دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
  • ۰
  • ۰

امیر

حمید نعمت الله! دهنت سرویس با این سریال درست کردنت
دیشب به حدی با شخصیت امیر، همذات پنداری کردم که از دیشب تا حالا حالم خرابه.
تقریبا هر فیلم و سریالی راحت میتونه روم تاثیر بذاره. چه برسه به اینکه اونو نعمت الله درستش کرده باشه.
بازیگر "امیر" هم به صورت خیلی عجیب غریبی خوب بازی کرده. فک میکنم بهترین بازیگری تو کل فیلم و سریالای ایرانی باشه. "بهترین"ـش جدیه.
  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

حفظ اصول

پیشنوشت: شاید اگر قبل این مطلب، مطلب "امان از آه" رو خونده باشید، بد نباشه.

***

یکی از کتاب های به نظرم کاربردی برای درمان افسردگی و شروع به اجرای کارهای مورد نیاز، میتونه کتاب "خوش بینی آموخته شده" باشه.

بنا به گفته های این لینک، نویسنده کتاب، جناب آقای مارتین سلیگمن، سالها رئیس انجمن روانشناسان آمریکا بوده و تحقیقاتش از تاثیرگذارترین تحقیقات روانشناسی دهه های اخیر است.

کتاب به صورت خیلی حرفه ای، علمی نوشته شده.

ضمنا روش درمانش سخت نیست و فقط نیازمند فکر کردنه. به قول بچه ها، کتاب "خودیاری" هستش.

یه نکته مهمتر اینکه این کتاب فقط برای افسرده ها نیست و افراد سالم از نظر روحی هم به همان اندازه افسرده ها، به این کتاب نیاز دارند.

ترجمه این کتاب رو فروزنده داورپناه و میترا محمدی انجام داده اند و ترجمه قابل فهم و روونیه و مال انتشارات رشده.

فقط یه نکته اینکه اگه کتاب رو خواستید بخونید، به هر دلیل ممکن کتاب رو نصفه و نیمه نزارید و تمومش کنید. من خودم گاهی وقتها میخواستم دیگه نخونم اما وقتی تموم شد، فهمیدم که خیلی کتاب مفیدیه.

***

یکی از بهترین پاراگراف های کتاب(از نظر من) که برای من خیلی معنا داره، این پاراگراف پایینیه. یک روایتی از الیس که یکی از روانپزشکان است را اینطوری مینویسد:(من نمیتونم بگم این پاراگراف، درسته یا درست نیست. اما در این حد میفهمم که خیلی خیلی مهمه)

«وی با تلاش بسیار بیماران خود را متقاعد میکرد تا از اعتقادات نامعقولی که موجب تداوم افسردگی میشوند، دست بردارند. او فریاد میزد:"منظورت چیست که نمیتوانی بدون عشق زندگی کنی؟ اینها همه مزخرفات است. سر و کله عشق به ندرت در زندگی پیدا میشود و شما، با ضایع کردن زندگیتان به خاطر نداشتن عشق، که خیلی عادی تر از این حرف هاست، خودتان را افسرده میکنید. زندگی شما را «بایدها» و «نبایدها» تعیین میکنند. اینقدر به خودتان «امر و نهی» نکنید!"»

***

و این حرف، دقیقا همون حرفیه که تو "عقاید یک دلقک"، نویسنده بهش میتازه:

«من ماری را دوست میدارم و کلمات پیش آهنگ مابانه اش:"من باید به راهی بروم که میبایست بروم"، شاید باید مانند بدرود یک مسیحی صدر مسیحیت تلقی شود که خودش را در کام حیوانات درنده می انداخت».

نویسنده به همون «بایدها و نبایدها»، اصطلاح «حفظ اصول» اطلاق میکنه و اونجای رمان که راجع به تصورات غلطی که انسان ها راجع به کلمه استراحت پیدا کردن، حرف میزنه، میگه:

«یک بچه معنی استراحت را نمیداند، از موقعی که «اصول» و  «حفظ اصول» را قبول میکند، معنی آن را میفهمد.»

***

"شب واسه استراحته" این یکی از اصولیه که این روزها دوباره دارم زیر پا میزارم و خیلی هم حال میده.

وقتی میگی"شب رو باید خوابید" آدمیزاد احساس میکنه که شب جزو وقت های سوخته است و هیچ کاری نمیشه کرد. 

نه اینکه بگم شب رو نباید استراحت کرد یا شب رو باید استراحت کرد. به نظرم کار درست تری که بکنم اینه که هر وقت خسته میشم، میخوابم.

و این به نظرم باعث میشه وقت سوخته رو کمتر کرد. این تصور تو خودم به وجود میاد که شب هم جزو ساعتهاییه که میشه زندگی کرد. و فکر میکنم اینطوری از هر ساعتی میشه استفاده کرد، چه روز و چه شب.

