دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۰

در اون حد آگاهی سیاسی ندارم که راجع به حادثه دیروز تهران نظری بدم اما خواهش میکنم حتما حتما این لینک رو بخونید:

در مورد حادثه تهران

سعی میکنم فارغ از حادثه دیروز حرف بزنم.

جمله ای که توجه منو شدیدا به خودش جلب کرد، این پاراگراف بود:

"کم نبودند کسانی که دیروز، برای دفاع از رای و نظر خود، این اتفاق را به مفهوم بزرگتری به نام امنیت گره زدند. در واقع رویداد تروریستی را به روند کاهش امنیت تفسیر کردند. به عبارتی، کوشیدند تصویری ایجاد کنند که القا کند آنچه اتفاق افتاده، یک اتفاق نیست. بلکه روندی است که حاصل یک انتخاب یا تصمیم اشتباه است و باز هم باید منتظر موارد مشابه آن بود."

چیزی که من قبل این بهش سعی میکردم توجه کنم، دیدن رویدادها به صورت یک روند بود. در واقع باید سعی کنیم رویدادهایی که در زمان ها و مکان های مختلف اتفاق میفته رو، نه به صورت رویدادهای جدا از هم ببینیم بلکه به صورت زنجیره ای تاثیرگذار بر هم مشاهده کنیم. گویا اغلب در دیدن رویدادها اشتباه میکنیم اما به این فکر نکرده بودم که ممکنه رویدادی رو به اشتباه به یک روند متصل کنیم، یعنی در دیدن روند اشتباه کنیم.

گویا یکی از شروطی که یک رویداد رو جزو یک روند قرار بده اینه که اون رویداد تک رویداد نباشه. من خودم دیدن کاهش امنیت از روی یک رویداد رو عقلانی نمیدونم.به نظرم تعبیر "ترقه بازی" رهبری در مورد این حادثه هم، اصطلاح خوبی باشه. البته که اگر این رویداد چندباره تکرار بشه، به نظر میرسه باید اقدام جدی در این مورد انجام داد و در این صورت هر کسی طالب امنیت از نظام و دولت هست.

چیزی که برخی دوستان اظهار میکنن، اینه که اگه "رئیسی" رئیس جمهور شده بود، اگه همچین اتفاقی میفتاد آیا برای مثال بنفشی ها به سیاست های جنگ آور دولت معترض نمیشدند؟ از طرف خودم میگم که این رئیس جمهور و اون رئیس جمهور نداره. شاید دیدن روند با هر تک رویدادی اشتباهه، حالا هر کسی که رئیس جمهوره باشه.

خلاصه کلام اینکه شاید به جای جمله "کاسب ترور نباشیم" بهتره بگم "کاسب تک رویدادها نباشیم"

نکته کمی نامربوط: پیوست کردن جمله "سازش هزینه دارد" به جمله های توییتی منتقدین، به نظرم کار جالبی نیست.  این جمله از اون گزاره های همیشه درستی هست که در هر زمان و مکانی و بدون توجه به ربط داشتن به جملات قبلی و بعدی مون میتونیم به کارش ببریم. سعی نکنیم برای به کرسی نشوندن حرفمون از همچین جمله هایی استفاده کنیم.

و از این بدتر دوستانی بودند که میگفتند "حالا ظریف بره با تروریستا مذاکره کنه". یعنی واقعا جاشه بگم با کیا شدیم 80 ملیون؟

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

چند روزی کتاب "اقتصادنا" محمدباقر صدر را خواندم. مقدمه و شروع کتاب برایم آموزنده بود اما از یک جایی به بعد احساس کردم نمیتوانم بحث را به خوبی دنبال کنم. فعلا چیزهایی از مقدمه را که فهمیدم، برایتان بازگو میکنم. 

*

یکی از سوال هایی که واسم پیش میومد، این بود که منظور از "اقتصاد اسلامی چیست؟". آیا اسلام به صورت صریح چیزی به نام اقتصاد دارد یا نه؟

یکی از تفکیک هایی که تو کتاب انجام میشه، تفکیک بین "علم اقتصاد" و "مکتب اقتصادی" ـه. 

