دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰
این پستم هم مثل پستای قبلم چیزی جز مهمل بافتن برای خودم نیست. تنها چیزی که به اون امید دارم اینه که انتظاری از من ندارین.
***
خشت خام یه برنامه فوق العاده برای آدمی مثل منه. منی که تو دریایی بینظم از فکرهای پایینتر از خط فقر ذهنی غوطه ورم.
تا حالا هم تعداد کمی از برنامه هاشو دیدم. اما احساس میکنم تو هر برنامه ای حداقل یه نکته طلایی میتونم از توش بکشم بیرون.
یکیش که تو دلم موجی خاموش شده رو دوباره به حرکت میندازه، وطن پرستی ای هست که تو مصاحبه با هوشنگ صمدی ناخدای جنگ ایران عراق موج میزنه.
اونطور که در خودم و بقیه میبینم، روح وطن پرستی در مردممان به شدت مرده. شاید بعضی وقتها هم که تنمان را به آن میساییم نه برای ذات آن بلکه برای تکرار مخالفتمان با عده ای دیگر است. گرچه روح اعتراض را، فارغ از وسیله اش دوست دارم اما این وسیله نباید خودش دچار سطحی بودن بشود.
فکر میکنم وطن پرستی بیشتر از آن که در ناخودآگاهمان پرورش یابد در خودآگاهمان بوده. 
هر چه قدر هم که این وطن پرستی کمتر میشود، نژاد پرستی جای آن را میگیرد. 
شاید این ها چیزهایی به ظاهر ساده است اما احساس میکنم مانند پتکی باید بر سر خودم بزنم تا حالیم شود که وضعیت ایرانمان با یک سری از همین چیزهای ساده درمان میشود.
***
دیشب که قسمت مصاحبه ابراهیم یزدی را میدیدم، آخرش یزدی حرفی را زد که روزها در فکرم  میگشت اما نمیدانستم به چه فکر میکنم.
"به رویدادها خوشبینانه نگاه نکنید. به عمقش نگاه کنید. به ظاهرش نگاه نکنید"
واقعا اینطوری که به نظر میرسه، میزان التهاب سیاسی در این زمان، به میزان انتخابات هست. جریانشو نمیدونم چیه، اما گویا انتخابی همین الان داره صورت میگیره. انتخاب بزرگ مردم برای آینده کشور.
تو این التهاب سیاسی سعی میکنم خیلی خوشبینانه به اتفاقات نگاه نکنم. احساسات خودمو کنترل کنم.
  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

پیش نوشت نامربوط: خیلی وقت بود از محیط وبلاگ به دور بودم. احساس میکنم کم کم دارم به اون فاز قبلیم نزدیک میشم. پس بعد این سعی میکنم دوباره کیبوردفرسایی کنم. فقط خدا کنه مثل قبل ذهن شما رو هم نفرسایم.

***

یه متنی میخوندم از آقای بلانچارد، گفتم با شما هم در میان بزارم.

متن درباره اینه که چه اصولی باعث میشه اخلاقی عمل کنیم. بلانچارد 5 اصل آرمان، افتخار، بردباری، پشتکار و روشن بینی رو بیان میکنه.

به اختصار میگم منظورش از 3 اصل اولی اینه که فرد اگه بفهمه کاری که انجام میده برخلاف آرمانیه که از خودش داره، یا به احساس رضایتمندی و افتخار به خودش ضربه میزنه سعی میکنه اون کارو انجام نده و یا صبرنداشتن باعث میشه فرد سریع از مواضع اخلاقیش کوتاه بیاد و برخی کارهای عجولانه دیگه رو مرتکب بشه.

اما اصلی که فک میکنم خوبه بهش توجه کنیم، اصل "پشتکار"ـه.

بلانچارد میگه فرد برای انجام کار باید به صورت مداوم و پویا پیگیر کار باشه و صد البته اصل بردباری باید پایه ای برای پشتکاری باشه. 