به نظرم این پاراگراف از همون رمان هم آموزنده است:

«با ماری در این باره صحبت کرده ام که آیا یک حیوان معنی استراحت و دست کشیدن از کار را میداند یا نه، گاوی که نشخوار میکند، خری که در کنار چپر به رویا فرو رفته است.»

***

به نظرم اگه "حفظ اصول" رو قبول ندارید، این حفظ نکردن اصول هم باید تو حوزه مذهب و هم تو حوزه علم باشه. علم رو هم زیادی جدی نگیریم. شر وور هم زیاد میگن.

من خودم سعی میکنم اصولی که چه از مذهب و چه علم رو درک کردم که درستن، حفظ کنم. البته این به معنای شک نکردن تو اونا نیست.(اگه قسمت شد، بعدا مینویسم.)

***

فعلا یکی از چیزایی که بعضی اوقات باعث آه کشیدن و ناراحتی انسان میشه رو گفتم: «حفظ اصول» یا "بایدها و نبایدها"یی که واسه خودمون تعیین میکنیم. 

***

پینوشت: بازم حرفهایی در این مورد میشه زد. اگه تونستم، مینویسم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

پیش نوشت1: توضیح اینکه در زبان بدن گفته میشه که هر فردی که احساس شکست یا ناامیدی یا ... بکنه، خودشو کوچک تر و جمع و جورتر میکنه. و هر فردی که احساس موفقیت یا بزرگی یا ... بکنه، خودشو بازتر و "سینه سپر"تر میکنه.

ضمنا نه تنها احساس بر حالت بدن تاثیر میزاره بلکه حالت بدن هم میتونه رو احساس تاثیر بزاره. به این معنا که اگه بدن خودتو همیشه در حالت کوچک بزاری، کمکم واقعا احساس شکست بهت دست میده.

طرز حالت بدن حتی در 2 دقیقه هم میتونه رو احساس تاثیر بذاره.

برای توضیحات بیشتر میتونید به سخنرانی Amy Cuddy تو TED یه نگاهی بندازید.

پیشنوشت2: این مطلب، مطلبی طنزگونه هست و هرگونه نتیجه‌گیری از آن(در هر موردی که به فکرتون برسه) نه تنها درست نمیباشد، بلکه اشتباه هم میباشد و ممکن است به موجب "قانون 27 بند ق" متحمل مضرات دنیوی و عقوبات اخروی گردد.

***

دانشمندان زبان بدن میگن یکی از دلایل عقب افتادن جامعه ایرانی، توالت هاشونه

وقتی میری، یه جوری خودتو به هم میپیچی که انگار اژدهای هفت سر بالاسرت واستاده

اما تو فرنگ، اینطوری نیست. یا میشینی و یا ایستاده هدف گیری میکنی. هر دو تاش در نهایت احساس قدرته

البته دانشمندان دلایلی دیگر هم بر تأیید این گزاره آوردن. برای مثال در یک گروه 70 میلیونی، حدود 1درصد از این جامعه از کالای فرنگی استفاده میکنن که همگی آن‌ها جزو قشر مرفه جامعه محسوب میشن. بنابراین به نظر میرسه که یک دلیل مرفه بودن آنها، تفاوت در همان کالا است.

یکی از روندهای اقتصادی هم دقیقا با همین توالت ها شروع می‌شود: فقیر، فقیر تر می‌شود و ثروتمند، ثروتمند تر میشود. چرا؟

چون بسیاری از بیماری‌های جسمی(مخصوصا زانو) هم از همین سنتی ها در میان ما راه باز کرده اند.

منتها چرا ثروتمند، ثروتمند تر میشود؟ چون که همون پزشکی که زانوی اون فرد بالایی رو مثلا جراحی میکنه و بابت هر چیزی هم خدات تومن میگیره، خودش با همون فرنگیاش بزرگ شده. میبینید تو رو خدا؟ توالت حتی رو این که کی کدوم طرف میز پزشک بشینه هم موثره.

البته کالای فرنگی، برای افراد ضعیف‌تر نیز خوشی‌هایی داشته باشه. برای مثال، بخشی از تفریحات این گروه، حرف زدن در مورد توالت فرنگی و خندیدن به اونه. ضمناً برای افزایش قدرت خلاقیت هم گزینه خوبیه که تا حالا جواب بوده، چرا که کاربردها و طرز استفاده هایی ابداع میشه که به عقل جن هم نمیرسه(نباید هم برسه). البته در افزایش قدرت خاطره گویی هم تأثیر به سزایی داشته. گویا بیشتر افراد جامعه نیز با همین موضوع خاطرات جانانه ای برای خود رقم زده اند.

اما یک پیشنهاد:

به دانشجویان عزیزی که تاکنون غازهایشان را چریده اند و موضوع پایان نامه خود را انتخاب نکرده اند، پیشنهاد میکنم در صورت تمایل، موضوع بکر و مفید «توالت و جامعه ایرانی» را برای هرچه بیشتر بارورتر کردن علم بومی و با هدف «هم خدا و هم خرما»، به عنوان موضوع پایان نامه انتخاب کنند. چرا که من باورم این است، اگر پایان نامه ای هیچ کاری برای جامعه ما نمیکند، حداقل باید ما را بخنداند. انتظار زیادی است؟

البته این تحقیقات پاشنه آشیل های زیادی هم دارد.

