجه به عیدی و اینا دیدم، گفتم منم همچین چیزایی بزارم. خوبه.

1.اولا که هر پیشنهاد یا انتقادی دارید، تا عید نشده بهم بگید. تیک ناشناس رو هم بزنید تا بتونید علاوه بر انتقاد، فحش هم بنویسید :)

(میگم بگید، چون اگه سال رو با هر نیت و کاری آغاز کنی، کل سال مشغول همون خواهی بود :)) نمیدونید این ایده چرت که عید مشخص کننده بقیه سال آدمه رو کی گفته؟ اصلا شما همچین عقیده ای رو شنیدین؟)

2.ثانیا، پیشنهادم برای این ایام، بیشتر از کتاب، فیلمه.

به دو دلیل: به نظرم تو این ایام سال، هیجان یه خورده بیشتره و ضمنا تمرکز یه خورده کمتره.

دو سه تا فیلم طنز یا سرگرم کننده بگیرین، حال کنین(مثل singing in the rain,life is beautiful,It's a wonderful life)

یا اگه تو خونتون زیاد مهمون نیست و کتاب میتونید بخونید، این دو سه تا کتاب رو پیشنهاد میکنم:

ایده عالی مستدام، نشر آریانا

نفحات نفت امیرخانی

داستان رابرت مک کی

ذهن کامل نو، دنیل پینک

این کتابا رو به خاطر روون بودنشون پیشنهاد میکنم. هم خدا و هم خرما. هم لذت بردم و هم چیزی یاد گرفتم ازشون.

3. سال 95 سال جالبی بود واسم(با اینکه از صفت "جالب"، خوشم نمیاد اما برای این سال، صفت دیگه ای نمیتونم بگم.)

دعا میکنم سال 96 سال تلاش و ثروت و سلامتی باشه واسه همه ماها.

4. شاید آخرین پستم نباشه ها.

  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

یک ویژگی ضعف

زن و شوهری رو میشناسم که شوهره پدرِ زنه رو درآورده. نکته جالبیش اینجاست که هر بار که شوهره اذیتش میکنه، زن برمیگرده میگه:"میگم بهت. عوضشو درمیارم و ..."

و هیج وقت زمانی نمیرسه که زن بخواد جبران مافات بکنه و یه پدری از شوهر بسوزونه.

و این حرف، حرفیه که به نظرم نشانه ضعیف بودن اون زنه.

فارغ از بحثهای قیامت و اینجور حرفا، به نظرم این جور حرفا رو نباید گفت.

یا پدرشو درآر یا به آینده ای مبهم موکول نکن.

***

بنا به هر دلیلی، من از سبک زندگی شرقی خوشم میاد.

اما چیزی که بیشتر بهش علاقه دارم، اینه که کاش مثلا تو غرب به دنیا میومدم و با این حال زندگی شرقی رو انتخاب میکردم.

به نظرم این که تو دل شرق باشی و بخوای شرقی زندگی کنی، زیاد هنری نکردی.

این کار شاید کار ضعیفها باشه که مطابق محیطشون زندگی کنن.

***

هیچ اصراری به اینکه این دو تا چیزو به هم مرتبط کنید اما ذهن مریض من، پیش خودش میگه با هم مرتبطن. مریضه دیگه. شر و ور زیاد میگه.

  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

پیشنوشت نامربوط: بعضی وقتا، نوشتن به یه جور خماری تبدیل میشه که تا ننویسی راحت نمیگیری.

***

چیزی که قبلن ها، وقتی که تلگرام داشتم، حس کردم و جدیدا که بیشتر از قبل به وبلاگ سر میزنم بیشتر از قبل حواسم بهش هست، اینه که احساس میکنم "من" تو فضای دیجیتال با "من" تو فضای واقعی واقعا فرق میکنه. شاید شما هم این احساسو داشته باشید.

داشتم "بلاگ لند" رو همینطوری میگشتم که با یه وبلاگ جدید آشنا شدم.

یه نوشته ای از وبلاگ پلاکت تو قسمت "درباره وبلاگ"ش دیدم که اون قسمتی که منظورمه رو اینجا نوشتم:

"من اینجا خودم نیستم. در واقع هیچ کجای دیگر هم خودم نیستم. اینجا فقط کمتر دیگرانم، همین."

و این بهترین جمله ایه که به نظرم میشه درباره تفاوت آدم تو فضای دیجیتال و فضای فیزیکی زد.

