دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

همینطوری بخندید

این جمله های پایینی، درسته خنده دار نیستن اما جان من یه خورده بخندید. این خنده های شما به من برمیگرده و من هم به همراه جمعی از دوستان به خنده های شما میخندیم و این خنده ها با هم جمع میشه و همه مون جمیعا به ف..(سه حرفی اولش ف، میشه فنا) بریم.(به سبک خندوانه)

***

یکی از راه های تمایزسازی، اینه که شگردهاتونو به کس دیگه ای نگید. خب عید هم تموم شد. میخوام یه شگرد آجیل برداشتن رو خدمتتون عرض کنم:

وقتی کسی اومد واستون آجیل تعارف کرد، مستقیم به چشاش نگاه کنید، طوری که اونم برگرده به شما نگاه بکنه. وسترن وار همونطوری که دارین تو چشمای همدیگه نگاه میکنید، دستتونو ببرید سمت ظرف آجیل و با یه خنده ملیح و با دستانی پُر ایشونو بدرقه کنید.

البته بعضاً به دلیل محدودیت های فرهنگی نمیشه از این شگرد کار کشید. مثلا اگه شما دختر باشین و آورنده آجیل پسر باشن، با یه حس جوگیرانه پسرانه ایرانی، پسر پیش خودش فکر میکنه که دختره ازش خوشش اومده؛ فوقع ما وقع. حالا بیاید به این پسر اثبات بکنید که واللا منظوری نداشتم.

***

چرا فقط پسرا به فکر خوشبخت کردن دختران؟ چرا دخترا به این فکر نیستن؟ تبعیض جنسیتی تا کی؟ 

***

با روندن پیکانمون، تازه معنای زندگی واقعی رو فهمیدم. فقط بخشی از کنترل ماشین دست توئه، بیشترشو خود ماشین تعیین میکنه.

  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

بی خیالی 3

این بحث شاید هیچ اهمیتی واسه شما نداشته باشه. واسه خودم مینویسم. مثل همه پستای دیگه.

***

مثل اینکه واژه بی خیالی از هر واژه دیگه ای بهتر دیده میشه. از مقایسه تعداد بازدیدها این حرفو میزنم. دلیلشو نمیدونم اما شاید چون نداریمش، دنبالشیم.

***

اولا بگم که تو جواب فاطمه تو کامنتا همینطوری یه اصطلاحی نوشتم، خودمم ازش خوشم اومد: "بی خیالی مدیریت شده"

دومین چیز هم اینو بگم که هلما به یه نکته ظریفی اشاره کرد که خودم میدونستم پس احتمالا هر کس دیگه ای هم میدونسته دیگه. اینکه "نوشتن راجع به بی خیالی، اینو میرسونه که راجع بهش بی خیال نیستی" و شاید همین چیزی باشه که من به خاطرش یه پسوند "مدیریت شده" بعدش میارم. 

***

این چیزی که اینجا میگم چیزیه که سعی میکنم خودمو بهش نزدیک کنم:

یه منظورم از بی خیالی، اینه که آدمیزاد ممکنه اشتباه کنه. اما نباید به خاطر این اشتباه به خودش سخت بگیره. 

بعضیا ممکنه به خاطر یه اشتباه استرس بگیرن و ناراحت بشن و ... . اما به نظرم همه این احساس های بعد از اشتباه، بعد یه مدت رنگ میبازن و دقیقا همون احساسا باعث میشه آدمیزاد نتونه بعد یه اشتباه به خوبی راجع به اون کار غلط فکر کنه و به خاطر همون ممکنه دوباره همون کار اشتباه یا شبیهش رو دوباره انجام بده.

به خاطر همین فک میکنم که استرس گرفتن و ناراحت شدن بعد از یه کار اشتباه، خودش کار اشتباه تریه. اینه که سعی میکنم یه خورده بیخیال تر باشم.

***

یه منظور دیگه ام از بی خیالی اینه که ما آدما واقعا جاهلیم. به نظرم واقعا تو تشخیص این که یه کاری اشتباه بوده یا نه، دچار اشتباه میشیم.

الان فک میکنیم فلان کارمون اشتباه بوده اما بعد پنج سال میفهمیم که کار خوبی بوده و شاید پنج سال بعد تر از اون باز دوباره فک کنیم که اشتباه بوده.