"در اینجا باید بین وابستگی و علاقه مندی تفاوت قائل شویم. اگر شما به کاری علاقه دارید زمانی به آن میپردازید که شرایط مناسب باشد و اگر مانعی شما را از انجام آن عمل بازدارد، سرانجام بهانه ای برای عدم انجام آن پیدا خواهید کرد. ولی زمانی که وابستگی و اعتقاد برای انجام عملی ایجاد شود، دلبستگی شما به انجام آن به اندازه ای خواهد بود که هیچ بهانه ای شما را از رسیدن به نتیجه بازنخواهدداشت.در واقع اگر وابستگی و دلبستگی لازم برای انجام کاری وجود داشته باشد، راه هایی برای کنار زدن تمام دلیل تراشی ها و بهانه ها پیدا میکنید و آن کار را ادامه میدهید. در این حالت وقتی که شرایط هم مساعد نباشد، شما باز به اصول اخلاقی خود پایبند میمانید. نشانه اصلی پیگیری مداوم هم پایداری در مسیر اخلاقیات است. در واقع پیگیری مداوم بیان سعی و تلاش به زبان نیست بلکه در حقیقت خود انجام عمل است."

نمیخوام اینجا خیلی به کارای اخلاقی توجه کنم. 

در حالت کلی، در همه چیزایی که میخوایم یاد بگیریم و همه کارایی که میخوایم انجام بدیم بهتره زیاد به علاقه مند بودن به اون موضوع فکر نکنیم. جهت کلی ما رو آرمان ما شکل میده. علاقه اصلی ما باید اون آرمان باشه. پس کارهای جزئی تری که در جهت اون میخوایم انجام بدیم لزوما نباید مورد علاقه ما باشه. همین کارای جزئی که بهشون شاید علاقه نداشته باشیم، کارایی هستن که حتی ما رو از اون کار اصلی و آرمانمون نگه میدارن.

***

پی نوشت نامربوط(صرفا شرح حال خودمه): متاسفانه احساس میکنم تو کل زندگیم فقط نقش یادگیرنده رو داشتم. این یادگیری تقریبا هیچ وقت به پول(معیار به کارگیری اون یادگیریه) نرسیده. با بعضی کارها مثل آموزش میتونستم پول دربیارم اما اون رو هم انجام ندادم. 

ابهام های زندگی رو هم اون قدر واسه خودم زیاد کردم که اصلا نمیدونم دارم چیکار میکنم. با بعضی چیزایی که اتفاق افتادنشون به دو سه عامل مبهم بستگی داشتن تصمیم گرفتم و احساس میکنم همین ابهام ها بهم کلک زدن. فکر میکنم هیچ فاکتور مبهمی طبق اون چیزی که آدم دلش میخواد جلو نمیره.

حالا بدبختیم اینجاس که خودمو با هم دوره ای های کارشناسیم که مقایسه میکنم، احساس مشنگ بودن بهم دست میده. 

تنها چیزی که میتونم خودمو باهاش آروم کنم، اینه که"شاید سعی میکنید از چیزی دوری کنید در حالی که خیر شما در آن است و شاید چیزی که دوست دارید به دست بیارید در حالی که ضرر شما در آن است"

فک میکنم هرچه سریعتر باید شروع کنم و مشغول به کاری شم. خدایا میشه تو این یه مورد شانس درست حسابی جلو رومون بزاری؟ :)

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

پیشنوشت: در رابطه با پست قبلی، ادریس میرویسی عزیز یه گفتگوطوری نوشتن که در پاسخ میخوام یه خورده خودمو واضح تر بنویسم. چون این بحث علاوه بر  اینکه تو ماه رمضون یقه مو میگیره تو فصل انتخابات که یه ماه پیش بود هم، درگیرش بودم. این پست هم پاسخی به ایشون نیست پاسخی به خودمه. ضمنا عنوانش شاید مناسب نباشه اما چون دنباله همون قبلیه همون عنوان رو مینویسم.

***

گره کار گمون میکنم برداشتیه که ایشون از آگاهی در پست من داشتن و تفاوتش با آگاهی از نظر من بود.

فک کنم ایشون میگن اگه در مورد بعضی کارها از کسی پیروی کردی و اون شخص از اون کارها آگاه بود، توی پیروی کننده هم مجوز انجامشو داری و "آگاهی" شو داری.

و راستش این تقریبا همون سوالیه که من تو پست قبلی میخواستم بپرسم.

اگه بخوام در مورد همون "روزه" حرف بزنم: من پست قبلی رو با فرض اینکه خدایی که با صفت عالم بودنش میشناسیم، این حکم رو قرار داده باشه و به عبارتی ازش "آگاه"ـه، سعی کردم سوال بپرسم و پست بزارم

منظورم اینه که به هر حال خداوند ازش آگاهه (و به نظرم آگاه بودن فقیه احتمالا اصلا ممکن نیست).