***

پینوشت:به خاطر همینها هم اینطور فکر میکنم که اگر تکنولوژی ای بیاد که از روی وبلاگا بشه ذهن نویسنده رو تو یه تراشه خالی کرد، احتمالا به میزان بیشتری اون تراشه به یه آدم واقعی نزدیک تر باشه.

ما شاید تو جمع، یه نسخه کپی ضعیف شده از دیگران به اضافه یه خورده از خودمون باشیم. 

بدبختی بعضی از ماها، تو آدماییه که ازشون کپی میگیریم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

پیشنوشت: هیچ دلیلی برای درست بودن این حرفام نداره و ممکنه شما کاملا مخالف باشید. اما احساسم فعلا حکم میکنه همچین حرفی بزنم.

*

یه جایی کامنت یکی از دوستان رو دیدم که راجع به قضایای اخیر(فوت افشین یداللهی و حادثه پلاسکو) نوشته بود: اینها به خاطر سومدیریته.

مثلا وضعیت جاده ها خرابه. یا مثلا "پلاسکو خراب شد الکی قضیه رو حماسی کردیم و از آتشنشان ها قهرمان ساختیم اون بنده های خدا هم قربانی سو مدیریت شدن."

واقعا نمیدونم چقدر از این حرفا درسته(البته در مورد جاده ها شاید تا میزان زیادی حرفشون درست باشه).

اما اگه 100 درصد هم حرفای درستی باشن، فک میکنم نباید همچین حرفایی رو زد.

خود من هم قبل این همچین اشتباهاتی میکردم.

مثلا بعضی وقتها میگفتم، برخی از افرادی که تو جبهه ها شهید شدن، به خاطر سومدیریت بعضی ها شهید شدن.

اما واقعا فکر میکنم اشتباه میکردم.

به نظرم میشه این حرف رو با حتی با داد و هوار، به مسئولا بگی اما اشتباه ترین کار ممکن اینه که تو یه مکان عمومی بخوای همچین اظهارنظری داشته باشی.

من وقتی خودمو جای خانواده آتشنشان ها میزارم، احساس میکنم این حرف یه توهینه.

ضمن اینکه اگه همین حرف رو خود خانواده های آتشنشانا بزارم، به نظرم حرف خوبی میزنن. 

یه حرف رو هر کسی نمیتونه بزنه، حتی اگه درست باشه.

***

پیشنوشت:شاید اصلا این حرفی که تو قسمت دوم میزنم، به هیچ وجه قابل مقایسه با حرفای بالاییم نباشه، اما پیش خودم یه ارتباط شهودی بینشون برقرار کردم و یاد این جریان هم افتادم.

*

بعضی وقتها که درد داشتم(مثلا دندون درد) گاهی اوقات شده که برخی از دوستان برگشتن و گفتن که "تلقینه"

نمیخوام بگم که اون درد من تلقین بوده یا نه(ربطی به حرفم نداره) اما وقتی کسی بهم میگه "دردت به خاطر تلقینه" احساس میکنم شعورمو زیر سوال برده.

به نظرم خودم میتونم به خودم بگم "تلقینه" و با این کار دردمو کمتر کنم اما وقتی کس دیگه ای بهم میگه، هیچ اثر خوبی نداره. 

***

پینوشت: گفتم اگه حرفام به نظرتون منطقی بود، شما هم به این نکته توجه داشته باشین.

همونطور که ما مهربانی های کوچکی داریم که خیلی تاثیرگذارن، نامهربانی های کوچکی هم داریم که به نظرم اونا هم باعث غم زیادی میشن.

تا حالا شده برین پیش کسی و بگین فلان کارو کردم و ضرر کردم. و اینطور جواب بدن که "تقصیر خودت بود. نباید میکردی"

اون موقع است که میخوای بزنی دهن یارو رو پر خون کنی. داره حرف درستی میزنه اما واقعا این حرفیه که به خاطرش رفتی پیشش؟ مردم بیشتر به خاطر همدردی میرن پیش همدیگه، وگرنه حرفای درست رو خیلیا میتونن بزنن.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

پیشنوشت: بعضی وقتها میشه که میخوای چیزی بنویسی اما هی پاک میکنی و دوباره مینویسی.

داشتم پیش خودم دعا میکردم کاش چیزی مثل استفراغ واسه فکر بود که باهاش کل فکراتو با این که ملغمه ای از چیزای عجیب و غریبه اما همشون یه چیزه، میریختی بیرون.

