دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

معرفی کتاب طنزنویسی

وقتی فکرت زیاد کار نمیکنه یا تحت فشار بعضی چیزا هستی، یکی از راه ها برای نوشتن، نوشتن راجع به کتابیه که میخونی یا فیلمی که میبینی یا ...
راه دیگه ای برای فرار از ننوشتن نداشتم. کتاب آوردم واستون.
***
چن مدتی هست کتاب "اسرار و ابزار طنزنویسی" رو میخونم. طبق جلد کتاب، نگارش و تدوین و ترجمه کتاب کار جناب آقای "محسن سلیمانی" هست. یه سری مقاله از طنز پردازای خارجی و ایرانی و یه سری مصاحبه با طنزپردازای بیشتر ایرانی(مثل عمران صلاحی، منوچهر احترامی، کیومرث صابری و 2 نفر دیگه) تو این کتاب هست. محتوای کتاب هم 542 ص است. قیمتش هم که عالیه. 14 تومن.
نحوه انتخاب کتاب واسه من، اینطوریه که یا باید بقیه تعریفشو کرده باشن، یا قیمتش پایین باشه حتی اگه بقیه ازش بد گفته باشن :)
یه نسبت تناسب برقرار کردم دیدم 14 تومن واسه یه کتاب 630 صفحه ای می ارزه :)
***
یه سری چیزایی که واسم آموزنده بود:
1-یکیش نوع نگاه طنز پردازا به دنیا بود. 
"چیزهای اطراف ما آنطور که می نمایند نیستند و اساس کنایه طنزآمیز یا طنز در همین تناقض یا عدم تناسب بین زندگی واقعی و آن نوع از زندگی است که ما فکر میکنیم باید باشد. به نظر ما کارهای دنیا باید معنی(یا منطقی) داشته باشد، اما ندارد؛ جهان باید متین باشد، اما اصلا نیست. و باز ما فکر میکنیم دنیا مثل تیم فوتبال یا شرکت چمن کاری دنبال یک هدف جدی است، اما آخر سر کاشف به عمل می آید که این هدف، هدفی مسخره بوده است...
همانطور که ولتر سال ها پیش گفته، زندگی چیز جفنگی است ولی ما سعی میکنیم از معنای زندگی سر در آوریم. حاصل این تلاش بی فایده هم خلق بهترین آثار طنزآمیز عالم بوده است"(ص 38)
احتمالا اون آزمایشی که به یه سری خانواده ها روبات سگ درب و داغون میدن و سگا الکی هر بار یه رفتار نشون میدادن و برخی از خانواده ها واقعا فکر میکردن روباتشون هوشمنده رو شنیدین. وقتی ما این حرفِ هوشمند بودن روباتشون رو میشنویم، خنده مون میگیره، اما قبلا هم گفتم، بعضی از ماها هیچ وقت نمیتونیم به خودمون بخندیم، در حالی که داریم همون کار خانواده ها رو میکنیم. معناسازی دیوانه وار زندگی، تفسیر نشانه های تکرارشونده و ... . 
2- تو بعضی چیزا هم میشه دقیق تر شد و فکر کرد:
آیا به شوخی گرفتن زبان ها و نژادها راه نامناسبی برای طنز آفرینیه؟
آیا انتقاد کردن بدون ارائه راهکار غیرمنطقیه؟ یا ... 
(در مورد سوال دوم، طنز پردازا میگن که "راهکار بده وگرنه انتقاد نکن"، یه روش برای کمتر کردن انتقادهاست. و به نظرشون یه حرف شر و وره.)
***
چیزای بدی که من در مورد کتاب میدونم:
اولا تو اسم کتاب، وجود "اسرار" به نظر یه کلمه بی معنی میاد.
واقعا چیزی به نام اسرار نوشتن میتونه وجود داشته باشه؟ رابرت مک کی تو مقدمه کتابش دو سه تا جمله داره، خیلی خوبن:"کتاب درباره واقعیات است نه رازهای نویسندگی". تنها چیزی که وجود داره اصول نوشتنه که اون هم از هزاران سال پیش تغییری نکرده. نه در طنز نوشتن و نه در جدی نوشتن.(البته بعضی وقتا حین مواجهه مخاطب با فیلم، اسراری هستن که یه فیلم بد از دید منتقدین رو به یه فیلم کالت تبدیل میکنن. اما فک نمیکنم این قابلیتی باشه که بشه تقلید کرد.)
دومین چیز بد، اینه که تو جلد کتاب اسمی از "وودی آلن" اومده در حالی که هیچ مقاله ای از ایشون وجود نداره. اسم ایشون تو خرید بنده بی تاثیر نبوده، گرچه اگه اسمی از ایشون نبود هم کتابو میخریدم، اما بهتر بود که اسمشون نباشه دیگه.
***
اگه به طنز علاقه دارین، کتاب خوبیه.
***
20 اردیبهشت کم کم داره میرسه
  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