پس من منظورم از آگاه بودن، آگاه بودنِ خود شخصه وگرنه میدونم حداقل یک وجود حتماازش آگاهی داره(با توجه به فرض اولیه دینی بودن). خوب سوال من هم اینه که آگاهی هر وجود دیگه ای به چه درد من میخوره؟ آیا به من کمک میکنه؟ کار بدون آگاهی من فایده ای واسم داره؟(کلا پاسخ خودم به خودم اینه که فایده داره اما خیلی با کاری که با آگاهی انجام بشه فرق داره.)

منظورم از انتخابات چی بود؟ این پیروی از یه شخص (یا اشخاص) و فایده احتمالی، کاریه که برخی ها تو انتخابات انجامش میدن، مثل خود من که بخشی از رأیم به پیروی از آقای شعبانعلی بود.(گرچه شاید اینطور به نظر برسه که فرد از یه کسی پیروی میکنه اما در واقع فرد با توجه به علایق و عقاید خودش از اون فرد پیروی میکنه وگرنه شاید هزاران فرد دیگه برای پیروی کردن وجود داشته باشن. منظورم اینه که یه ارتباط دوطرفه برقراره)

فرض کنیم در انتخابات ریاست جمهوری انتخاب گزینه x درست و انتخاب گزینه y نادرست باشه(فقط با یک معیار: مثلا اقتصاد). در اینصورت من اگه برای انتخاب x از شخص z(در اینجا آقای شعبانعلی) پیروی کنم و خودم آگاهی کامل یا حتی ناقصی هم نداشته باشم، شاید در یک دوره چهارساله بتونم با این انتخاب فایده ببرم، اما یکی از مشکلاتی که به وجود میاد اینه که در دوره بعدی اگه نتونم از نظر شخص z باخبر بشم و ضمنا خودم نتونم به دید خوبی برسم، 4 سال دیگه خودم به تنهایی شاید نتونم گزینه درست رو انتخاب کنم. در واقع با پیروی از یک چیز دیگه(حتی اگه آگاه باشه) ما شاید برای مدتی یا حتی برای همیشه فایده ای ببریم اما این تضمین نمیکنه که ما در هر موقعیتی بتونیم انتخاب درست داشته باشیم. و اگه بشه گفت، به اصطلاح امکان تکرارپذیری تصمیم درست کمتر میشه.

بعضی جاها بهتره آگاهی‌های ناقص خودمون از جهان و شرایط کنونی جهانی و کشوری و ...، بریزیم دور و به اطلاعات کامل‌تر بقیه گوش بدیم. اما این نباید باعث این بشه که کلاً خودمونو فراموش کنیم.

{فک کنم این بحث یه ارتباط ضعیفی با این داره که ما بیشتر از اینکه به "ما قال" توجه کنیم به "من قال" توجه میکنیم.

اگه یه روحانی یه حرفی بزنه، به به و چه چه ـمون تمومی نداره اما اگه یه "روحانی" همون حرف رو بزنه میشه منافق و ضالِّین.(در مورد این حرفای اخیر در مورد رأی مردم و ...)

چرا که حتی همون به به و چه چه اولیمون هم با آگاهی نبوده و همینطور هم هست منافق گفتن های ثانوی مون.}

***

پی نوشت شاید نامربوط: در انتخابات اگه انتخاب x از نظر اقتصادی مناسب‌تر باشه، جالبیش اینجاست که فایده اش برای افرادی که به شخص x رأی ندادن هم میرسه.

تاثیرگذاری ما انسان‌ها بر زندگی های همدیگه به طرز فجیعی کله آدمو داغ میکنه. من یه رفتار انجام میدم اما ممکنه رو زندگی خیلیای دیگه هم تأثیر بذاره.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

درستی و فایده

پیش نوشت: این متن صرفا پاسخیه به خودم. ممکنه شما از خوندنش هیچ سودی حاصلتون نشه.

***

یکی از چیزایی که دو سال پیش واسم سوال شد و در هر موقعیتی بنا به شرایط زمانی و مکانی یکی از دو راهو انتخاب(خودآگاه یا ناخودآگاه) میکنم، دوراهی بین "درستی" و "فایده" است.