به خاطر همین یه خورده به کارهامون با تواضع بیشتری نگاه کنیم. به نظرم ما تو تشخیص کار خوب و بد زیاد صلاحیت نداریم. پس واسه چی خودمونو بابتشون اذیت کنیم؟

(البته بعضیاشون به حدی اشتباهن که هیچ ابهامی توش نیست. مثلا این احمدی نژاد واسه چی 8 سال رئیس جمهور ما بود؟ البته من از سیاست چیزی نمیدونم. فقط خوشم نمیاد ازش. وگرنه نمیدونم کارای خوبی کرده یا نه.)

***

همه این حرفا درست(حداقل واسه خود من)

یه سوالی که واسه من پیش میاد و میدونم که برای خیلی افراد دیگه هم هست، اینه که من تو به کدوم سمت باید بدوم؟ تو کدوم رشته باید درس بخونم؟ در جهت چه مهارتی، خودمو قوی بکنم؟ اصلا چه غلطی بکنم؟

و سوالی که بعدش هست، اینه که اگه تو فلان جهت دویدم و اون راه، راه من نبود، اون موقع چی کار باید بکنم؟

تو کل عمرم اگه قرار باشه به یه جمله رو عمل کنم، میخوام این جمله باشه: "تو چیزی را که میدانی عمل کن تا خدا دانش آن چیزی را که نمیدانی به تو بیاموزد."

اما متاسفانه فک میکنم دقیقا جمله ایه که بهش عمل نمیکنم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

"پاسکال میگه زمانی ما حقیقتا خوشحالیم که در مورد خوشبختی خیال بافی میکنیم"

"زندگی با خواسته هاتون شما رو خشنود نمیکنه، انسان کامل انسانی است که در تلاش با تفکرات و ایده ال هاش زندگی کنه"

اینا یه قسمتایی از همون مونولوگ توی فیلم "زندگی دیوید گیل" هستش.

غیر از اون معنی مستقیمی که ازش میشه فهمید، من پیش خودم فک میکنم منظور دیگش اینه که اگه قبلا از انتخاب کردن یه چیز، معیارهاتو درست بررسی نکنی، ممکنه بعد انتخاب کردن معیارهاتو به خاطر اون انتخاب تغییر بدی.(نمیدونم اینو از کجاش درآوردم)

مثلا شاید کسی که تو رابطه ی ازدواج یا کلا روابط عشق و عاشقی، قبل انتخاب معیارها، عاشق یه فرد بشه، اگه احساس بهش غلبه بکنه ممکنه پیش خودش بگه واسه رابطه، معیارهایی داشته و کل معیارهاشو به نفع اون فرد تغییر میده. این جور آدما بعد یه مدت میفهمن چه اشتباه لذیذ و قشنگی انجام دادن. البته بیشترشون ممکنه به پایان خوبی نرسه.

یه مثال دیگش شاید تو انتخاب رشته بعضی از ماها اتفاق افتاده باشه. طرف همینطوری شانسی یه سری کدمحل ها رو میزنه. خوب حالا یه جایی قبول میشه. نکتش اینجاس که وقتی کارنامه سبز میاد(همون کارنامه ای که تو مهر یا آبان میاد و فرد میتونه به کدمحل های دیگه ای که قبول شده، بره) طرف پیش خودش فک میکنه همین انتخاب تصادفی، بهترین انتخاب ممکنش بوده. فقط بعد یه ماه از خوندن اون رشته فک میکنه تطابق بیشتری با اون رشته داره. و تنها بعد چهارسال میفهمه چه رشته چرتی انتخاب کرده بوده.

مثالای دیگه ای هم میشه زد. انتخاب کار، انتخاب سبک زندگی، انتخاب ...

به قول قدیمی ترها، "هرچه پیش آید، خوش آید". هر چیزی که قسمت ما شده رو با درصد بیشتری از اهمیت داشتن میبینیم.

***

اگه قبل از تصمیم گرفتن، معیاری نداشته باشی، شاید اصلا تصمیمت اشتباه نباشه و بسیار درست هم باشه. اما به نظرم معیارداشتن قبل انتخاب کردن، خیلی احساس بهتری بده، حتی اگه تصمیم اشتباهی باشه.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

چپیش

آسمون شهرمون به حدی آبیه که خطر غرق شدن وجود داره. 

لطفا موارد ایمنی را لحاظ نمایید.

***

آب و هوای اطراف ما به حدی خوبه که اینکه اینجا باشی و نخوای یه سری به روستا و اینا بزنی، جزو محالات ذاتی محسوب میشه؛ یه چیزی تو مایه های جا کردن دنیا تو یه تخم مرغ.