منظور از علم اقتصاد واقعیت های اقتصادی موجوده. یه چیزی مثل این واقعیت که اگه سنگ رو رها کنی، میفته زمین. حالا اینکه اگه یه تغییری هم تو یکی از مولفه های اقتصادی ایجاد کنیم، چه پیامدی خواهد داشت، احتمالا مربوط به علم اقتصاده.

اما منظور از بحث مکتب اقتصادی، دیگه بحث دو دوتا چهارتا نیست. وقتی میگیم مکتب اقتصادی x، منظورمون اینه که این مکتب چه دیدگاهی نسبت به عدالت داره. و اونطوری که فهمیدم، عدالت مفهومی نیست که بشه به سادگی به کمیت درآوردش. به جهان بینی اون مکتب بستگی داره و این که چه افرادی رو محق میدونه و چه افرادی رو بر حق نمیدونه.

هر کدوم از مکاتب میتونن از علم برای رسیدن به تعریف خودشون از عدالت استفاده کنن. با این تعریف وجود چیزی به نام اقتصاد دینی رو حداقل میتونم درک کنم.

مولف معتقده که علاوه بر دوقطبی سوسیالیستی و سرمایه داری، قطب سومی هم در اقتصاد به نام رژیم اقتصادی اسلامی وجود داره.

در ادامه بحث مولف به روایت احکام و روایات تاریخی مربوط به اداره حکومت توسط پیامبر میپردازه تا "اقتصادنا" رو شرح بده. متاسفانه چون به صورت صریحی به مقایسه بین مکتب اقتصادی اسلام با دو قطب دیگه نشده بود و اینکه قوه تشخیص من خیلی پایین تر از این حرفاست که فرقشونو بدونم، فعلا دست کشیدم از خوندنش. باشد که بر سر عقل بیایم و در فرصت آتی بخونم.

***

ادامه نوشته چیز خاصی نداره. اگه حوصله شو ندارید توصیه نمیشه.

من از بچگی جزو بچه مسجدی ها بوده ام. یعنی بیشتر دلخوشی هایمان در مسجد بود. و اوج این مسجد رفتن ها تو ماه رمضان بود. بعضی وقت ها با دوستان خوش میگذراندیم، میگفتیم و میخندیدیم. بعضی وقتها با آخوندی بحث میکردیم. بعضی وقتها برخی از بزرگتر ها قرآنی برایمان تفسیر میکردند. از ظهر میرفتیم و تا موقع اذان مغرب حال میکردیم.

گاهی اوقات از این کارها پشیمان میشوم. پیش خودم میگویم،حتما راه های بهتری برای زنده بودن وجود داشته. 

بعضی وقتها هم احساس میکنم که همه این ها به خاطر این بوده که راه دیگری نمی دانسته ام. 

گاهی وقتها همه تقصیر را به گردن خودم می اندازم و گاهی وقتها مقصر را بزرگترها و فضای آن زمان میدانم. 

نمیگویم مسجد رفتن بد است یا خوب است. حرفم اینه که استفاده های خیلی بهتری میشد کرد.

امسال هم بر همان سیاقم. از ظهر میروم تا هر وقتی که بتوانم بمانم. این بار سعی میکنم بیشتر کتاب های کتابخانه مسجد را بشناسم تا آدم های زنده. اولین شکارم "اقتصادنا" محمدباقر صدر بود.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

عکس: شبانی شبانه

این روزها یکی از جاهایی که میتونیم بریم چراگاهیه که گله ی یکی از دوستان اونجاس. از ساعت 11 میریم تا ساعت 2 3 شب میشینیم و برمیگردیم.

دو سه تا کار هست که خیلی خوشم میاد انجامشون بدم. یکیش معلمی، یکیش چوپونی و یکیش شوفر ماشین سنگین تا بار ببرم اینور و اونور. شاید چوپونی کردن قبل معلمی آدمو واسه معلمی آماده تر هم بکنه. جفتشون دارن یه کار میکنن دیگه.