گمان میکنم این همون شبه دعواییه که در مورد "مدل ذهنی" بین کسایی که فهمیدنش و کسایی که نفهمیدنش هست: "هیچ مدلی مطلقا درست نیست بلکه مدل رو باید براساس مفید بودن در موقعیت خاص انتخاب کرد". (نمیگم سوال من دقیقا همینه اما خوب یه ربطی با این بحث مدل ذهنی داره).

فک کنم اولین باری که این سوال واسم پیش اومد، ماه رمضون دو یا سه سال پیش بود. من تو فکر خودم این سوال به وجود اومده بود که:

فرض ها:

1) فرض کنیم کار x مطلقا کار درستیه.

2)من "آگاهی" ای در مورد اینکه کار x چرا درسته، ندارم.

سوال:

آیا کار x برای من هم کار درستی خواهد بود؟

و یکی از مثال های x، خود فعل روزه گرفتن هستش. (مثال های دینی، مثال های واضحین. چون مدعیان دین، مدعیان طرف "درستی"ـَن)

یکی از مهم ترین فاکتورها در اجرا کردن یک کار، آگاهی هستش. و سوالم هم اینه که اگه اون آگاهیه نباشه، آیا اون کار درست فایده ای نخواهد داشت؟ شاید بشه نقیضشو هم اینطوری پرسید: اگه من ندونم اینی که میخورم سَمّیه، آیا منو نخواهد کشت؟

از طرفی هم فکر میکنم این همون دعواییه که ایده آلیست ها با غیرایده آلسیت ها(مخالفاشونو نمیدونم چه "ایسم"ـی هستن :)) دارن.

عواملی هست که ما از وجودشون بی خبریم و به شخصه فکر میکنم خیلی سخته تا همه عوامل رو پیدا کنیم که آیا اون کار x واقعا فایده خواهد داشت یا خیر. (حداقل در سن یک انسان شصت هفتاد ساله برای من غیرقابل باوره. شاید در سال های آینده دور، بتونن به همه عوامل برای درست و مفید بودن یک کار دست پیدا کنن)

به خاطر اینطور فکر کردنه که علاقه ای هم ندارم به این فکر کنم که مثلا روزه چه اثرات پزشکی یا روحی یا ... بد یا خوبی میتونه داشته باشه.

گمان میکنم کسایی که سعی میکنن به دنبال فایده برن، یک هدفی برای خودشون دارن که فکر میکنن این کار در جهت اون هدف مفید خواهد بود. و کسایی که دنبال درستی میرن، در واقع برای خودشون هدفی مقدرشده میبینن که میخوان دنباله رو اون هدف باشن. 

من به شخصه فکر میکنم مثلا در مورد احکام دینی لازم نیست به نظر خودم عمل کنم؛ حتی اگه هیچ آگاهی ای در مورد خوب یا بد، مفید یا غیرمفید بودن اون کار ندارم. اما در سایر موضوعات فکر میکنم باید با توجه به فکر و عقیده ای که خودم دارم، عمل کنم، که البته در این مورد هم اثرگرفتن از نظر دیگران وجود داره اما نوع اثرگیری با اون اولی فرق میکنه.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

یک تجربه ساده

یکی از عجیب ترین تجربه هام تو زندگی، رفتن به یه خلسه موقت بود.

 برای اینکه بگم چه کاری کردیم: در حالت نشسته 10 بار نفس عمیق کشیدم، پا شدم، دوستم دو طرف گردنم یا همون رگ های گردنم رو گرفت و فوقع ما وقع.

دیگه من چیزی نفهمیدم تا اینکه یه لحظه دیگه به هوش اومدم. همین که خودمو فهمیدم، بچه ها به دروغ میگفتن نیم ساعت خوابیده بودی. من باور نمیکردم اما اونا اصرار داشتن. کم کم داشت باورم میشد که اعلام ویدیو چک کردم و فیلمی که بچه ها میگرفتن رو دیدم. فقط در حد چند ثانیه افتاده بودم زمین.

(هشدار: این کار به شدت نهی میشه. اگه طرف فشارنده بی تجربه باشه، خطرناکه.)

اما چیزی که میخوام بگم، حرفیه که دوستم بهم گفت: مرگ هم دقیقا مثل همینه.