دیروز یه سری به روستای یلقون آغاج(ترجمه اش شاید "درخت خسته" باشه) زدم. حدود 10 کیلومتری با شهرمون فاصله داره.

یه خورده که از جاده فاصله گرفتم، یه گله خیلی تر و تمیز با یه چوپون مشتی دیدم.

اولین فکری که بعد دیدن بزغاله هایی که به معنای واقعی کلمه "حال میکردن" کردم، این بود که کاش منم بزغاله بودم. منظورم اینه که بزغاله ای باشم که گذر زمان هم منو تبدیل به بز نکنه. وگرنه به قول بچه ها گفتنی، همه ما اولِش یه "خرما"ی خوشگل بودیم و با بزرگ تر شدن، ذات "بادمجونی"ـه زاغارتمون رو شد.

نزدیک تر رفتم و یه حال و احوالی هم با چوپون کردیم. یه خورده راجع به اینکه مسئولین خردمند! به روستاها نمیرسن، حرف زدیم و گله کردیم.

من خیلی خیلی تو چیزای جامعه شناسی و کلا چیزای بزرگ تر از خودم بی شعورم، اما خوب با چیزایی که شنیدم به نظرم بهترین راه برای پیشرفت بهبود دادن از کوچکترین نقطه هاس. اول خودت، بعد یه روستا، بعد شهر و بعد کلان شهرا. جامعه ای که روستاهاش مهاجرت منفی داشته باشن، به درد هیچ چیزی نمیخوره.

این چرت و پرتا که مهم نیست. فقط نوشتم تا بگم روستا واسم خیلی مهمه.

یه عکس میزارم. نگاه کنید و لذت ببرید از سه چهارتا زوج بز-بزغاله(یا همونطور که خودمون میگیم "گچی-چپیش").

میتونید کلیک کنید تا تو اندازه واقعیش ببینید. 

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

فیلم زندگی دیوید گیل

دیشب یه فیلم خیلی عالی دیدم. The Life Of David Gale فیلم 2003 و کارگردانش هم Alan Parker.

شاید اگه این فیلم رو یه وقت دیگه میدیدم اصلا حال نمیداد اما احساس میکنم با حال و هوای این روزای من خیلی سازگار بود.

یه قسمت از فیلم که توش شخصیت اول فیلم(دیوید گیل) که یه استاد دانشگاهه، واسه دانشجوها حرف میزنه، واسم خیلی لذت بخش بود. شاید شما هم از این مونولوگ لذت ببرین.

***

زود باش فکر کن

میخوام برگردی به اون زمان و اون

افکار وبه من بگی و به ما بگی...

در مورد چه چیزی خیال پردازی میکردی؟

صلح جهانی؟

البته فکر میکنم

ایا برای شهرت جهانی خیال میپرورانی؟

ایا برای بردن جایزه پلیتزر خیال میپرورانید؟

یا در مورد جایزه صلح نوبل؟

- جایزه موسیقی شبکه ام تی وی؟

ایا در ذهن خیال ملاقات با یک نابغه

را میپرورانید نابغه ای که میتونه یک دیوانه ای واقعی باشه

یک ادم بد ...

- و ایا حاضرید در نقطه ای مرطوب بخوابید؟

شما با عقاید لاکان اشنایید

که میگه خیالات و اوهام باید غیر واقعی باشند ...

چرا که در لحظه ای، ثانیه ای انچه

را که میخواستید به دست اوردید ...

و بیشتر از اون نمیتونید بخواید

برای اینکه به زیستن ادامه بدید ...

امیال باید خواهان اهدافی باشند

که همواره حضور ندارند

در واقع شما خود ان چیز رو

نمیخواهید تصورش رو میخواهید

- در نتیجه امیال تصورات عجیب و غریب را حمایت میکنن

و این همون چیزیه که پاسکال میگه زمانی

ما حقیقتا خوشحالیم که

در مورد خوشبختی خیال بافی میکنیم

- این امروز رسیده

- ...و چرا نگیم

نفس شکار کردن شیرین تر از کشتنه

و مراقب باشین چه ارزویی دارین

...نه از این رو که به دست بیارینش

بلکه از این رو که ممکنه یک بار

به دست بیارینش

پس عقیده لاکان اینه

زندگی با خواسته هاتون شما رو خشنود نمیکنه

انسان کامل انسانی است که

...در تلاش با تفکرات و ایده ال هاش زندگی کنه

و اینکه زندگیتون رو با موفقیتهای

...به دست اومده ارزیابی نکنید

بلکه لحظات کوتاهی از

...راستی، عطوفت

عقلانیت و حتی قربانی کردن فردی را

ارزیابی کنید

چرا که در پایان تنها راهی که میتونیم

...زندگیمون رو باهاش ارزیابی کنیم

ارزش گذاشتن به زندگی دیگرانه

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

گره ای که باز شد

یکی از بدترین اشتباهاتی که تو زندگیم مرتکب شدم، ایجاد رابطه بود.