یکی از مسائلی که دانشمندان زبان بدن را به خود مشغول کرده، این است که در زیان بدن، هر فردی که خود را کوچک‌تر میکند، کم­ادعاتر(یا به قول علمی، ایمپاستر) نیز میگردد. در حالی که ایرانیان با این توالت­هایشان، هر روز بیشتر از دیروز مدعی­تر نیز میگردند.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

امان از آه

آه کشیدن هایتان را تمام کنید و شمشیرهایتان را برکشید. آنگاه بر گورهایشان آه کشید و افسوس خورید، آنچه را که با خود و شما کردند. از آن پس مراقب خود باشید تا دلشکسته ای دیگر، آه نکشد.

نامه ای از متی به خودم(6:12)

***

قبلا یه جمله ای از ابوذر غفاری خونده بودم با این مضمون"از فقیری تعجب میکنم که چرا شمشیر برنمیدارد تا دیگران را بکشد".

جمله ی جالبی به نظرم میومد و یه خورده از ناخودآگاهم اسیر این جمله مونده بود.

تازگیها وقتی بیت "با غیر گذشت و سوخت جانم از رشک/ ای آه دلشکسته، کو تاثیرت؟" رو میخوندم، یاد اون جمله افتادم.

***

اولا اینکه آه کشیدن، هر دلیلی میتونه داشته باشه. یکی از لحاظ اقتصادی احساس مظلوم بودن میکنه، یکی دیگه تو رابطه فکر میکنه بهش خیانت شده یا ... و حتی ممکنه یکی احساس کنه خودش به خودش ظلم کرده.

مهم اینه که دست از تاسف خوردن بکشیم و کار رو شروع کنیم. 

هر بار هم لازم نیست تا شمشیر برداریم بقیه رو سوراخ سوراخ کنیم.

شاید حرف درستیه که "دشمن ترین دشمن تو، نفسی است که در میان توست." (دقت کنیم این حرف به این معنا نیست که دشمن های دیگه ای وجود ندارن.)

هیچ قرار نیست عامل آه کشیدن تو، بقیه باشن. شاید اغلب موارد مشکل از خودت باشه، شاید هم نباشه.

مهم ترین چیز اینه که دلیل رو پیدا کنیم و با اون سر ناسازگاری داشته باشیم. 

ضمنا مدل مقابله کردن هم خیلی مهمه. به نظرم اینکه همینطوری سرسری دلیل یه مشکلی رو حذف کنیم، اون مسئله از بین نمیره. 

مثال خیلی ابتداییش یه کسی تلگرام رو حذف میکنه تا دیگه واردش نشه. اما دوباره بعد چند مدت میبینه یا باز تو تلگرامه یا خودشو با یه چیز دیگه مشغول کرده و مثال هایی از این دست که فقط صورت مسئله پاک شده.

***

در این رابطه، فیلم sixth sense رو پیشنهاد میکنم. شاید آدم اولش فک کنه که موضوع فیلم معماییه اما به نظرم نکته ای که داره، اهمیت همین موضوعه که بتونیم با مشکل مواجه بشیم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

تواضع

فکر میکنم یکی از ویژگی‌های انسان کامل، تواضعه و متأسفانه فکر هم میکنم ما ایرانیا یه خورده  توش ضعیفیم (شرمنده فقط «ما ایرانیا» میگم. به دو دلیل اینطوریه: اولاً اینکه با هیچ کشور دیگه ای آشنا نیستم. و دوم اینکه به نظرم میرسه که ما ایرانیا سرانه مطالعه مون پایینه و همین میتونه هم معلول و هم علت کمبود تواضع باشه).

یه نوع تواضع کم، در رفتار با آدمای بزرگ و سرشناسه.

تو مجلس ختم یک فردی نشسته بودیم و سید یحیی یثربی هم حضور داشتن. یکی از همشهریا برگشت به ایشون گفت: «آقای دکتر، الان وضعیت فلسفه ایران چجوریاس؟»

به نظرم میتونم بگم که این شخص تواضع نداره. به خاطر اینکه خودشو در اون رده ای میدونه که بیاد و از ایشون سؤال بکنه.

یه مثال دیگش خود منم. مثلاً وقتایی که از آقای شعبانعلی سؤالی میپرسم، احساس کمبود تواضع بهم دست میده.

یه مثال دیگش بعضی آدمان که وقتی آدمای با سوادتر یا حداقل مشهورتر از خودشون رو میبینن، یه جوری خودشونو میگیرن تا مبادا اون فرد معروف بتونه اظهار برتری بکنه.