اونطوری که به نظرم میرسه، بزرگترین(یا حداقل لاینحل ترین) دغدغه بعضی از ماها این سواله که "آمدنم بهر چه بود؟"

بعضی از ماها دنبال "معنا"یی واسه زندگی میگردیم.

من خودم فک میکنم معنا خیلی کلمه گنده ایه. انگار کلمه ایه که میخوای کل هستی رو باهاش مرتبط کنی. 

راجع به این کلمه هم اونقدر تو کتاب و سایت ها و شبکه های اجتماعی گفتن که وقتی میخوای راجع بهش فک کنی، خود همین کلمه انگار کلمه ایه که هیچ معنایی نداره.

واسه خودم سعی کردم سطح نازل تری از این کلمه رو داشته باشم: "آرزو". کلمه ایه که به نظرم ارتباط بیشتری با عالم مادی داره و زیاد گنده نیست. واسه هر کسی هم شخصیِ خودشه.

اما راستش وقتی به خود همین کلمه هم فکر میکنم حالم از خودم به هم میخوره. 

نمیدونم شرایط زندگیه که آدمو اینطوری بار آورده یا هر چیز دیگه ای، احساس میکنم حتی آرزویی هم تو زندگیم ندارم.(دقت کنید گفتم احساس میکنم)

وقتی یه چیزی رو نداشته باشی و بخوای که داشته باشیش، زندگی آدم زیاد غیرعادی نیست اما وقتی یه جایی وایمیستی که احساس میکنی چیزی نمیخوای، فک کردن راجع بهش یه خورده حال به هم زن میشه.

فک نمیکنم این وضعیت، اعتقاد به پوچی و اینجور چیزا باشه. شاید بیشتر از اینا، نیاز به یه چیز دیگس.

***

سازت را برای بهاری کوک کن. که بدانی چه آرزویی داری

  • مرتضی خیری
  • ۲
  • ۰

تاثیرگذاری

پیشنوشت: حرفام پرت و پلاس. ضمن اینکه شاید هیچ نتیجه‌گیری خاصی نشه کرد. بیشتر یه درد و دله و اینکه مطمئناً خواهید فهمید که بیشتر از اینکه بخوام حرف سیاسی بزنم، منظورم یه چیز دیگس.(دلیلشم قبلاً گقتم دیگه: من از سیاست تقریباً هیچ چیزی نمیفهمم)

***

یکی از افرادی که خیلی دوسش دارم، پدربزرگمه یا همون طورکه خودمون میگیم «آقا». خب یه دلیلش اینه که احساس میکنم فرد بسیار منطقی ای هستش. راستش اگه بنا به سن و سال باشه، اصولاً باید پدرم از آقام منطقی‌تر باشه، در حالی که اینطوری نیست.

با آقام داشتیم راجع به انتخابات رئیس جمهوری امسال همینطوری بحث میکردیم. خوب آقام شاید به خاطر مذهبی بودنش(شما میدونید چرا احمدی نژاد رو مذهبی میدونن؟ شاید چون هیئتیه) دوست داره از احمدی نژاد حمایت کنه و من به خاطر حرفایی که از بقیه میشنوم، دوست دارم روحانی برنده باشه؛ گرچه به قول فواد ایزدی، وقتی نظرشو راجع به برنده انتخابات آمریکا پرسیدن، گفت «هر کی، چه ترامپ و چه کلینتون برنده بشن، برنده اصلی، مردم آمریکا خواهند بود» :))))

آقام برگشت حرف خوبی زد :"این انتخابات هر نتیجه‌ای داشته باشه، به من که ربطی نداره. خوب باشه یا بد باشه، واسه شما جوون ترهاست." به نظر من هم راست میگه. اما با اینکه این حرف رو میزنه، اما احتمالاً در انتخابات شرکت میکنه و روی زندگی من تأثیر میذاره و شاید کار درستی هم میکنه که رأی میده.

یاد انقلاب 57 میفتم. نمیدونم شما هم شنیدین یا نه، اما برخی پیرمردها از اینکه اون زمان انقلاب کردن از جوون ترها عذرخواهی میکنن. در حالی که به نظرم این عذرخواهیشون کار غیرمنطقی ای هستش. اون زمان به نظرشون، انقلاب کار منطقی ای بوده و همین واسم کافیه که بدونم قصدشون خوبی بوده. ضمن اینکه مشخص نیست اگه ایران با همون فرمون میرفت جلو، وضعش بهتر میشد یا بدتر. (در مورد جمله آخری سریال 11٫22٫63 رو پیشنهاد میکنم. سریال زیباییه.)