فقط واسه خودم مینویسم:

دانشگاه، رشته تحصیلی یا هر چیز دیگه ای که فقط با یه تلاش خشک و خالی میشه بهش رسید، ایجاد شعور نمیکنه.

پزشکی ایجاد شعور نمیکنه. مهندسی برق یا هر رشته ی دیگه ای هم که تاپ به نظر بیاد هم همینطور.

دانشگاه هم ایجاد شعور نمیکنه. چه شریف باشه چه خواجه چه هر دانشگاه پزشکی یا غیرپزشکی دیگه ای.

به نظرم شعور یه چیز ذاتیه.

امکان ارتقاش هم به ندرت پیش میاد. شاید در طول زمان بهتر بشه اما به احتمال قوی، شخص تغییر چندانی نخواهد کرد.

***

از مدیون بودن میترسم که خوشبختانه در این مورد حل شد.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

بی خیالی 2

تقریباً سه چهار ماه پیش بود که برگه اعزام به سربازی رو گرفتم. تاریخ اعزامم 1 تیره.

تقریباً برای بقیه این فاصله زمانی، زمان زیادی محسوب میشه.

وقتی به برخی از دوستان میگفتم که تاریخ اعزامم تیر ماهه، بعضیاشون میگفتن:"اووووووَه! حالا تو این مدت میخوای چیکار کنی؟"

دوستان این سؤالو میپرسیدن اما در‌واقع چیزی که پَسِ ذهنشون بود این بود که «زندگیتو فعلاً نگه داشتی واسه چی؟» احتمالاً این دوستان این زمان رو جزو زمانِ مرده ی من در نظر میگیرن.

وقتی به یکیشون اینطوری جواب دادم که «خوب، زندگی همینه. اگه این زمان رو منتظر نمیموندم، چه کار دیگه ای میکردم که بازدهیش از این بیشتر بود؟» جواب داد «راست میگیا»

نکته جالب قضیه اینجاست که یکی از همین دوستانی که این سوالو از من پرسید، سه سال پشت کنکور مونده بود. آخرشم رتبه بدی آورد.

میدونید، بعضی آدما تصور خیلی زشتی از زندگی کردن دارن. فک میکنن تو یه توالی بدون هیچ انتظاری باید هر گام از زندگی رو پشت سر گذاشت.

اول اینکه درس بخونی، بعدش بدون معطلی بری سربازی یا مثلاً کار کنی، بعد یه مدت ازدواج کنی و بعدش هم احتمالاً بمیری.

بعضی آدما برای خودشون دو جور زمان دارن: "زمانِ مرده" و "زمان درست استفاده شده»

بعضیاشون اگه خدایی نکرده، دو ساعت از برنامه‌ریزی شون عقب بیفتن، یه جور افسردگی میاد سراغشون."وای! امروز دو ساعتم به بطالت گذشت."

بعضی آدما از انتظار کشیدن متنفرن. بعضیاشون فک میکنن زمانی که واسه کنکور میخونن، خیلی مفیدتر از زمانیه که واسه سربازی انتظاری میکشن، حتی اگه اولی سه سال باشه و دومی شش ماه.

اگه به هر دلیلی هم واسه چیزی منتظر بمونه، با هزار و یک راه سعی میکنه خودشو از کار نندازه. بعضیا اینطورین که اگه منتظر کسی بمونن و طرف دیر بیاد، پیش خودش میگه «خوبه راجع به فلان چیز فکر کنم». یه جورایی احساس میکنه که حداقل اون زمان رو از دست نمیده.

من خودم سعی میکنم چیزی به اسم تفاوت «زمان مرده» و «زمان درست استفاده شده» نداشته باشم. همه اینا جزو زندگیه.