نمونه خنده دارش اینه :دیدین بعضیا رو که با آدمای محبوب عکس میگیرن و اون طرفی که التماس عکس رو کرده، یه جوری خودشو میگیره که انگار آدم معروفه از اون خواسته بیاد باهاش عکس بگیره؟

به نظرم آدم باید جوری باشه که مثلاً وقتی سمیعی رو می‌بینی بیشتر از اینکه کنارش اظهار وجود بکنی، غرق در بهت بشی و از کنار اون بودن لذت ببری.

یه نوع دیگش، کمبود تواضع در داشتن دانشه.

احتمالاً بعضی آدما رو دیدین که هر سؤالی ازشون بپرسی، یه جوابی دارن.

بعضیا هم هستن که فقط منتظرن که حرفتو بزنی و باهات مخالفت کنن. از اینجور افراد هم زیاد دیدم. در هر صورتی باهات مخالفت میکنن.

**

یکی از دلایل کمبود تواضع هم به نظرم میتونه عزت نفس زیاد باشه. عزت نفس زیاده که باعث میشه خودتو مهم ببینی و به خاطر همین وقت بقیه آدما رو بگیری، یا حتی بدتر جونشون رو هم به خطر بندازی.(میگن دیکتاتورهایی مثل هیتلر، عزت نفس زیادی داشتن).

اگه فرصتی شد راجع به راه حل عزت نفس زیاد هم چیزی مینویسم.

**

پی نوشت1: من اون شخصی که از دکتر یثربی اون سوالو پرسید رو میفهمم. شاید بعضی وقتها آدم چون افتخار دیگه ای تو زندگیش نداره، میخواد از بودن در کنار آدمهای مهم افتخاری واسه خودش به دست بیاره. چیزی که به نظرم من هم بهش دچارم.

پیش نوشت2: به نظرم اگه واقعاً میخواستم متواضع باشم حتی نباید این یه خورده بیت و بایت رو هم مصرف میکردم و وقت شما رو میگرفتم اما واقعیتش آینه که احساس خفه بودن و حرف نزدن آدمو میکشه.

ممنون از اینکه لطف میکنید و میخونید.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰
پیش نوشت: حالم برای نوشتن زیاد خوب نیست. همین پست رو علی الحساب از ما بپذیرید.
***
تجربه بهم ثابت کرده که برای بقیه، مهربانیهای کوچک ما(از نظر خودمان) لذت بخش تر از مهربانی های بزرگ ما(باز از نظر خودمان) است.
به نظرم تفاوتی که این دو تا دارن، این دو تاست:
اولا مهربانیهای کوچک به صورت ناخودآگاه انجام میشه و شاید به خاطر همین بی ریاتر هستش و فرد دریافت کننده مهربانی هم با آغوش بازتری اونو دریافت میکنه، برعکس مهربانیهای بزرگتر که شاید به دلیل آگاهانه بودن، با هدف خاصی انجام بشه.
ثانیا وقتی به کسی مهربانی کوچکی میکنیم، اون فرد انتظار منت کشیدن از ما رو نداره. اما وقتی به کسی مهربانی بزرگی میکنی، اون فرد پیش خودش(حتی شاید به اشتباه) فکر میکنه امکان داره که فرد مهربانی کننده، انتظاری ازت داشته باشه.
(شاید دو تا تفاوت شبیه هم باشن، اما آیا به نظرتون گفتن یک حرف با کلمات متفاوت کمک کننده نیست؟ به نظر من که هست.)
اما سه پیشنهاد برای خودم. شاید برای شما هم خوب باشد:
1- هیچ وقت از کسی که میخوای رابطه ات را با او ادامه دهی، انتظار مهربانی های بزرگ و مخصوصا انتظار ایثار نداشته باش. شاید در لحظه اول مهربانی های بزرگ، دو فرد را به هم نزدیک نشان دهد، اما در طولانی مدت باعث بدتر شدن رابطه میشود.
2- سعی کن به جای مهربانی های بزرگ و بعضا بی تاثیر و گاه حتی مضر، مهربانی های کوچکی انجام بدی.
3- اگر خواستید به صورت آگاهانه به کسی مهربانی کنید، هیچ گاه منت نگذارید. عقیده ای که خودم دارم، اینه که: یا به کسی خوبی نکن، یا اگر خوبی کردی آن را یک وظیفه به حساب بیاور.
***
تو قضیه آشوب، مثال بال پروانه فقط واسه اینه که بشه تو کتاب های درسی نوشت. 
مثال سانسورشدش اینه که چشمک عاشق در آن سر دنیا، انقلابی در هوای دنیا به وجود میاره.
نمیدونم اونور دنیا کدوم عاشقی آه کشیده که تمام شیشه های خانه های ما رو بخار گرفته. 
***
پینوشتی نامربوط: 
زمستان نماد عدالت است. 
بر عکس بهار و تابستان و پاییز که هر گوشه ای به رنگی است، زمینیان در زمستان از وجود عدالت فریاد برمی آورند.*
شاید در این فصل زمین در خواب باشد، اما عدالت مرده برایم بیشتر از ظلم سرزنده، زنده تر و جذابتر است.
باشد که در عدالت یک رنگ بمیریم نه در ظلم هزاررنگ

*البته آدمها تو زمستون هم قضیه یک رنگی رو حل میکنند.
زمستان پوستین افزود بر تن کدخدایان را                    ولیکن پوست خواهد کند ما یک لاقبایان را
  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

من انکار میکنم

پیش نوشت پرده اول: خوندن مطلب سوگیری قبل از خوندن این مطلب پیشنهاد میشه.