چیزی که احساس کردم فک کنم نهایت آرامش بود. هیچ چیزی رو احساس نمیکردم و شاید خود همین لذت بخشه. اگه واقعا مرگ اینطوری باشه، از لحاظ درد و اینا هیچ استرسی نداشته باشین. تازه اگه هم درد داشت، یه ثانیه دیگه تمومه دیگه :)

اما چیز جالب تر این بود که راجع به مرگ میگن: تو لحظه مرگ خاطرات گذشته ات حتی شاید از اولین لحظه به یادت بیاد. و من هم حالا نه در این شدت اما خاطراتی چند از ذهنم رد شد. اینم تجربه جالبی بود.

وقتی یه همچین حالت آرامشی رو احساس کردم، تازه فهمیدم چرا در کنار چیزایی منطقی مثل علم و فلسفه، چیزهایی به نظر غیرمنطقی مثل عرفان میتونه وجود داشته باشه. یا حتی دلیل مصرف روانگردان ها علی رغم برخی زیانهاشون رو هم فهمیدم. یا حتی ساده تر، رقصی که کلهر موقع زدن سازش میکنه رو هم میفهمم.

اما اگه راستشو بگم، با اینکه اون لحظه خیلی آروم بودم، اما از تکرار دوباره اون کار میترسم. 

لحظه بی خود شدن با اینکه برای خود فرد شاید لذت بخش باشه اما برای اطرافیان به هیچ وجه حس خوبی نمیده، اینو وقتی که فیلمو دیدم فهمیدم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

در اون حد آگاهی سیاسی ندارم که راجع به حادثه دیروز تهران نظری بدم اما خواهش میکنم حتما حتما این لینک رو بخونید:

در مورد حادثه تهران

سعی میکنم فارغ از حادثه دیروز حرف بزنم.

جمله ای که توجه منو شدیدا به خودش جلب کرد، این پاراگراف بود:

"کم نبودند کسانی که دیروز، برای دفاع از رای و نظر خود، این اتفاق را به مفهوم بزرگتری به نام امنیت گره زدند. در واقع رویداد تروریستی را به روند کاهش امنیت تفسیر کردند. به عبارتی، کوشیدند تصویری ایجاد کنند که القا کند آنچه اتفاق افتاده، یک اتفاق نیست. بلکه روندی است که حاصل یک انتخاب یا تصمیم اشتباه است و باز هم باید منتظر موارد مشابه آن بود."

چیزی که من قبل این بهش سعی میکردم توجه کنم، دیدن رویدادها به صورت یک روند بود. در واقع باید سعی کنیم رویدادهایی که در زمان ها و مکان های مختلف اتفاق میفته رو، نه به صورت رویدادهای جدا از هم ببینیم بلکه به صورت زنجیره ای تاثیرگذار بر هم مشاهده کنیم. گویا اغلب در دیدن رویدادها اشتباه میکنیم اما به این فکر نکرده بودم که ممکنه رویدادی رو به اشتباه به یک روند متصل کنیم، یعنی در دیدن روند اشتباه کنیم.

گویا یکی از شروطی که یک رویداد رو جزو یک روند قرار بده اینه که اون رویداد تک رویداد نباشه. من خودم دیدن کاهش امنیت از روی یک رویداد رو عقلانی نمیدونم.به نظرم تعبیر "ترقه بازی" رهبری در مورد این حادثه هم، اصطلاح خوبی باشه. البته که اگر این رویداد چندباره تکرار بشه، به نظر میرسه باید اقدام جدی در این مورد انجام داد و در این صورت هر کسی طالب امنیت از نظام و دولت هست.

چیزی که برخی دوستان اظهار میکنن، اینه که اگه "رئیسی" رئیس جمهور شده بود، اگه همچین اتفاقی میفتاد آیا برای مثال بنفشی ها به سیاست های جنگ آور دولت معترض نمیشدند؟ از طرف خودم میگم که این رئیس جمهور و اون رئیس جمهور نداره. شاید دیدن روند با هر تک رویدادی اشتباهه، حالا هر کسی که رئیس جمهوره باشه.