مرد عوضی بدون خنده

واقعیت اینه که این پست شاید از پستای دیگه ام، خیلی بدتر باشه.

***

این مطالبی که پشت بندشون یه «بدون خنده» دارن و قبلاً دو تا ازونا نوشتم، چیزایین که تو طنزنوشته ها وجود دارن و بهشون تو فیلم یا نوشته‌های طنز میخندیم، اما به هر دلیل ممکن نمیتونیم بهشون تو واقعیت بخندیم(که به نظرم اشتباهه). با اینا سعی میکنم یه خورده جهان رو شوخ تر ببینم.

***

یکی دیگه از شگردهایی که تو طنزنویسی ازش استفاده میشه، وجود یه مرد عوضیه.

احتمالاً از این نوع طنز، مجموعه های مرد (دو)هزار چهره و به احتمال قوی تر، فیلم مارمولک رو دیدین.

یه چیزی که به نظرم این شگرد میخواد به آدم بگه، اینه که دست طبیعت و جامعه اون قدری که بالای آگهی ترحیم ها مینویسن، خوش سلیقه نیست.

مثلاً مسعود شصت چی(مرد هزار چهره) تو هر جایی که خودشونو نخبه یا ... میدونستن میرفت، در مدت کوتاهی بهتر از بقیه عمل میکرد.

مثال واقعیتر: اونطوری که از بقیه شنیدم، اگه به صورت رندوم از بین تمام حیوانات ایران زمین(ناطق و غیرناطق) یکی رو انتخاب میکردن، احتمالاً خیلی بهتر از 8 سال احمدی نژاد مدیریت میکرد.

اما چه دلیلی باعث میشه، نخندیم؟ یه قسمتش اینه که فکر میکنیم تو زندگیمون تأثیر دارن و ما نمیتونیم به اشتباه انتخاب کردن بقیه و تاثیرشون تو زندگی ما رو به چشم شوخی ببینیم.

(گرچه من خودم با جمله بالا موافق نیستم و از خودم سؤال میکنم که واقعاً چقدر سیاستمدارا تو زندگی ما تأثیر دارن و راستش هنوز با بی شعوری خاص خودم، به خودم جواب میدم که تأثیر کمی دارن؛ همونطور که پدر نقش کمی در سبک زندگی فرزند داره.)


و به نظرم یه دلیل دیگه نخندیدنمون اینه که بخش زیادی از این مردای عوضی، مذهبیای ما هستن و ریا ( و دروغ) کار اصلاً خنده داری نیست.

واقعاً اگه بخوان مردای عوضی جامعه ما رو حذف کنن، احتمالاً بخشی از صف اول های نماز جمعه ها حذف میشه و نماز جماعت به امام جمعه وصل نمیشه؛ البته اگه قبلش ...

***

اصل حرف همون شعریه که مارمولک میخوند:

تن آدمی شریف است به جان آدمیت                        «نه همین لباس زیباست نشان آدمیت»

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی          چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

.... متن کامل در گنجور


خیلی بیشتر از اینایی که تو فیلما هست، مرد عوضی وجود داره، اما آن‌چنان خنده‌دار به نظر نمیرسن

یعنی شاید تعداد افراد زیادی در جایی که استحقاقشو داره، نباشه. 

شاید بهتر باشه یاد بگیرم یه خورده جدی نگیرمشون

***

این قسمت به دردنخورتر از قسمتای بالاییه:

یکی دیگه از جماعتی که خیلی «عوضی» هستن، بخشی از پزشکامون هستن.

میخواستم تنفرمو از پزشکی هایی که جاذبه اونا رو از دماغ فیل کشیده آورده پایین، ابراز کنم.