پرده اول:

میخوام یکی از اشتباهاتی که ما گونه حیوانات ناطق مرتکبش میشیم رو، با استفاده از پینوشت1 مطلب قبلی توضیح بدیم.

پینوشت1، یه پینوشتیه که شاید تو اکثر مطالب به عنوان پینوشت، قابلیت نوشته شدن داشته باشه.

پینوشت 1 مثلا در مورد شبکه های اجتماعی یه همچین چیزی میتونه باشه : "درسته که سوگیری شبکه های اجتماعی به سمت مضر بودن است، اما برخی ها نیز از آن استفاده مفیدی میکنند."

اتفاقی که در ذهن بیشتر آدمها میفته اینه که با خوندن جمله بالایی، پیش خودشون فک میکنن که ما جزو اون برخی ها هستیم که استفاده درست میکنن.

اگه همون جمله رو به تمام انسان ها نشون بدید، احتمالا 90 درصدشون خواهند گفت که ما استفاده درستی از شبکه های اجتماعی داریم. نکته ای که مشخص نیست اینه که پس کی داره استفاده غلط میکنه؟

و این مسئله ایه که تو خیلی از موضوعات وجود داره.

بیشتر آدما خودشونو راننده ای خوب میدونن.با این وجود مشخص نیست اینایی که بد رانندگی میکنن، از کجا اومدن.

بیشتر آدما(به نظرم مخصوصا ایرانیا) خودشونو افرادی باهوش و کاری و ... میدونن. اون وقت وضعیت ما چرا به اینجا رسیده؟

بیشتر آدما خودشونو فردی راستگو میدونن. مشخص نیست دروغگوها چجوری بین ماها نفوذ کردن و خیلی مثالای دیگه.

شاید یه ارتباطی که این مطلب با سوگیری میتونه داشته باشه، اینه که شاید ما آدمی باشیم که سوگیری رو قبول داشته باشیم. اما دقیقا بعدِ قبول کردنش، سعی میکنیم خودمونو در طرف خوب سوگیری قرار بدیم.

به نظرم بیشترمون اینطوری تربیت شدیم: "یا سوگیری رو قبول نداشته باشیم یا اگه قبول داریم باید طرف خوبش ما باشیم."

اگه فکر کنیم که ما طرفِ بدش هستیم، اون وقت شروع میکنیم به این که کل بازی رو به هم بریزیم.

***

پرده دوم:

در حکایت است مردی خام، سوار بر اسب خود در راهی میرفت. به رود کم عمق و آرامی رسید. اسب همین که به رود رسید، ایستاد. اسب حتی با زور مرد نیز از رود عبور نکرد. مرد به دهکده کنار رود رفت و فردی که یک طرف بدنش سوخته بود و مردم سوالاتشان را از او میپرسیدند(یعنی مدیونید اگه فکر کنید طرف دَن اریلی(Dan Ariely) بوده) را برای حل مسئله به کنار رود آورد. مرد سوخته همین که به آنجا رسید، دست در رود آرام کرد و زمزمه ای کرد و به اسب سوار حکم کرد که با اسب خویش از رود عبور کند. اسب این بار با آسودگی و بدون اضطراب از رود عبور کرد. مرد خام که در نهایتِ تعجب بود، علت را جویا شد. مرد سوخته پاسخ داد: "اسب همین که به رود میرسید، تصویر خود را در آب میدید. او به ترس اینکه روی خویش پا گذارد، در اب گام نمیگذاشت و من فقط آب را ناآرام تر کردم تا تصویرش در آب تشکیل نشود."

(بعد مرد خام پرسیده که:" پس اون چی بود که زمزمه میکردی؟ حتما اونم تاثیر داشته." و آدم سوخته ی پدرسوخته، جواب میده:"نه بابا! به خاطر سردی آب داشتم بهت فحش میدادم.")

 مرد خام که کمی برنزه تر شده بود، شروع کرد به ادامه مسیر. آنگاه مرد سوخته او را ندا داد که :"ای مرد! اما بدان که فقط حیوان است که بر روی خویش پا نمیگذارد." 

فقط برای اینکه شاید نتونسته باشم ارتباط پرده اول و دوم رو به خوبی بیان کرده باشم و برای تاکید: ما انسان ها باید قادر باشیم رو عقاید خودمون پا بگذاریم. به خود نیز شک کنیم. شاید آدم بده ما باشیم.

پی نوشت پرده دوم: به نظرم، یکی از راه های انسان کامل شدن، اینه که از برخی غرایض حیوانی دوری کنیم. اما فقط برخی. شاید بعدا در مورد این باز هم بنویسم.