یه واقعیتی که تو این دو شب فهمیدم این بود که چوپونی خیلی کار سختیه. اون چیزایی که چوپون گله راجع به گرگا میگفت، خیلی چیزای جالبی بودن. یعنی راحت به هوشمندی گرگ میشه ایمان آورد. یه چیز دیگه ای هم که فهمیدم نقش سگ تو گله شون بود. دو تا سگ داشتن که در واقع این دو تا سگ فقط نقش هشدار دهنده رو داشتن. یعنی اگه یه گرگ میومد سمت گله، سگا میومدن سمت چوپون تا ازشون حفاظت بکنه. البته بعضی سگ ها هم هستن که میتونن جلوی گرگ وایستن اما مثل اینکه تعدادشون زیاد نیست.

شب چاییمون گم شد، رفتیم خودمون از کوه کاکوتی(ککلوک اوتو) و چای کوهی(توکلوجه) چیدیم آوردیم گذاشتیم تو اجاق میل کردیم. هوا هم فوق العاده سرد. مجبورا آتیش رو باید سرحال نگه میداشتیم تا بتونیم وایستیم.

دارم به این فکر میکنم که تکاب گردی زیاد کردم. کم کم بهتره اوضاع رو یه جوری کنم که بتونم ایران گردی رو شروع کنم. اونم پیاده باشه بهتره

پینوشت: با موها حال میکنید دیگه؟ :)

تو هر چیزی مطابق روند جامعه پیش برم، در مورد موها نظرات خاص خودمو دارم. مدل موی دهه 40 50 رو خیلی دوس دارم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

هشدار:این نوشته ام شاید بیشتر از اینکه دلنوشته باشه، نوشتن سردردهام باشه.

*

سربازی هم مثل سایر چیزایی که باید ردش کنی، عجیب غریبه. کسی که واردش نشده، نمیدونه چه آینده ای در انتظارشه و کسی که تمومش کرده، از دو سالی حرف میزنه که چشم رو چشم بزاری تموم شده.

*

متاسفانه در این دوره زمانی یه قسمت از استرسم به خاطر سربازی بود.

راستشو بگم من از همون اول که دانشگاه تموم شد و دیگه ادامه ندادم، قصدم سربازمعلم شدن بود. برای معلمی هم واسه خودم طرح و برنامه ای داشتم. یه کتابایی رو برای اینکه معلم خوبی بشم میخوندم و یه سری چیزایی که تو دانشگاه یادگرفتم و به نظرم واسه یه دبیرستانی مفید یا حداقل جالب بود رو میخواستم یاد بدم(مثل روباتیک یا میکروکنترلر).

ضمن اینکه چون میخواستم تو عمر نامبارکم حداقل یه دو سه روزی معلم بوده باشم، به نظرم این بهترین فرصت بود. دو سال معلمی شاید میتونست واسم معلم بودن رو بشکافه. الان اگه بخوام معلمی رو تجربه کنم، یا باید استخدام آموزش و پرورش بشم یا اینکه بیرون درس بدم که اون هم علاقه ای ندارم. دانش آموزایی که بیرون کلاس میرن رو زیاد نمیشه باهاشون ارتباط برقرار کرد.

بگذریم.

نتیجه سرباز معلمی اومد و متاسفانه جور نشد. در رقابت با کسی که دانشگاه هامون تفاوت خیلی زیادی دارن و با این وجود معدل منم 1.5 نمره از ایشون بیشتر بود، باختم؛ چرا که ایشون فرزند فرهنگی بودن. 

به هر حال، منم یه بهانه خوب برای فرار کردن از این کشور به دست آوردم. به ماها اهمیت نمیدن :))

پنج شنبه هم برگه اعزامو بردم سپاه شهرمون، شاید بتونن همینجا یه کاریش بکنن. امروز رفتم و باز اون هم نتیجه ای نداشت.