دو سه روزی هس کل فحش هایی که بلدم رو نسبت به این قوم دوست نداشتنی روانه کردم.

.به این دانشجویان پزشکی اول باید 8 سال درس اخلاق داد و بعد پزشکی یاد داد

گرچه درسشون هم جز حفظ کردن اسم دو سه تا میکروب و ویروس چیزی نداره و مهم‌ترین مهارتشون هم توانایی خون دیدنه.

باشد که خدواند بر ایشان عقل سالمی عطا فرماید و هی «پزشکی پزشکی» نکنن.

البته مشکلی هم نداره. برای کمبود عزت نفس هر کسی برای خودش چاره ای داره.

***

گفتم خبرهای خوبی در راه هست. 20 اردیبهشت کم کم داره میرسه :)

  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

زیباترین شهر: وطن

به رسم بهار امسال، یه صفحه دیگه از کتاب طبیعت رو هم با دوستان عزیز خوندیم. 

گفتم شما رو هم در جریان لذت بردنمون بزارم. باشد که راهتان را به سمت تکاب نیز کج کنید :) 

این بار رفتیم قینرجه.

اول یه عکس ببینید بقیه شو بگم.


متاسفانه عکاس خوبی نیستم، وگرنه آبشار از نزدیک خیلی قشنگتره.

همین آب رو اگه دنبال کنید، میرسید به قسمت حموم ها. سه تا حوضچه آب گرم.

اون آب وسطی همون آبشاره که آبش سرده و دوتا حوضی که میبینید، چشمه های آب گرمن. 

یکی از بهترین شبهای عمرم رو، تابستون قبل اومدیم اینجا و تو آب دراز کشیدیم و حال کردیم. اون شبی که ما رفتیم، بارش شهابی وجود داشت و اتفاقا بهترین مکان دیدش هم تخت سلیمان(یه جاذبه دیگه شهر ما) بود. به خاطر همین تو همون آب گرم، با نگاه کردن به آسمون از دیدن ستاره های دنباله دار هم لذت دوچندانی میبردیم.(اون حوض دومیه یه چیزی شبیه تخت خوب هم داره که میتونی دراز بکشی)

یه چیز قشنگ دیگه اینجا هم صخره هاشه که پر از مارن. این بار متاسفانه چون هوا سرد بود ما مار ندیدیم، اما دفعه قبل که خواهرم اونجا بود، این عکس رو گرفته بود. 

تا اونجایی که من شنیدم، این مارها به آدما آسیبی نمیرسونن و به خاطر همین رفت و آمد بدون مشکله.

خوب بید؟

***

همونطور که قبلا هم نوشتم، خدا، وطن و مادر سه کلمه ای هستن که احساس میکنم مفهوم یکسان اما شکل های متفاوتی دارن.

شاید به خاطر همین هم وقتی تو یه جمع دوستانه گفتم "تکاب بهترین شهر دنیاس" بیشتر دوستا خندیدن اما به هیچ وجه نه از گفتنش پشیمونم و نه احتمال میدم که بعد این پشیمون بشم. منظورم اینه که فک نمیکنم کسی بگه مادر من شخص بدیه. و شاید همونطور که شاید کسی نگه خدای من، خدای بدیه. البته شاید بعضیا این حرفارو بزنن اما واسه من این حرفا یه حرف احمقانه اس و هیچ معنی خاصی نداره.

(و به همون اندازه ای که این سه کلمه رو یکسان میدونم، کلمه های "حاکم سیاسی" و "پدر" و "سیاست" و اینجور کلمه ها رو هم یکسان میدونم. به نظرم میشه از بعضی جهات مقایسه شون کرد.)

***

تکاب از لحاظ جاده ای هم خیلی بدمسیره و هم تعداد راه کمی به سمتش وجود داره. به خاطر همین یه خورده تعداد گردشگراش کمتره.

این کم بودن گردشگرا، چیزیه که نمیتونم پیش خودم حلش کنم.

من به عنوان یه شهروند عادی که شغل بازاری خاصی اینجا ندارم، از تعداد کمش لذت میبرم. شاید چون فک میکنم اگه گردشگر زیاد بیاد، احتمالا مناطق ما دیگه به این زیبایی که لذت میبرم نباشن(آشغال ریختن و صدمه زدن و ...)، یا به این دلیل که از خلوت بودنش لذت میبرم.