پی نوشت 2 پرده دوم: اون قسمت اوراد و فحش ها رو در نظر بگیرید. به نظر میرسه، جادوگری پدر مستقیم علم هستش. افرادی کارهایی انجام میدادند و منجر به نتیجه میشد. اما فقط اورادشان را یاد گرفتیم. شاید یه دلیلش بخیل بودنشون بوده تا فقط خودشون علم رو داشته باشن.

***

پرده سوم رو به دلیل طولانی شدن تو قسمت بعدی مینویسم.


  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

تو قسمت قبلی، راجع به خوبی فضای دیجیتال نوشتم. این بار از بدیش مینویسم:

فک میکنم یکی از بدترین نتایج فضای دیجیتال، این باشه که (به عبارت ساده) خیلی‌ها به سادگی واس ما شاخ میشن و خودشونو جزو آدما حساب میکنن.

چیزی که در اغلب موارد هست، توهمه دانش یا مهم بودنیه که ایجاد شده.

(دیروز، استعاره از زمانی است که فضای دیجیتال به شکل الان سطحی نشده بود.)

کسی که تا دیروز، حتی تو شهر خودش هم دیده نمیشد، الان تو اینستا با سلفی ها و عکس‌های ادیت شده مسخره و ... 10k تا فالور داره و توهم دیده شدن، براش به وجود میاد و احساس مهم بودن میکنه. شاید حتی بخواد از این موقعیت استفاده بکنه و واقعیت علمی یا فلسفی ای رو که از یه کسی شنیده، برای عموم ملت طرفدار بگه. البته اون مطلب هم فقط ظاهره و شاید میخواد خودشو از قضاوتِ سطحی بودن، تبرئه کنه؛ گویا خودش هم از این وضعیت زیاد راضی نیست. حتی در موقعیت های سیاسی، نظر خودشو اعلام میکنه تا بگه از واقعیت‌های جامعه چندان هم دور نیست.

فردی که تا دیروز، حوصله شو نداشت تا قلم به دست بگیره، الان به راحتی میتونه با انگشت شستش(که تا دیروز فقط یه کاربرد از اون، بلد بود)، تو تلگرام محتواهای مثلاً پزشکی از این گروه به اون یکی گروه کپی کنه و احساس تولید محتوا و مهم بودن بهش دست میده و یا لااقل، توهمی از دانشهای مختلف تو تلگرام واسش شکل میگیره.

البته نمونه‌هایی هم هستند که شاید ابتدائا مفید به نظر برسن اما فرد رو حتی بیشتر از قبلیا متوهم میکنن.

یکیش توهم دانشیه که شاید از ویکیپدیاها به دست بیاد. شخص بدون اینکه هیچ کتابی از طرف بخونه، اطلاعات جذابی میتونه راجع به طرف پیدا کنه تا پیش بقیه تعریف کنه. یا اینکه راجع به قضایای سیاسی با مطالعه کمترین مقداری از رویدادهای سیاسی، خودشو آگاه از سیاست معرفی میکنه.

یکی دیگش سایت‌هایی مثل گمانه است.

ویکیپدیا و گمانه شاید چیزای مفیدی باشند اما فقط به یه شرط و اون هم اینکه آغاز مطالعه باشن و نه پایان مطالعه. به عبارتی فقط برای درک کلی مسأله یا آشناشدن با اون مسأله ازش استفاده بشه و نه اینکه از خودشون به عنوان مرجع استفاده بشه.

***

به نظرم اگه همین متوهمین تو جامعه دیروزین بودن، هیچ چیزی برای عرضه نداشتن و خودشونو بهتر میشناختن.

حداقل اون موقع یه تلاش میکردن تا بتونن «قوناق قاباقینا قویمالی»1 بشن اما متأسفانه الان بیشتر وقتهاشون، با تلاش برای انداختن عکس‌های زیبا و متفاوت، یا تلاش برای تأیید خود تو صفحات گمانه یا به دست آوردن دانش سطحی تو ویکیپدیا میگذره.

البته شاید هم از ابزارهای دیگه ای برای توهم استفاده میکردند. نمیدونم …

***

1-قوناق قاباقینا قویمالی شی: خیلی اصطلاح جالبیه که تو ترکی راجع به خیلی چیزا استفاده میشه. معنی تحت اللفظیش یعنی "چیزی که بشه جلو مهمون گذاشت" و معنیش اینه که اون شخص یا چیز توانایی عرضه شدن به عنوان یه چیز مورد تملک یا یک دوست یا هر چیز دیگه رو رو داره.

***

پی نوشت1: همونطور که همه میدونیم، هیچ حرفی مطلق نیست. شاید یه کسی بهترین استفاده رو از همین فضاهای دیجیتالی که گفتم بکنه. من فقط یه چیز کلی رو گفتم.

پی نوشت2: ولنتاین مَذگان رو تبریک یا تسلیت عرض میکنم. انتخابش با خودتون. 