به هر حال، انقلاب کردن و وضع ما شده این. اما میخواستم بگم که اون زمان اگه من بودم، احتمالاً تو تظاهرات شرکت نمیکردم.

دلیلشم آینه که به شدت از تاثیرگذاری میترسم.

احساس میکنم اگه یه حرفی بزنم و یه کاری بکنم و متعاقب و با تأثیر از اون کار من، یکی دیگه یه کاری بکنه و بعداً بفهمه کار خوبی نبوده، چه احساسی نسبت به من پیدا میکنه؟

به خاطر همینه که ازدواج واسم کار ترسناکیه و وحشتناک تر از اون، بچه‌دار شدنه.

یا بعضی وقتها دوست دارم که دوستانم حرفامو به مسخره بگیرن تا اینکه جدی بگیرن و روش فک کنن.

یا یه مثال دیگه که حداقل واسم یه خورده ملموس‌تره، آقای شعبانعلیه. میدونم که حرفاش، حرفای تاثیرگذاریه. حالا اگه کسی با همون حرفا، بیفته تو چاه، چی خواهد شد؟

حالا قضیه اون افرادی که حاکم و رئیس جمهور جایی میشن، خیلی جداس. یه جسارت و جرئت خاصی میخواد.

به نظرم تأثیر گذاری تو زندگی بقیه، کار بسیار خطیریه. اما مطمئنا حرف احمقانه‌ای هم هست که نباید تاثیرگذار باشیم.

یه جورایی جریانش واسم نامشخصه که کِی میتونی تاثیرگذار باشی و چه وقتی نباید تأثیرگذار باشی.

گرچه واسه خودم یه جوابی دارم، اما خودش یکی از مبهم ترین جواباست: "هر وقت بفهمی نتیجه ی کارِت خوبه." گرچه به نظرم جواب مفیدی هم هست؛ به قولی میگن که "آنچه را که فکر میکنی درست انجام بده تا خدا علم آن چیزی را که نمیدانی به تو بدهد."

***

پینوشت: یکی از حرفای جالبی که پدربزرگم قبلا بهم گفته و مطمئنم پدرم هیچ وقت نمیگه، می‌گفت تو رفراندوم جمهوری اسلامی «دو» بار رأی داده. میدونید، حتی کسایی بودن که تعداد بیشتری رأی هم دادن.

با ذات خود تاثیرگذاشتن بقیه تو زندگی من، زیاد مشکلی ندارم.(نمیتونم هم مشکلی داشته باشم) اما وقتی صحبت به تقلب و اینجور کارا میرسه، یه جورایی نمیتونم ببخشم.

پیشنوشت2: میدونیم که احمدی نژاد امسال نمیاد. میدونید که منظورمون بیشتر تقابل دو تا داستان بوده.

  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

مفت

پیشنوشت1: یه مدتی به دلیل تموم شدن اینترنت و بعدش یه سفر دو سه روزه به تهران، تو وب و اینا نبودم. البته بعضی وقتها با سرعت بوق همراه اول تو شهر ما، میومدم یه سری میزدم اما عذابی بود واسه خودش.

این پست رو صرفا واسه دس گرمی مینویسم. باشد که مقبول افتد.

پیشنوشت2: چون دانشگاه یه نقطه عطفی تو زندگی بیشتر ما ایرانیاست، میخوام یه چرت و پرتایی راجع بهش بنویسم.

چیزای خوبشو که هر کسی که رفته میدونه. من فقط چیزهایی از دانشگاه که به نظر من بد هستن رو مینویسم. 

قسمت اولش هم همون چیزی که این دو هفته باهاش نگذشت رو مینویسم.

***

یکی از چیزایی که وقتی رفتیم دانشگاه، نظرمونو به خودش جلب کرد، اینترنت دانشگاه بود.

چه حالی میکردیم با سرعتی که داشت و اون حجمی که میتونستیم دانلود کنیم.

بعضی وقتها(به ندرت) با سرویس 7.5 شب برمیگشتم خوابگاه تا بیشتر دانشگاه باشیم و بتونیم با سرعت بیشتری دانلود کنم(تا 7 مگ بر ثانیه هم تو خاطراتمون هست).

تو خوابگاهِ دو سال اول که اینترنت اکانتی بود، یه فایل نوت پد درست کرده بودیم و توش خداتا از یوزرنیم و پسورد های بچه ها رو که با دوز و کلک و هر روش دیگه ای به دستشون آورده بودیم، مینوشتیم. وقتی یکی از بچه ها هم میگفت:"نمیدونم اینترنتم چرا تموم شده"، با خودمون حال میکردیم.