اما وقتی به عنوان یه بازاری فک میکنم، احساس میکنم شهر از کم بودنش یه جورایی صدمه میبینه. شاید اگه از لحاظ توریستی خوب بود، بعضی از جوونامون که تو شهرای مختلف دارن به دنبال کار میگردن هم راحت تر بودن، یا حداقل یه خورده وضعیت بازاریا بهتر میشد.

اما من از همین وضعیتی که شهر داره خیلی راضیم و البته انشاالله وضعیت روستاها و شهرهای کوچک هم از این به بعد خیلی بهتر شه.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

امسال هم مثل پارسال کنکور دادم، منظورم از مثل پارسال اینه که باز هم قسمت تخصصی شو با تکنیک شانسی پر کردن جواب دادم. 

این شانسی پر کردن گزینه ها یه حسی بهم میده که هیچ جای دیگه ای تجربش نکردم. خیلی حس ناامیدکننده و در عین حال طنزآمیزیه. یه جورایی خندم میگیره.

اما تفاوتش این بود پارسال برق دادم، امسال مدیریت. (البته امسال هم واسه دلخوشی خودم کنکور دادم، یعنی اگه مثل پارسال رتبم نسبتا خوب بشه، شاید باز هم واسه انتخاب رشته اقدام نکنم.)

تفاوتی که به وضوح دیدم، این بود که فک میکنم اکثر افرادی که تو مدیریت دیدم، بالای 27 ، 28 سال سن داشتن و سن بالاتر هم زیاد بود. در حالی که تو کنکور برق اکثر بچه ها تو همون رنج سنی خودم بودن و افرادی هم وجود داشتن که ترم 6 بودن و کنکور اصلیشون سال بعد بود.

یه جورایی جالب نیست؟ حداقل میتونم اینطوری فک کنم کسایی که مدیریت میدادن، دید بهتری از جامعه داشتن و برقیا بیشتر واسه مدرک یا شاید چیزای دیگه کنکور میدادن. نمیگم حتما اما به نظرم اینکه متوسط سنی یه رشته از اون یکی بیشتر باشه، واسم معیار جالبیه.

***

کلا احساس احمق بودن، حس مطلوبی نداره؛ مخصوصا اگه این احساس از یه بازی اومده باشه.

با مادرم یه استخون جناق شکستیم(یا تُرکیش میشه: چقّیشمک) و سر 10 تومن با هم شرط بستیم. بعد دو روز، پولی تو هال خونه رو زمین گذاشته بودم، اومد گفت:بیا این پولتو بگیر بذار جیبت، و وقتی پولو گرفتم، گفت:یادیمدا(یعنی: یادم بود) و یه لحظه اصلا حس غافل بودن شدیدی کردم و تا 5 دقیقه با مادرم فقط خندیدیم.

با خانوم جماعت بازی نکنید. خیلی زرنگن :) اگه هم بازی کردین، با مادرتون بازی کنید، به غایت لذت بخشه :)

نکته دوم اینکه بدونید سر بازی جناق، چی بدین به طرف. بعضی وقتا و تو بعضی کارها پول گرفتن، تو رو توی بازی زندگی خیلی ظریف بازنده میکنه.

***

داشتم دورهمی نگاه میکردم. دیدم زیاد خنده دار نیست.

گفتم بزنم یه شبکه دیگه. زدم شبکه سلامت، یهو مادرم خندید. دکتره میگفته: "به جای شکلات، تو جیب بچه هاتون، کرفس بزارید"

آخه کرفس نپخته چه مزه ای داره دکتر عزیز؟ بچه اول باید خوشش بیاد بعد بخوره دیگه. همون سر کوچه نرسیده، همه شو میریزه تو آشغال.

بعد زدیم شبکه سه، دیدم طرف معاون اولشو هم آورده واسه انتخابات ریاست جمهوری :)

میدونید درست کردن شبکه ای به نام شبکه نسیم، اشتباه بوده. بقیه شون خیلی خنده دارترن.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

یک روز طبیعت گردی

این روزا متاسفانه زیاد نمیتونم لای کتاب باز کنم اما هر چقد بخواید سعی میکنم کتاب اصلی یعنی طبیعت رو بخونم. 