حالا هم یه چیزی که واسم مونده، سپاه خاتم الانبیاس. فک کنم همون قرارگاه مهندسی سپاهه که اون هم میگن خوابگاه نمیده و بدترین چیز تو تهران پیدا کردن یه مکان مناسبه. با توجه به اون چهارسال عذابی که تو خوابگاه کشیدم هم، علاقه ای به بودن در خوابگاه ندارم. گرچه مجبور بشم، شاید قضیه فرق بکنه. البته نمیدونم جریان های داخل خاتم چجوریاس. نمیدونم نوع کارهایی که قراره بکنن چیا هست. نمیدونم میتونم کار بکنم یا نه.

تو این وسط ارشد مدیریت هم دادم و تا اواسط خرداد نتیجه اش میاد. من خودم قبل این فکر میکردم که باید سه چهار سالی سابقه کار داشته باشم و بعدش ارشد بخونم اما با این وضعیتی که الان دارم از کل عقاید گذشته و آینده خودم دست کشیدم.

بعضیا میگن ارشد خوندن بهتره و من راستشو بخواید نمیدونم کدوم بهتره: سربازی تو خاتم یا ارشد.

یه چیز دیگه هم هس و اون قانونیه که تو برنامه ششم هست و چون یه قانون نظامیه اول باید به امضای فرمانده کل برسه، بعد اجرا بشه. طبق این قانون به ازای هر ماه جبهه پدر، یه ماه کسری تعلق میگیره. این قانون هم با اینکه به احتمال 99 درصد اجرا بشه اما هی زمان اجرا شدنش به تعویق میفنه. به خاطر همین نمیدونم اگه این قانون تا 1 تیر(زمان اعزام من) نیاد، اعزاممو دو ماه به تعویق بندازم یا نه.

دو سه تا چیزی که تعلیق زیادی تو ذهن من ایجاد میکنه و کم کم مغزمو منفجر میکنه. بعضی چیزای دیگه هم هست که نگفتم.

تازه تصور کنید این وسط یه چیزای دیگه خارج از سربازی هم واسه آدم پیش بیاد، دیگه کلا مغز میخوابه. 

  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

دلیل اینکه تو وبلاگ زیاد نمیتونم بنویسم، بماند.

برای اینکه با فضای نوشتن زیاد غریبه نشم، یه دو تا ماجرایی که اخیرا در خانواده های دور و نزدیک ما در مورد ازدواج اتفاق افتاده، یه اشارکی میکنم.

***

دختر یکی از فامیل هامون که تو روستا سکونت دارن، تو سن 14 سالگی شبانه با پسر یکی روستاهای کناری فرار کرد و ازدواج کردند.

نکته خنده دار قضیه اینجاس که دختره شب ها از اینکه حتی برای دستشویی رفتن بره بیرون، ترس داشت.

و نکته جالب توجه ماجرا برای من اینه که پدرشون مانع رفتن دختر به مدرسه میشدن، مبادا دختر با یه پسری دوست بشه.

یکی دیگه از برتری های روستاها نسبت به شهرا اینه که مدرسه ها از اول مختلطن.

***

یه ماجرای دیگه هم تو یکی از فامیلامون تو اسلامشهره. دختر و پسری که با هم ازدواج کردن، دو سال بعد طلاق گرفتن، اما رابطه شون به همون اندازه سابق جدیه :)

***

نمیدونم تا حالا چیزی دزدیدین یا نه، اما احتمالا شنیدید که خوردن یه چیز دزدی خیلی لذت بخشه.

از همون اولین روزی که آدم رو از خوردن میوه ممنوعه محروم کردن، گویا به چیز دیگه ای نتونسته فکر کنه.

نداشتن تعلق، وسوسه کننده انسان هاست و این به عقل هر کسی بستگی داره که چه محدودیتی رو بشکنه و چی رو حفظ کنه.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

زمان عوضی

یکی دیگه از طنزهایی که موجوده، مسافرت در زمانه. زمان طرف رو مثلا به 1000 سال پس و پیش میکنن و با واکنشهایی که طرف با این زمان عوضی میکنه، باعث خندیدن مخاطب میشن.