خلاصه کلام اینکه شاید به جای جمله "کاسب ترور نباشیم" بهتره بگم "کاسب تک رویدادها نباشیم"

نکته کمی نامربوط: پیوست کردن جمله "سازش هزینه دارد" به جمله های توییتی منتقدین، به نظرم کار جالبی نیست.  این جمله از اون گزاره های همیشه درستی هست که در هر زمان و مکانی و بدون توجه به ربط داشتن به جملات قبلی و بعدی مون میتونیم به کارش ببریم. سعی نکنیم برای به کرسی نشوندن حرفمون از همچین جمله هایی استفاده کنیم.

و از این بدتر دوستانی بودند که میگفتند "حالا ظریف بره با تروریستا مذاکره کنه". یعنی واقعا جاشه بگم با کیا شدیم 80 ملیون؟

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

چند روزی کتاب "اقتصادنا" محمدباقر صدر را خواندم. مقدمه و شروع کتاب برایم آموزنده بود اما از یک جایی به بعد احساس کردم نمیتوانم بحث را به خوبی دنبال کنم. فعلا چیزهایی از مقدمه را که فهمیدم، برایتان بازگو میکنم. 

*

یکی از سوال هایی که واسم پیش میومد، این بود که منظور از "اقتصاد اسلامی چیست؟". آیا اسلام به صورت صریح چیزی به نام اقتصاد دارد یا نه؟

یکی از تفکیک هایی که تو کتاب انجام میشه، تفکیک بین "علم اقتصاد" و "مکتب اقتصادی" ـه. 

منظور از علم اقتصاد واقعیت های اقتصادی موجوده. یه چیزی مثل این واقعیت که اگه سنگ رو رها کنی، میفته زمین. حالا اینکه اگه یه تغییری هم تو یکی از مولفه های اقتصادی ایجاد کنیم، چه پیامدی خواهد داشت، احتمالا مربوط به علم اقتصاده.

اما منظور از بحث مکتب اقتصادی، دیگه بحث دو دوتا چهارتا نیست. وقتی میگیم مکتب اقتصادی x، منظورمون اینه که این مکتب چه دیدگاهی نسبت به عدالت داره. و اونطوری که فهمیدم، عدالت مفهومی نیست که بشه به سادگی به کمیت درآوردش. به جهان بینی اون مکتب بستگی داره و این که چه افرادی رو محق میدونه و چه افرادی رو بر حق نمیدونه.

هر کدوم از مکاتب میتونن از علم برای رسیدن به تعریف خودشون از عدالت استفاده کنن. با این تعریف وجود چیزی به نام اقتصاد دینی رو حداقل میتونم درک کنم.

مولف معتقده که علاوه بر دوقطبی سوسیالیستی و سرمایه داری، قطب سومی هم در اقتصاد به نام رژیم اقتصادی اسلامی وجود داره.

در ادامه بحث مولف به روایت احکام و روایات تاریخی مربوط به اداره حکومت توسط پیامبر میپردازه تا "اقتصادنا" رو شرح بده. متاسفانه چون به صورت صریحی به مقایسه بین مکتب اقتصادی اسلام با دو قطب دیگه نشده بود و اینکه قوه تشخیص من خیلی پایین تر از این حرفاست که فرقشونو بدونم، فعلا دست کشیدم از خوندنش. باشد که بر سر عقل بیایم و در فرصت آتی بخونم.

***

ادامه نوشته چیز خاصی نداره. اگه حوصله شو ندارید توصیه نمیشه.

من از بچگی جزو بچه مسجدی ها بوده ام. یعنی بیشتر دلخوشی هایمان در مسجد بود. و اوج این مسجد رفتن ها تو ماه رمضان بود. بعضی وقت ها با دوستان خوش میگذراندیم، میگفتیم و میخندیدیم. بعضی وقتها با آخوندی بحث میکردیم. بعضی وقتها برخی از بزرگتر ها قرآنی برایمان تفسیر میکردند. از ظهر میرفتیم و تا موقع اذان مغرب حال میکردیم.

گاهی اوقات از این کارها پشیمان میشوم. پیش خودم میگویم،حتما راه های بهتری برای زنده بودن وجود داشته. 

بعضی وقتها هم احساس میکنم که همه این ها به خاطر این بوده که راه دیگری نمی دانسته ام. 

گاهی وقتها همه تقصیر را به گردن خودم می اندازم و گاهی وقتها مقصر را بزرگترها و فضای آن زمان میدانم. 

نمیگویم مسجد رفتن بد است یا خوب است. حرفم اینه که استفاده های خیلی بهتری میشد کرد.