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

پیشنوشت:این متن، شاید هیچ نتیجه خاصی بهتون نده. اما سعی کردم مفید باشه.

***

1-هویت:

در مورد مسابقه امروز(پرسپولیس و استقلال) واقعا دلیل تماشاگر بودن برای این دو تا تیم رو نمیدونم.

درسته یه زمانی هر دو تیم هم هویت خودشون رو داشتن. تیم استقلال(تاج) نماینده حکومت بوده و تیم پیروزی(فکر میکنم شاهین اسم قدیمیشه) نماینده مردم. با همین هویت ها هم مردم انتخاب میکردند که عضو طرفدارای کدوم تیم باشند.

در حالی که هیچ کدوم از این دو تا تیم الان هویت خاصی ندارند و به خاطر همین در بین طرفدارای مثلا استقلال نمیتونی هیچ ویژگی خاصی که در 99 درصدشون باشه، پیدا کنی. شاید به قول معلم آقا، طرفدارای این تیما "مردم" ـَن و یه انجمن یا گروه یا چیز دیگه ای تشکیل نمیشه.

فکر میکنم در بین این تیم ها، تراکتورسازی دارای هویت بیشتری هست.(تراکتورو به خاطر این مثال میزنم که ازش نسبتا آگاهم. نسبت به بقیه تیم ها آنچنان شناختی ندارم) احتمالا طرفدارای تراکتور در یک ویژگی بسیار شبیه هم هستند و حداقل بهشون مردم نمیشه گفت.

خلاصه اینکه یه دلیل برای طرفداری تیم پرسپولیس یا استقلال بدین من قانع شم.

***

2-جذابیت:

برای جذابیت داشتن فوتبال برای عامه مردم، دو تا دلیل فعلا میتونم بگم:

اول اینکه فوتبال به نظرم یه بازی VIVR هست. VIVR به معنای پاداش متغیر در فواصل زمانی متغیر هستش.

پاداش رو تو فوتبال میشه هیجان در نظر گرفت و میزان هیجان برای گل زدن، گل خوردن، به تیرک زدن، دعوای بین بازیکنا و خیلی چیزای دیگه با هم فرق میکنه.

در فواصل زمانی متغیر هم به این معنا که هیچ کسی نمیدونه میزان پاداش(همون هیجان) در چه زمانی بهش داده خواهد شد.

مثلا در دقیقه 5 تیم "الف" گل میزنه. در دقیقه 17 تیم "ب" میزنه. دوباره تو دقیقه 19 تیم "ب" گل میزنه.

این فواصل زمانی رو هیچ کسی نمیتونه تشخیص بده و به همین دلایل فوتبال یه بازی VIVR هستش.

اینو گفتم تا اگه خواستین یه جذابیت برای مخاطب ایجاد کنید، بهترین نوع محتوا VIVR هستش.

اما به نظرم یه فیلم میزان تاثیرگذاری بیشتری از یه بازی فوتبال در میزان هیجان داره. چرا؟ چون به نظرم میزان هیجان ها تو یه روند منطقی هی بیشتر و بیشتر میشه اما در مورد فوتبال هیچ تضمینی برای بیشتر یا کمتر شدنش نیست. تو فیلم حتی لحظات خستگی در کردن مخاطب(برای استراحت دادن ذهنی مخاطب) هم با نظر کارگردان قرار داده میشه اما تو فوتبال هیچ کارگردانی وجود نداره.

دومین دلیل جذابیت فوتبال، به نظرم نکاتیه که تو قوی سیاه خوندم.

اولا اینکه بسیار غیرقابل پیش بینی هست. من همین دیشب از یکی از دوستان شنیدم که میگفت اگه استقلال، گل اولو بخوره دیگه نمیتونه تیمو جمع کنه. منطقی هم میومد چرا که بازیکنای تیم استقلال خیلی کم تجربه و جوونن. با اینکه تو بازی دقیقا همین اتفاق افتاد و نتیجه ای برعکس داد.

دومین چیز اینکه تیم "الف" تیم "ب" رو میبره، تیم "ب" تیم "ج" رو میبره و تیم "ج" تیم "الف" رو. این اتفاق باعث میشه که نتایج غیرقابل پیشبینی باشن و چون ما آدمها نظریه پردازی رو دوست داریم، میخوایم به نظریه ای دست پیدا کنیم که پیش بینی هامون درست باشه در حالی که همیشه برعکس جواب میده و ما دوباره به دنبال نظریه پردازی بیشتر میفتیم. اگه فوتبال قابل پیش بینی بود، مطمئنا دیگه همچین جذابیتی هم نداشت. و این غیرقابل پیش بینی بودن، دقیقا اتفاقیه که که تو زندگی واقعی اتفاق میفته: تو اقتصاد، تو روابط بین آدما و ... .

یه حرف در مورد نظریه پردازی: ما چیزی واسمون جذابه که نتونیم حلش کنیم. مسئله حل شده واسه ما جذاب نیست.