این طنز واقعی یا تو خود من مشاهده میشه.

یعنی من خودم احساس میکنم آدم این دوران نیستم. نه از علوم روز(علوم شناختی، پیچیدگی یا ...) خبر دارم نه از روندهایی که تو دنیا اتفاق میفتن آگاهم و نه برنامه ای برای آینده دارم(شاید چون واسه همین الان هم برنامه ای ندارم). نه اینستا و تلگرام بلدم. البته اینطوری که شنیدم، برای یک فرد مدرن بودن، داشتن یک اینستا و گذاشتن عکس های شیک مجلسی و یه تلگرام برای خوندن آخرین خبرها کفایت میکنه و نیازی به چیزای دیگه نیس.

یا تو افرادی که دارن تفکر بخشی از جامعه ما رو هدایت میکنن. بعضی وقتا همین هدایت گران جامعه چیزایی میگن که من شاخ در میارم چه برسه به اون کسی که واقعا حالیشه. (برای تخریب بعضی چیزا حاضرن خودشونو احمق هم جلوه بدن)

***

با این که به برگشتن به گذشته در برخی افراد اعتقاد دارم، اما به اینکه فردی از زمانه خودش جلوتر باشه، معتقد نیستم.

این روندی که همین الان تو دنیا هست، حاصل طبیعی گذشتن زمانه و تربیت شخصی هم که بعضی ها فکر میکنن از زمانش جلوتره هم حاصل همین روند موجوده.

اصلا من به طبیعی بودن خیلی چیزا معتقدم. یعنی روند حاضر مطلوبه و کسی نمیتونه بهترش کنه. تنها تغییری که میشه داد اینه که بدترش کرد.

به خاطر همین هم فکر میکنم که سیاستمدار نمیتونه وضعیت جامعه رو بهتر کنه اما میتونه وضعیت جامعه رو از اون چیزی که هست بدتر کنه.

***

شاعر عزیز دل، اچبر آقا اکسیر(همون اکبر اکسیر) یه شعری دارن با روح و روان من بازی میکنه. ربطی به زمان نداره گرچه به شخصش مربوط میشه.

"در راه کشف حقیقت
سقراط به شوکران رسید
مسیح به میخ و صلیب
ما نه اشتهای شوکران داریم
نه طاقت میخ و صلیب
پس بهتر است بجای کشف حقیقت
برگردیم و کشکمان را بسابیم!"

نمیدونم دوران کشک سابیان کی بوده و در چه دوره تاریخی داشتن حکومت میکردن، اما خیلی دوست دارم برگردم تو اون زمان زندگی کنم. حداقل با عزت نفس خاصی به زندگی ادامه میدادیم.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

روز تولد

هشدار: اگه خوندید و وقتتون تلف شد، مقصر خودتونید :)

***

خب همونطوری که قول داده بودم، 20 اردیبهشت هم رسید.

ممکنه برای جوانی این سوال به وجود بیاد که مگه قرار بود نرسه؟ عیبی نداره، به هر حال جوونن و مشتاق علم. ما هم در جامعه مون آزادی هست و هر کس باید بتونه سوالشو بپرسه. البته اینا زیاد مهم نیس، مهم اینه که من برای این سوال جوابی ندارم.

اما چون مجبوریم به هر سوالی جواب بدیم، باید بگم من از یک ماه پیش اینور و اونور کار میکردم و اضافه کاری و خواب 2 3 ساعتی و ... تا بتونم پول رو پول بزارم و بتونم امروز یه چیز خیلی خاص بخرم. 

گوجه سبز.

بفرمایین

اگه تا این لحظه گوجه سبز نخوردین بگم که خیلی خوشمزه بود p:

***

اما به دور از شوخی و با توجه به اینکه عکس بالایی کاملا فتوشاپه، امروز تولدم بود.