بعضیا هم بین صفحه های کتاباشون گلبرگ میزارن. شما میدونید چرا؟

(دهن هر چی حسن تعلیل و این جور چیزا رو سرویس کردم :) )

***

به عادت این روزها، پا شدیم رفتیم دیدار فک و فامیلهامون تو روستا.

یعنی به حدی خوشحال و آروم شده بودم که اگه به خر پم پم میدادن، اینقد خوشحال نمیشد :)

شواهدش هم موجوده. اون پایین ماییناس.

پینوشت: فک میکنم اصطلاح "به خر پم پم دادن" رو شما ندارید.(یا دارید؟)

اگه ندارید، توضیحاتی چند بدم و از محضرم شرفیاب شید :)

پم پم که میشناسید؟ همون کیکای نرم قدیمی.

گویا در سالهای دور در این مناطق نزدیک، هر وقت به خری پم پم میدادن، خیلی خوشحال میشده. به همین دلیل این اصطلاح کم کم جا افتاد و جاشم همینطوری موند. جاش میمونه :)

***

اینم شواهدمون. 

فقط قیافه ام رو زیاد ورانداز نکنید. تحقیقات معتبری داریم که نگاه کردن به این قیافه در عرض 10 الی 20 ثانیه ممکنه شما رو از خواب و خوراک بندازه. مخصوصا که بچه ها نباید ببینش. البته کاربردهایی مثل چسبوندن بر روی قندون و ... برای کم تر کردن مصرفش داره.


به دور از همه این حرفا، میخواستم بگم اگه تا قبل از 30 سالگی اینا به دلیل تصادف و ... نمردم، احتمالا همون حول و حوش(یا حول و هوش؟)30 سالگی به دلیل استرس زیاد خواهم مرد.

از بس که بابت کوچک ترین چیزها واسه خودم سخت میگیرم.

این روزها هم مثل یک چهارم(یا شاید یک پنجم. میبینید، واسه اینم دارم سختگیری میکنم:)) بقیه سال، شبها از استرس زیاد نمیتونم بخوابم.

وقتی یه چیزایی مثل بی خیالی و اینجور چیزا مینویسم، فقط با خودمم.

البته تو خیلی از چیزا هم خیلی بیشتر از بقیه بیخیالم اما منظورمو کامل نمیتونم بگم بنابراین این حرفام زیاد مهم نیست، اما...

تا چند روز دیگر خبرهای خوبی در راه است.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

ما برادر بودیم اما...

بعضی چیزا هست دغدغه منه(و احتمالا خیلی از هم منطقه ای های من) اما احتمالا دغدغه سایر مردم ایران نیست؛ مثل مسئله شیعه و سنی یا خیلی جزئی تر که مسئله بین قومیت ها میشه.

این پست هم جزو اون پستاست. 

اینایی هم که اینجا نوشتم فقط یه داده خامه. من کسی نیستم که بتونم این داده ها رو که اصلا معلوم نیست معتبرن یا نه، پردازش کنم اما تو بهتر نگاه کردن به این دغدغه من شاید موثر باشن.

***

یکی اینکه تا اونجایی که شنیدم، روابط بین کرد و ترک یا کلی تر بین شیعه و سنی در منطقه ما تا قبل انقلاب خیلی خوب بوده. به گونه ای که شاید بین هم هیچگونه تفاوتی نمیدیده اند. اما بعد انقلاب، روابط خیلی تیره و تار شده؛ تیره و تار به معنای دقیق کلمه. شهدای منطقه ما بیشتر از اونکه در جبهه های جنوب شهید شده باشن تو همین جریان ها شهید شدن.

شاید رفتارای آدمای معمولی با هم، هم تغییر کرده بوده. شاید دو تا آدم همون آدمای قبل انقلاب باشن اما نحوه نگاهشون به هم تغییر پیدا کرده بوده. 

منظورم اینه که حکومت تو این روابط خیلی موثر بوده و برام یه خورده ای عجیبه که خود همین افراد از اخوت اسلامی و اینجور چیزا حرف میزنن.

(یه سوال همیشه هست که حکومت رفتار مردم رو میسازه یا مردم رفتار حکومت رو؟ شاید اینجا هم حکومت تقصیری نداشته. نمیدونم)

***

فعلا کوتاه بگم که اسم شهر ما "تیکانتپه" بوده اما احتمالا در زمان رضاشاه به "تکاب" اسمشو تغییر دادن.