یه مثالش میتونه کسی باشه که ما اونو به خودمون وابستش کردیم. احتمالا دیگه دوستش نخواهیم داشت.

پیشنهاد: در مورد چیزهایی که پیش بینی نمیشوند، خودتان را اذیت نکنید. فقط لذت ببرید و سعی کنید چیزی را از دست ندهید. من سعی کردم حین نگاه کردن موسیقی گوش بدم. خیلی لذت بخش تر از گزارش هاییه که خودم دارم میبینم. فقط شاید گاهی وقتها شوخی هاش رو از دست بدین. به جای اون هم سعی میکنم فیلم های چاپلین رو ببینم. خنده دارتر هم هست.

***

3-برنده واقعی؟:

تو این بازی، به نظرم برنده واقعی شرکتهایی بودن که به صورت خیلی ظریف تو گوشه تلویزیون، تبلیغات میکردن.

به نظرم اگه تو حالتی که انسان ها در حالت عاطفی بسیار بالایی هستن، یه چیزی رو بهشون پیشنهاد بدی به احتمال بسیار زیادی قبول خواهند کرد.

یه مثالش میتونه جلسات خواستگاری باشه که از فرد قول یه چیزی رو میگیرن و چون احساسات به میزان بسیار بالایی در شخص فوران میکنه، به احتمال بسیار زیاد فرد قبول میکنه و فقط بعد اینکه عقلش به جای خودش برگرده میفهمه چه غلطی کرده.

اگه میخواید به کسی پیشنهاد بدید که نتونه رد کنه، وقت های مناسبی رو انتخاب کنید. یا وقتی که بسیار خستس و نمیتونه فکر کنه، یا وقتی که بسیار احساساتی شده و یا هر وقت دیگه ای که صلاح میدونید. فقط خواهشا این ترفند رو، رو من اجرا نکنید:)

شاید فکر کنید ترفند نیست و یه حرف چرت و پرته. اما تا اونجایی که من میدونم الان میزان قیمت مغازه ها در قسمت آخر پاساژ، گرونتره.

شاید به این دلیل که فرد میخواد تموم مغازه ها رو نگاه کنه و وقتی که به آخر میرسه، دیگه خسته شده و میگه "بزار از همین مغازه بگیریم"

پیشنهاد:گول خسته شدن یا احساساتی شدنتون رو نخورید.

***

4-جهالت آدمها:

چیزی که توجه منو جلب کرد، این بود که جناب آقای رحمتی دقیقه 90 به خاطر یه کار بسیار اشتباه و غیرمنطقی اخراج شد.

و وقتی که بازی به نفع استقلال تموم شد، قهرمان استقلالیا شد و تو مرکز توجه قرار گرفت.

آدمهایی که به میزان بالایی احساساتی شده باشن، آدم درستی رو به عنوان قهرمان انتخاب نمیکنن. فقط کسی رو انتخاب میکنن که بارزتر باشه.

پیشنهاد: گاهی وقتها قهرمان، آینده تان را میسازد. آینده تان را به دست هر کسی ندهید.

***

پی نوشت: اگه مفید یا غیر مفید بود لطفا بگید.

  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

زیبایی


در مسخره بودن فلسفه ها همین بس که هایدگر پرسید «چرا به جای اینکه چیزی نباشد، چیزی هست؟» و نپرسید که «حال به هم زن نیست که به جای اینکه چیزی نباشد، چیزی هست؟»

با این «چرا»ها فقط خودشان را مسخره کرده‌اند و بس. دنیا را شاعران میسازند.

**

به فلسفه ورزی ها دیگر اهمیتی نمیدهم. من مشتاق نوشته‌های زیبام.

شاید به خاطر همینه که وقتی «در باب حکمت زندگی» را میخوانم دیگر در خودم نیستم و وقتی «جهان و تاملات فیلسوف» را میخوانم، فقط ورق میزنم و دیگر هیچ.

جناب آقای رضا ولی یاری عزیز، من را چه به دلایل شوپنهاور یا هر کس دیگر؟ بازتاب استحکام و زیبایی افکار و نوشته‌های شوپنهاور در نوشته‌های محمد مبشری، فرد را دیوانه میکند نه منطق یا هر چیز دیگر.

(توضیح اینکه «در باب حکمت زندگی» را محمد مبشری را به زیبایی و «جهان و تاملات فیلسوف» را رضا محمدیاری به صورت معمولی و ساده ترجمه کرده است)

**

شاید به همین دلیل باشد که نیچه را بسیار بیشتر میشناسند. مردم نوشته‌های زیبای نیچه را در ترجمه‌های محکم آشوری می‌بینند و عاشقش میشوند. وگرنه اگر آشوری ترجمه‌اش نمیکرد نیچه را، نیمچه الانش هم در ایران نمیشناختندش.

**

فلسفه محکم فقط پایه حرفهاست و بعد از آن چیزی که بر تو برتری میبخشد نه منطق که زیبایی بازتاب شده افکار در نوشته‌ها و گفته های توست.

  • مرتضی خیری