امسال هم بر همان سیاقم. از ظهر میروم تا هر وقتی که بتوانم بمانم. این بار سعی میکنم بیشتر کتاب های کتابخانه مسجد را بشناسم تا آدم های زنده. اولین شکارم "اقتصادنا" محمدباقر صدر بود.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

عکس: شبانی شبانه

این روزها یکی از جاهایی که میتونیم بریم چراگاهیه که گله ی یکی از دوستان اونجاس. از ساعت 11 میریم تا ساعت 2 3 شب میشینیم و برمیگردیم.

دو سه تا کار هست که خیلی خوشم میاد انجامشون بدم. یکیش معلمی، یکیش چوپونی و یکیش شوفر ماشین سنگین تا بار ببرم اینور و اونور. شاید چوپونی کردن قبل معلمی آدمو واسه معلمی آماده تر هم بکنه. جفتشون دارن یه کار میکنن دیگه.

یه واقعیتی که تو این دو شب فهمیدم این بود که چوپونی خیلی کار سختیه. اون چیزایی که چوپون گله راجع به گرگا میگفت، خیلی چیزای جالبی بودن. یعنی راحت به هوشمندی گرگ میشه ایمان آورد. یه چیز دیگه ای هم که فهمیدم نقش سگ تو گله شون بود. دو تا سگ داشتن که در واقع این دو تا سگ فقط نقش هشدار دهنده رو داشتن. یعنی اگه یه گرگ میومد سمت گله، سگا میومدن سمت چوپون تا ازشون حفاظت بکنه. البته بعضی سگ ها هم هستن که میتونن جلوی گرگ وایستن اما مثل اینکه تعدادشون زیاد نیست.

شب چاییمون گم شد، رفتیم خودمون از کوه کاکوتی(ککلوک اوتو) و چای کوهی(توکلوجه) چیدیم آوردیم گذاشتیم تو اجاق میل کردیم. هوا هم فوق العاده سرد. مجبورا آتیش رو باید سرحال نگه میداشتیم تا بتونیم وایستیم.

دارم به این فکر میکنم که تکاب گردی زیاد کردم. کم کم بهتره اوضاع رو یه جوری کنم که بتونم ایران گردی رو شروع کنم. اونم پیاده باشه بهتره

پینوشت: با موها حال میکنید دیگه؟ :)

تو هر چیزی مطابق روند جامعه پیش برم، در مورد موها نظرات خاص خودمو دارم. مدل موی دهه 40 50 رو خیلی دوس دارم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

هشدار:این نوشته ام شاید بیشتر از اینکه دلنوشته باشه، نوشتن سردردهام باشه.

*

سربازی هم مثل سایر چیزایی که باید ردش کنی، عجیب غریبه. کسی که واردش نشده، نمیدونه چه آینده ای در انتظارشه و کسی که تمومش کرده، از دو سالی حرف میزنه که چشم رو چشم بزاری تموم شده.

*

متاسفانه در این دوره زمانی یه قسمت از استرسم به خاطر سربازی بود.

راستشو بگم من از همون اول که دانشگاه تموم شد و دیگه ادامه ندادم، قصدم سربازمعلم شدن بود. برای معلمی هم واسه خودم طرح و برنامه ای داشتم. یه کتابایی رو برای اینکه معلم خوبی بشم میخوندم و یه سری چیزایی که تو دانشگاه یادگرفتم و به نظرم واسه یه دبیرستانی مفید یا حداقل جالب بود رو میخواستم یاد بدم(مثل روباتیک یا میکروکنترلر).

ضمن اینکه چون میخواستم تو عمر نامبارکم حداقل یه دو سه روزی معلم بوده باشم، به نظرم این بهترین فرصت بود. دو سال معلمی شاید میتونست واسم معلم بودن رو بشکافه. الان اگه بخوام معلمی رو تجربه کنم، یا باید استخدام آموزش و پرورش بشم یا اینکه بیرون درس بدم که اون هم علاقه ای ندارم. دانش آموزایی که بیرون کلاس میرن رو زیاد نمیشه باهاشون ارتباط برقرار کرد.

بگذریم.

نتیجه سرباز معلمی اومد و متاسفانه جور نشد. در رقابت با کسی که دانشگاه هامون تفاوت خیلی زیادی دارن و با این وجود معدل منم 1.5 نمره از ایشون بیشتر بود، باختم؛ چرا که ایشون فرزند فرهنگی بودن. 