نکته ای که واسم جالبه اینه که اغلب کردها شهر ما رو به همون اسم ترکی یعنی تیکانتپه میشناسن در حالی که ترکها به اسم جدیدتر و فارسیش یعنی تکاب عادت کردن.

یه نمونه دیگه اش تو این مورد مثلا شهر ارومیه است که کردها هم اون رو به اسم قدیمیتر یعنی "رضائیه" میشناسنش.

نمیدونم. شاید واسه شما جالب نبوده :)

***

پینوشت(نخونید، فقط یه درد و دله): زمانی تو سایت تابناک یه مقاله گذاشتن که "چرا اسمای زمان شاه رو بعد انقلاب عوض کردین؟" و فلان و بهمان.

من به شخصه مشکلی با عوض کردن اسم شهر و منطقه و خیابون و ... ندارم(یعنی شعورشو ندارم) اما متعجبم از دوستانی که میگن اسمای زمان شاه باید بمونن اما وقتی پیششون مثلا تکاب رو میگی تیکانتپه، تو رو با القابی مثل پان تورک و ... صدا میکنن. 

واقعا باید نظرمونو با توجه به شرایط تغییر بدیم؟

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

اجماع بدون خنده

یکی دیگه از شگردهایی که طنزپردازا برای خندوندن استفاده میکنن، یه جمعیت زیادیه که دنبال یه چیزی میفتن یا با هم یه کار مشخصی میکنن.

فرقی هم نمیکنه، آدم باشن یا سگ یا گوسفند یا هر چیز دیگه ای.

مهم هم نیست دنبال چی میفتن. فقط دنبال یه چیزی باشن.

این شگرد مخصوصاً تو کارهای تصویری خیلی جوابه.(که حتماً خیلی هم دیدین)

فک میکنم خندیدن ما به شتاب یا سرعت اون حیوون هم بستگی داره. مثلاً سریع بودن آدما تو دنبال کردن یه چیزی و کند بودن و ژست تفکر گرفتن گوسفندا، به یه اندازه واسم خنده داره.

اما باز یه سؤالی واسم ایجاد میشه، چرا تو دنیای واقعی نمیتونیم به این دنبال کردنا بخندیم؟


خیلی از ماها هر روز به دنبال یه مد، یه کمپین یا چالش دیجیتالی، یه نامزد انتخاباتی یا هر چیز دیگه ای میفتیم. اما چرا نمیتونیم به اینجور حرکتای واقعاً خنده‌دار بخندیم؟


یه دلیل اینه که تو خیلی از موارد خود ما هم عضوی از همون سیل دنبال کننده هاییم و درسته انسان حیوان خندانه اما فقط بلده به ریش بغل دستیش بخنده. اگه به خودش بخنده ممکنه بقیه سوءاستفاده کنن.

یه چیزایی تو این حدود که نباید آب تو آسیاب دشمن ریخت :))


شاید یه دلیلش اینه که نمیشه این جنبش ها رو دید. اگه میشد از خود آدما فیلم بگیری که با چه شتابی دارن از خودشون عکس سیاه سفید میگیرن تا تو این کمپین شرکت کنن، از خنده روده‌بر میشدیم.


یه چیزی هم که هست، اینه که بعضی وقتا وقتی یه دنبال کننده هایی یه سمتی میرن ما رو هم با خودشون میبرن. مثل نتیجه انتخابات که مهم نیست چقدر نتیجه خوب یا بدی داشته باشه، سیل تو رو هم میبره. حالا زندگی تو هم به اون آدما بستگی پیدا میکنه. گرچه واقعاً نمیدونم میزان تأثیر گذاری این انتخابا به زندگیمون چقدره.


شاید یه دلیلشم این باشه که بعضی وقتا فک کنیم این‌جور دنبال هم رفتنا و جنبشا تأثیری هم داره و به خاطر همین جدی بگیریمش. یکی از تلخ ترین طنزهای خنده داری که خونده ام یا دیده ام، طنزیه که تو رمان «همه میمیرند» و صفحات آخرش وجود داره. وقتی که فوسکا برای چندمین بار شعارهای آزاداندیشانه ای از آدمهایی دیگر در زمانی دیگر میشنوه، یه جورایی آدم هم خنده‌اش میگیره از بی نتیجه بودن اما جدی گرفتن کارها و هم ناراحت میشه از اینکه خودش نمیتونه از درجه بالاتری دنیا رو نگاه کنه و بتونه بخنده.