دو سال آخری هم که خوابگامون عوض شد و هر کس مجبور بود با لپ تاپ خودش اینترنت بره، تو خود خوابگاه شب رو یه خورده بیشتر بیدار میموندم تا از ظرفیت آزاد شبانه استفاده کنیم. هر ماه هم 30 گیگ حجم روزانه اش بود.

هر کسی هم یه چیزی دانلود میکرد.

من خودم چون عشق فیلم و انیمیشن بودم، یه آرشیو عظیمی واسه خودم درست کرده بودم.

شاید خیلی هاشو هم اصلا نگاه نکردم و بعدا وقتی هاردم دیگه ظرفیت نداشت، پاکشون کردم.

اون موقع ها فک میکردم یکی از نعمتهای الهیه این مفت بودن اینترنت.

اما الان که فک میکنم هیچ چیزی جز بدبختی واسم نداشته.

به خاطر همین مفت بودنش، خیلی از چیزایی رو دانلود میکردیم که شاید هیچ نیازی بهشون نداشتیم. هیچ نیازی نبود اما چون اون حجم مال من بود، باید مصرف میشد وگرنه چی؟ سهم اون روز میسوخت دیگه.

ما با این فکر که نباید هیچ فرصتی رو از دست داد، از کل حقوقمون استفاده میکردیم.

غافل از اینکه همین وقتی که صرف گشتن تو اینترنت و نگاه کردن به منظره زیبای کامل شدن ستون سبز افقی IDM، میکردیم رو میتونستیم تو خیلی از جاهای دیگه خرج کنیم.

بعضی وقتها مفت بودن یه چیزی، باعث میشه تا توجهت بهش بیشتر بشه و این توجه، تو رو به راه انحرافی ای بکشونه.

خیلی از ماها هستیم که ناخودآگاه یه چیز تلخ مفت رو به عسلِ یه خورده گرونتر ترجیح میدیم.

اگه یه چیزی پولی باشه، میفهمی که واقعا میخوای ازش استفاده کنی یا نه و ارزششو داره یا نه؛ چون داری بابتش یه چیزی از دست میدی و درسته که همیشه یه چیزی از دست میدیم اما پول خیلی بیشتر از زمان(و خیلی چیزای دیگه مثل انرژی جوونی و ...) به چشم میاد.

به خاطر همین الان که تو ماه کل خانواده باید 3 گیگ اینترنت استفاده کنن، دقت میکنم ببینم چی ارزششو داره و چی نداره. تموم هم بشه شارژش نمیکنم. حداقل اینطوری میتونم یه تغییر کوچیکی تو زندگی روزمره ام بدم.

پینوشت: فقط میخواستم بگم، فقط من اینطوری نبودم. خیلیهای دیگه مثل من هم بودن که چون فک میکردن روزانه 500 مگ حجم اینترنت دارن، باید حتما ازش استفاده کنن. درسته خیلی مسخره است اما خیلی ها دچارشن.

و تنها اینترنت هم نیست. خیلی چیزا به خاطر اینکه مفته، ازش خوب استفاده نمیشه؛ مثل خود زندگی.

و خیلی آدما هم فک میکنن چون حق چیزی رو دارن پس انجامش میدن.

و خیلی آدما هم فک میکنن چون قانون اجازه چیزی رو داده، انجامش میدن.

اما خیلی از وقتا، همون قانون و همون حق آدمو بدبخت میکنه.

محدودیت تو خیلی چیزا اصلا بد نیست.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

یکی از معیارهام برای امتیازدهی به کتابا، میزان لذتیه که از اون کتاب میبرم و مهم‌ترین معیارمه

من که نمیخوام بخیل باشم پس یکی از اون کتابارو میگم. شاید شاید شما هم باهاش حال کردین.

***

راستش هیچ کتابی منو اندازه ی کتاب «داستان»ِ رابرت مک کی خَرکیف(شاید درست­ترش ذوق مرگه اما خب خیلی ذوق‌زده­ام) نکرده.

نمیدونم این کتابو تو چه دسته بندی از کتابا باید قرار داد.

به نظر میرسه به قصد آموزش داستان­نویسی نوشته.