به هر حال، منم یه بهانه خوب برای فرار کردن از این کشور به دست آوردم. به ماها اهمیت نمیدن :))

پنج شنبه هم برگه اعزامو بردم سپاه شهرمون، شاید بتونن همینجا یه کاریش بکنن. امروز رفتم و باز اون هم نتیجه ای نداشت.

حالا هم یه چیزی که واسم مونده، سپاه خاتم الانبیاس. فک کنم همون قرارگاه مهندسی سپاهه که اون هم میگن خوابگاه نمیده و بدترین چیز تو تهران پیدا کردن یه مکان مناسبه. با توجه به اون چهارسال عذابی که تو خوابگاه کشیدم هم، علاقه ای به بودن در خوابگاه ندارم. گرچه مجبور بشم، شاید قضیه فرق بکنه. البته نمیدونم جریان های داخل خاتم چجوریاس. نمیدونم نوع کارهایی که قراره بکنن چیا هست. نمیدونم میتونم کار بکنم یا نه.

تو این وسط ارشد مدیریت هم دادم و تا اواسط خرداد نتیجه اش میاد. من خودم قبل این فکر میکردم که باید سه چهار سالی سابقه کار داشته باشم و بعدش ارشد بخونم اما با این وضعیتی که الان دارم از کل عقاید گذشته و آینده خودم دست کشیدم.

بعضیا میگن ارشد خوندن بهتره و من راستشو بخواید نمیدونم کدوم بهتره: سربازی تو خاتم یا ارشد.

یه چیز دیگه هم هس و اون قانونیه که تو برنامه ششم هست و چون یه قانون نظامیه اول باید به امضای فرمانده کل برسه، بعد اجرا بشه. طبق این قانون به ازای هر ماه جبهه پدر، یه ماه کسری تعلق میگیره. این قانون هم با اینکه به احتمال 99 درصد اجرا بشه اما هی زمان اجرا شدنش به تعویق میفنه. به خاطر همین نمیدونم اگه این قانون تا 1 تیر(زمان اعزام من) نیاد، اعزاممو دو ماه به تعویق بندازم یا نه.

دو سه تا چیزی که تعلیق زیادی تو ذهن من ایجاد میکنه و کم کم مغزمو منفجر میکنه. بعضی چیزای دیگه هم هست که نگفتم.

تازه تصور کنید این وسط یه چیزای دیگه خارج از سربازی هم واسه آدم پیش بیاد، دیگه کلا مغز میخوابه. 

  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

دلیل اینکه تو وبلاگ زیاد نمیتونم بنویسم، بماند.

برای اینکه با فضای نوشتن زیاد غریبه نشم، یه دو تا ماجرایی که اخیرا در خانواده های دور و نزدیک ما در مورد ازدواج اتفاق افتاده، یه اشارکی میکنم.

***

دختر یکی از فامیل هامون که تو روستا سکونت دارن، تو سن 14 سالگی شبانه با پسر یکی روستاهای کناری فرار کرد و ازدواج کردند.

نکته خنده دار قضیه اینجاس که دختره شب ها از اینکه حتی برای دستشویی رفتن بره بیرون، ترس داشت.

و نکته جالب توجه ماجرا برای من اینه که پدرشون مانع رفتن دختر به مدرسه میشدن، مبادا دختر با یه پسری دوست بشه.

یکی دیگه از برتری های روستاها نسبت به شهرا اینه که مدرسه ها از اول مختلطن.

***

یه ماجرای دیگه هم تو یکی از فامیلامون تو اسلامشهره. دختر و پسری که با هم ازدواج کردن، دو سال بعد طلاق گرفتن، اما رابطه شون به همون اندازه سابق جدیه :)

***

نمیدونم تا حالا چیزی دزدیدین یا نه، اما احتمالا شنیدید که خوردن یه چیز دزدی خیلی لذت بخشه.

از همون اولین روزی که آدم رو از خوردن میوه ممنوعه محروم کردن، گویا به چیز دیگه ای نتونسته فکر کنه.

نداشتن تعلق، وسوسه کننده انسان هاست و این به عقل هر کسی بستگی داره که چه محدودیتی رو بشکنه و چی رو حفظ کنه.

  • مرتضی خیری