گویا خدا هم وقتی آدمیزاد رو ظلوم و جهول معرفی میکرد، میخندید. شاید اگر جاهل نبودیم میتوانستیم کمی هم خوش باشیم و بخندیم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

آدمای بزرگ میگن «انسان مجردات را نمیفهمد»، به خاطر همین برای یه چیزی که میخوان بگن چن تایی مثال میزنن تا ما بفهمیم چی میخوان بگن، طوری که حتی بی فکرترین آدما هم به دایره ذهنی نویسنده نزدیک بشن و به ترکستان نرن.

اما چیزایی هست که مجردش خیلی قشنگتر از مثالاشه. انتزاعشو خیلی بهتر هضم میکنی. وقتی مثالاشو میبینی، ممکنه حالت از خود مفهوم به هم بخوره. نباید به دنبال یه واقعیت عینی تو خارج واسش بگردی.

تو ذهنت باهاش خوش باشی و خوش بگذرونی

یه مثال این انتزاعات ذهنی من «عشق» ـه. چیزی که میتونی تو خواب و بیداری تو ذهن خودت، باهاش عشق کنی اما نباید فک کنی همچین چیزی تو دنیای خارج واقعیت داره.

تو دنیای خارج باید انتظاراتتو هر روز کم و کمتر کنی، باید مذاکره کنی، حساب و کتاب کنی.

و مثالی که شاید مثال بهتری باشه، «خدا» ست. و بهترین «عشق» هم عشقیه که میتونی با «خدا»ی خودت داشته باشی.

نامتناهی ها با هم بهتر میسازن.

چرا چیزی نامتناهی رو صرف محدودی مغرور و جاهل بکنیم؟

***

غلط کردی عاشق شدی لعنتی

غلط کردی این پرده رو پس زدی

یه رؤیا ازت تو سرم داشتم

غلط کردی به رویاهام دست زدی

ترانه از: رستاک حلاج

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

1.زیاد فوتبال نگاه نمیکنم، اما امشب رئال-بایرن رو دیدم. 

یه چیزی تو این بازی احساس کردم، این بود که بعد گل به خودی راموس(بازیکن رئال) کلا تیم رئال روحیه شون خیلی افت کرد و شاید این کم شدن روحیه، بیشتر از اینکه از گل خوردن باشه از گل به خودی خوردن باشه.

و فکر میکنم یکی از بدی های جامعه ما اینه که هی هر روز داریم به خودمون گل به خودی میزنیم.

یه جناح سیاسی به اون یکی میگه "وطن فروش". اونم به این یه چیزای دیگه میگه.

منظورم انتقاد نکردن نیستا. منظورم اینه که شاید گاهی بین درونی و بیرونی، بیرونی رو انتخاب کنیم. مثلا یه اصولگرای افراطی اگه مجبور باشه یکی از دو فرد اصلاح طلب ایرانی یا یه طرفدار جمهوری اسلامی سوریه ای رو بخواد بکشه، احتمالا ایرانیه رو خواهد کشت.

یا خیلی مثالای اینطوری. اختلاف بین شیعه و سنی، بین قومیت ها و ... . 

یکی از پیچیده ترین چیزا واسم شده این قضیه مرزبندیها. چه وقتایی باید به داخل مرز اهمیت بیشتری بدیم و کی به کسی که داره حرف درست تری میزنه؟(این سوال کلی هستش و ربطی به مثال های بالا نداره)

2- نمیدونم چرا اما تو ذهن من فوتبال یه چیزیه دقیقا عین موسیقی.

هیچ کدومش محتوای خاصی رو بهت نمیده اما هر کدوم فرم خیلی جالبی دارن به نظرم.