***

یه مستندی بود راجع به دکتر دینانی که اسمش یادم نیست. تو تیکه آخر مستند، دکتر دینانی یه حرفی از یکی از بزرگان دنیا میگه که فک میکنم تو همین موضوع باشه.

تو آخر عمرش ازش میپرسن «چه آرزویی داری؟» جواب میده «ای کاش، بخشی از زمانمو که همینطوری تلف کردم، بابتش هیچ ناراحتی ای برام ایجاد نمیشد."

***

یه پست دیگه راجع به بی خیالی بود.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

بی خیالی

یه دو سه تا موضوع هست، شاید بتونم بگم جزو علایقمه.

یکیش تفاوت بین شهرای بزرگی مثل تهران و شهرای کوچیکی مثل تکابه.

خیلی دوست دارم از لحاظ جامعه شناسی بدونم این دو تا چه فرقی تو مردم ایجاد میکنن.

***

یکی از چیزایی که تو ظاهر قضیه هست، به نظرم کمبود ارتباط با آدم بزرگاییه که تو شهرای کوچیک پیدا میشه.

نمیگم نیست فقط احساس میکنم میزان ارتباط بین آدم بزرگا و آدم کوچیکا تو شهرای بزرگ بیشتره.

احساس میکنم تو شهرای کوچیک نمیخوان زیاد تو چشم بیان و به خاطر همین، به نظرم آدمایی مثل من متضرِّر میشیم.

***

بعضی وقتها پیش خودم فکر میکردم «چی میشد خدایا منم تو کلاسای آدم بزرگایی مثل علامه جعفری مینشستم؟ یا چی میشد مثلاً تو جمع آدم بزرگایی مثل ابتهاج و لطفی و ... بودم؟ یا مثلاً چی میشد دوستایی مثل شعبانعلی داشتم؟ یا ..."

منظورم اینه که تو شهرای کوچیک اصلا یه همچین موقعیتهایی به وجود نمیاد چه برسه به اینکه بخوای حضور داشته باشی.

(اینطور فکر میکنم که از لحاظ احتمالاتی، اگه با کسی تو علامه حلی آشنا میشدم، احتمال آینده نگریش نسبت به کسی که تو مدرسه های دولتی شهرای کوچیک میخونه، بیشتره.)

اما بعد یه خورده فک کردن، متوجه میشم واقعاً خودتو در چه حدی میدونی که میخوای تو همچین جمع هایی باشی.

بعضی وقتها به اطرافیان آدم نیست، به خود آدمه و دقیقاً در سطحی که خودم هستم، اطرافیانی دارم.

حتی بعضا شده تو فیلما با دیدن یه زن خوب، بگم کاش همچین همسری داشتم. اما باز هم همون اشتباه رو میکنم. من خودم در حدی نیستم که بخوام چیزی بیشتر از ظرفیتم داشته باشم.

***

علی‌رغم این حرفا، به تأثیر بسیار زیاد معلم هم اعتقاد دارم. بعضی وقتا واقعاً نمیشه بیشتر از یه حدی خودتو بکشی حتی اگه خیلی زیاد تلاش بکنی. اما اگه از همون اول یه معلم و سرپرست خوب داشتی، میزان موفقیتت چند برابر میشد و سریعتر میتونستی به چیزی برسی(حتی اگه تهِ تهش چیزی هم نباشه، لااقل سریعتر به همین نکته که چیزی تهش نیست، میرسی )

کلاً به نظرم تو این مورد امتیاز به شهرای بزرگ تعلق میگیره.

امتیازهای شهرای کوچیک رو نمیگم. احتمالاً همه میدونن.

***

اگه بخوام کل فکری که در مورد زندگی کردن تو شهر کوچیک یا بزرگ میکنم رو بگم، به یه شعری از ناظیم حکمت پناه میبرم:

"تنهایی

چیزهای زیادی

به انسان می آموزد

اما تو نرو

بگذار من نادان بمانم..."

نمیخوام بگم تو شهر کوچیک آدمیزاد نادان میمونه، اما برخی از موقعیت های پیشرفت رو از دست میده اما در کل چیزی که تو شهر بزرگ از دست میده، به نظرم بیشتر از چیزیه که تو شهر کوچیک از دست میده.

حتی اگه من تو اوج دوران علامه حلی هم درس میخوندم، شاید بیشترشونو به دوستایی که الان دارم، ترجیح نمیدادم.