*

اما به نظرم توش به معنای واقعی میفهمی هنر چیه. میفهمی که شاید چیزی به نام هنرمند ذاتی اشتباهه. باید هزاربار خلق کنی و نابود کنی تا بتونی یه اثر بسازی. باید بتونی بین چن تا گزینه، یکیشو انتخاب کنی و بنویسی.

«هیچکاک میدانست که نه لزوماً تضادی میان هنر و جذب مخاطب عام وجود دارد و نه لزوماً پیوندی میان هنر و فیلم هنری» این جمله ـش هم برای من نه تنها درست، بلکه دوست‌داشتنی هم هست.

**

هم با روندهایی از دنیای قدیم تا جدید آشنا میشی. میفهمی علم و تغییر فرهنگ‌ها چطوری میتونه رو داستان(به معنای استعاره‌ای از زندگی) تأثیر بزاره. اینکه بتونی مطابق فرهنگ و بینشی که الان هست حرکت کنی و برای همین هم باید خوب بشناسیش.

البته کتاب درباره داستان نوشتن تو یه کشور یا قاره یا زمان الان یا 10 سال بعد یا قبل هم حرف نمیزنه. مطلوبش نوشته آیه که واسه همه زمان ها و مکان ها حرف داشته باشه. از درونی ترین حرفهای گونه آدمیزاد.

***

بیشتر از همه هم به درد خودشناسی میخوره. تو(داخل) خودت میری تا بفهمی چی درونت هست تا بتونی بنویسی و تازه اونوقت میفهمی که چقدر خالی هستی.

اینو هم میفهمی که چقدر بی‌سوادی و چقدر نیاز به مطالعه داری تا بفهمی دنیا چه خبره. در‌واقع نه تنها میفهمی هیچی بلد نیستی یه جورایی اشتیاق و ولعتو برای فهمیدن بیشتر میکنه.

پرانتز باز. این کتاب آدمو الکی به دام «فهمیدن» نمیندازه. علی‌رغم بعضی کتابا که بعد خوندنشون فک میکنی یه چیزایی فهمیدی.

منظورمو با یه مثال استراتژیکی میگم: تو درس مدیریت استراتژیک، آدم بعد اینکه راجع به ابزار چرخ و اینکه باعث تغییر پارادایم شد میخونه، فک میکنه که پارادایمو فهمیده.

اما وقتی میخواد راجع به یه ابزار مدرن پارادایمی که ممکنه ایجاد کنه رو توضیح بده، تازه میفهمه هیچی بارِش نشده. پرانتز بسته.

حین نوشتن نه تنها میتونی خودشناس تر بشی، شاید بین انتخابایی هم که میکنی بتونی خودتو هم بهتر بسازی.

****

حتی شاید فیلم دیدنتو هم بهتر کنه. بفهمی داستان فیلمو از چه نقاطی تحلیل کنی تا شاید چیزی ازش دربیاری.

شاید هم اینکه بفهمی داستان رو چطور بگی تا به دل مخاطب بشینه، کم کم یاد میگیری که حرفتو چطوری تو مغز مخاطب جا کنی.

*****

ضمناً کتاب پره از شوخیایی که با خوندنش ممکنه با دهانی قفل شده و چشمانی اشک بار، جونتو در طبق اخلاص به جون آفرین تسلیم کنی(این جمله قرار بود برای خندیدن باشه اما خوب، حادثه هیچ وقت خبر نمیکنه) البته راستشو بگم کتاب اصلاً شوخی نداره.

(اگر هم از این شوخی ها خوشتون نیومد، حداقل این جوک رو بخونید تا سر حال بیاید:

طرف یه سکه قدیمی پیدا میکنه. میبینه روش ضرب شده :"پانصد سال قبل از میلاد" )

******

و برای مخاطبی که نمیتونه اصل کتابو بخونه، شاید مهم‌ترین چیز، ترجمه کتابه که محمدگذرآبادی هم به زیبایی ترجمه‌اش کرده. شاید یکی از بهترین ترجمه‌هایی که خوندم.

یه چیزی هم که از مترجمش خوشم اومد این بود که واسه کتاب مقدمه ننوشته.

نمیدونم درسته یا نه، اما از مقدمه مترجم اصلاً خوشم نمیاد.

فک میکنم ارزشمندترین 26 تومنیه که کلاً تا حالا خرج کردم.

***

حالا هم این کتابو میخوام بفروشم. 26 تومن مغازه فقط 10 تومن. کسی خواست بدم تست کنه.

اما به دور از شوخی، یکی از کتاباییه که دوست دارم همیشه جلوی دیدم باشه.

  • مرتضی خیری