به دور از این تصورات غلط بنده، یه مقاله خوندم راجع به فرم و محتوا: این لینک

اگه حال نداشتید بخونید، خلاصه اش شاید همچین چیزی باشه:

وقتی بیشتر از فرم هنر به محتوای هنر توجه میکنید، در واقع چیزی که واستون مهم میشه، مخاطبه. و برای جذب مخاطب ممکنه دست به هر کاری بزنید(مثل خوانندگی امیر تتلو رو ناو نظامی). از این به بعده که مخاطب ممکنه هم هنر و هم خودشو به سطح پایین تری از حتی محتوا بکشونه.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

تکرار بدون خنده

اونطوری که میگن، یکی از راه‌های ایجاد خنده تکرار یه اتفاق بده.

مثلاً فرض کنید دو نفر x و y رو نگاه میکنید. X به y سیلی میزنه و تو هر سیلی هم y به x فحش میده.

به نظرم اتفاقی که میفته اینه که تو اولین سیلی شما هم به x فحش میدید که «چرا میزنی عوضی؟». تو دومین سیلی ناراحتی اما احتمالاً از سه یا چهارمین سیلی خندت میگیره. اون موقعس که یه گوشه میشینی نگاه میکنی و اگه باشه یه خورده تخمه و پاپ کرن و اینجور چیزا هم حیف و نه میل میکنی.

یا مثلاً یه خیابونی رو فرض کنید یه تک تیراندازی یه گوشه‌ی نامشخص نشسته و هر بی‌خبری از اونجا رد میشه، یه گولّه صرف مخ طرف میکنه. تو اولی و دومی که هیچ اما از آدم سوم به بعد احتمالاً دلت غش بره.

یه مثال ملموس که نمیدونم شما تجربه کردین یا نه. وقتی یه سرعت گیری رو واسه اولین بار تو یه خیابون میزارن، ماشینا اولاش نمیفهمن. با سرعت میان و میپرن. بعد اینکه چن تا ماشین اولی از سرعت گیر رد میشن، خنده های شما هم شروع میشه و یه ده پونزده دقیقه‌ای این سرعت گیر میتونه سرگرمتون کنه.

اینا زیاد مهم نیست.

نکته خنده‌دار قضیه اینجاس که چرا به زندگی نمیخندیم؟ به نظرتون چیزی تکراری تر از زندگی دیدین؟ حتی زندگی آدمای مختلف هم شبیه همه. احتمالاً افرادی از جنس من بیشمار تا قبل من زندگی کردن و مردن. احتمالاً اگه بیشعورتر از اونا نباشم، با شعورتر نیستم. حاصل اینکه فرق چندانی نداریم.

تو خود زندگی هر نفر هم فک نمیکنم آن‌چنان تنوعی باشه که نشه اسم تکراری روش گذاشت.

اما چی میشه که به این زندگی نمیخندیم؟

فک کنم یه دلیلش این باشه که ما آدما تو زندگی واقعی خیلی فراموشکاریم. تو زندگی واقعی وقتی y میاد سیلی سوم رو بخوره، ما یادمون رفته که قبل این هم دو بار سیلی خورده. همیشه یه رویداد رو تازه میبینیم و این باعث میشه که نتونیم مسخره بودنشو ببینیم.

و شاید دومین دلیلش این باشه که زندگی یه اتفاق غیرقابل پیش بینیه. ما نمیدونیم سرعت گیر کجای خیابونه.

یادمه یه جایی شنیدم که یکی از راه‌های شکنجه کردن، همین غیرقابل پیش‌بینی کردن شکنجه است. بعضی وقتا هر 10 دقیقه میزننت و بعضی وقتا هر نیم ساعت و زود زود ترتیبشو عوض میکنن. بعضی وقتا با چراغ زرد شلاق میزنن و با چراغ قرمز آب داغ میپاشن و بعضی وقتا این‌ هم برعکس میشه.

اینا هم زیاد مهم نیست.

مهم اینه که نزاریم زندگی کسی رو از پادربیاره. چه خودمون و چه بقیه رو.

بلد باشیم به همین ابهام زندگی هم بخندیم.

خدا مثل ما آدما نیست که اگه ببینه کسی در برابر رنج و شکنجه و شلاق میخنده، لجش بگیره و محکم تر بزنه. ما آدماییم که بیشعوریم.

اگه بخندی شاید شلاقا اثر کمتری بزارن اما مطمئن باش اگه شلاقای زندگی رو جدی بگیری، اثر همون شلاق رو خیلی بیشترترشم میکنه.

  • مرتضی خیری