***

این متن یه قسمت از چیزیه که تو ذهنم با عنوان "بی خیالی" حک شده و فعلا روش زندگی منه. در ادامه منظور کاملترمو در وجه های دیگه میگم

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

یه برخورد معناداری که با ما مردم ایران میشه، اینه که کار میکنیم، دولت پولی در عوض اون بهمون میده، بعداً با بهونه ای به اسم «تخلف راهنمایی رانندگی» همون پول رو با منّت از ما پس میگیره.

خدا شاهده وانتی داشتیم که پنج سال تو خونه همینطوری مونده بود بدون اینکه استارت بخوره. روشم کبوتر لونه کرده بود، کاش بودی و میدیدی ...

بعد پنج سال وقتی خلافی ماشین رو گرفتیم تا بفروشیم، به همین برکت قسم یه تخلف نوشته بود «عبور از چراغ قرمز» در محل «اتوبان ... تهران"

اسم اتوبانش یادم نیست اما مگه داریم همچین چیزی؟

البته روایته که شاید بعد پنج سال تنهایی، وانت به درجه‌ای از عرفان رسیده بوده که طی الارض میکرده.

***

یه اتفاق جالب که تو جاده ها میفته و احتمالاً دیدینش، راننده ها به همدیگه نشونه میدن که این ورا پلیس وایساده.

از این‌جور تقلبا خیلی خوشم میاد.

اگه تشریف بیارین جاده زنجان به سمت بیجار رو ببینید، پلیس های نامحترم تو یه جاهایی کمین میکنن که حتی اگه چشمانی به تیزی عقاب داشته باشی، باز نمیتونی ببینیشون. انسان‌ها حتی تو استتار به درجاتی والاتر از آفتابپرستهایی که میلیونها ساله براش تلاش میکنن، رسیدن.

در مقابل همچین رفتارهایی، بهترین کار همین کاریه که مردم میکنن.

اصلاً هر کاری که مردم پشت هم وایستن رو دوست دارم. چه اون کار اشتباه باشه و چه درست.(میتونید فیلم قضیه شکل اول، قضیه شکل دوم کیارستمی رو ببینید. تقصیر دانش آموزا نیست که فرد خاطی رو معرفی نمیکنن تقصیر معلمه که از دانش آموزا میخواد همدیگه رو بفروشن.)

***

یکی از بیشعورترین افراد روی زمین رو تو یکی از همین جریمه کردنها شناختم.

نمیدونم این خبر واسه کی هستش اما یه همچین مضمونی داشت: فرماندار یکی از شهرای کرمانشاه رو یه پلیسی می‌خواسته جریمه کنه. فرماندار هر کاری میکنه باز پلیسه میخواد جریمش کنه. سرِ آخر فرماندار یه سیلی به اون پلیسه میزنه.

من به اون فرمانداره کاری ندارم، منظور من خود کاره که بده.

متأسفانه هر کسی به کوچکترین مقامی میرسه، میخواد از اون موقعیت استفاده کنه.

اینطوری میشه که کسانی که باید قانون رو رعایت کنن، خودشون در جلوی صف بی قانونی، به سمت مردم یورش میبرن.

یه اتفاق خنده داری که تو این جریانا میفته، اینه که اگه مثلاً یه خودروی دولتی رو جریمه کنی، پولش از جیب کسی نمیره. از خزانه به خزانه برگردونده میشه :)

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

موسیقی

یه زمانی کتاب نقد موسیقی علامه جعفری رو میخوندم.

تا اونجایی که یادمه کلا انتقاد کرده بود.

اگه اشتباه نکنم یه جایی یه همچین مثالی زده بود: "موسیقی مثل آدمیه که تو رو تشنه تا لب چشمه میبره اما بهت آب نمیده»

به نظر خودم حرف درستی میزنه.

موسیقی گرچه فرم خیلی چفت و بستی داره و تو رو احساساتی میکنه اما در آخر هیچ محتوای خاصی بهت نمیده.

اما الان که فک میکنم به نظرم موسیقی قرار نیست محتوایی به آدم بده. همچین قراری هم نداره.

موسیقی تو رو از لحاظ احساسی تا یه جایی میرسونه و وقتی که از جمع بُریدی و تنها شدی، اون موقع است که میتونی خودت محتوای خودتو از توش بکشی بیرون.

وقتی به چشمه رسوندت، خودت باید آب رو بخوری.

خودش به خودی خود، هدف نیست، بلکه ابزاریه برای خودشناسی.

  • مرتضی خیری