دیشب وقتی برمیگشتم خونه، وقتی آیفون خونه رو زدم، درو باز کردن. وقتی تو حیاط رفتم، دیدم چراغا خاموشه. با خودم گفتم حتما برقا رفته اما چرا آیفون کار کرد؟ فهمیدم یه کلکی دارن میزنن و قبل از این که اونا منو سورپرایز کنن، من سورپرایزشون کردم. قبل اینکه برسم خونه، گفتم "فهمیدم". اصولا نباید میگفتم اما اولین باری بود که میخواستن سورپرایز کنن و منم بی شعور. 

دیشب برای اولین بار یه جشن تولد واسم گرفتن(این جور مراسما بعد ورود زن داداش جدید به خونواده اتفاق میفته).

همیشه فک میکردم برای کسی که جشن تولد میگیرن احساس خوبی به وجود میاد.

اما هر چیزی رو باید تجربه کنی تا بفهمی واقعا چه حسی داره.

یه حس بدی داشتم. نه به خاطر اینکه سنم یه سال دیگه بالاتر رفته و من هیچ .... نتونستم تو زندگی بخورم.

یه احساس بدی که دلیلشو میدونم اما نمیتونم بگم؛ شرمنده.

من از رسوم تولد خبر نداشتم. اما گفتن قبل فوت کردن شمع باید آرزو کنیم. آرزو هم آرزوهای بچگی.

***

هر کی بهم تبریک میگفت، منم بهش تبریک میگفتم :)

به همه تون این اتفاق خجسته رو تبریک میگم و به خاطر شماها از خدای خود آرزوی طول عمر برای خودم دارم :)

***

یه عبارتی قبلا شنیدم و واسم جالب بود"40 سالگی، گوسالگی" که فک کنم اسم یکی از نمایشگاه های بزرگمهر حسین پور بود(به نظر میرسه گوسالگیش ایهام داره )

اما واقعا میشه این عبارت رو هم به کار برد : "21-24 سالگی، گوسالگی"

نمیدونم این ابهام ذاتی این دوران از زندگیه یا در مورد من داره به شدت نمود پیدا میکنه.

  • مرتضی خیری
  • ۰
  • ۰

معرفی کتاب طنزنویسی

وقتی فکرت زیاد کار نمیکنه یا تحت فشار بعضی چیزا هستی، یکی از راه ها برای نوشتن، نوشتن راجع به کتابیه که میخونی یا فیلمی که میبینی یا ...
راه دیگه ای برای فرار از ننوشتن نداشتم. کتاب آوردم واستون.
***
چن مدتی هست کتاب "اسرار و ابزار طنزنویسی" رو میخونم. طبق جلد کتاب، نگارش و تدوین و ترجمه کتاب کار جناب آقای "محسن سلیمانی" هست. یه سری مقاله از طنز پردازای خارجی و ایرانی و یه سری مصاحبه با طنزپردازای بیشتر ایرانی(مثل عمران صلاحی، منوچهر احترامی، کیومرث صابری و 2 نفر دیگه) تو این کتاب هست. محتوای کتاب هم 542 ص است. قیمتش هم که عالیه. 14 تومن.
نحوه انتخاب کتاب واسه من، اینطوریه که یا باید بقیه تعریفشو کرده باشن، یا قیمتش پایین باشه حتی اگه بقیه ازش بد گفته باشن :)
یه نسبت تناسب برقرار کردم دیدم 14 تومن واسه یه کتاب 630 صفحه ای می ارزه :)
***
یه سری چیزایی که واسم آموزنده بود:
1-یکیش نوع نگاه طنز پردازا به دنیا بود. 
"چیزهای اطراف ما آنطور که می نمایند نیستند و اساس کنایه طنزآمیز یا طنز در همین تناقض یا عدم تناسب بین زندگی واقعی و آن نوع از زندگی است که ما فکر میکنیم باید باشد. به نظر ما کارهای دنیا باید معنی(یا منطقی) داشته باشد، اما ندارد؛ جهان باید متین باشد، اما اصلا نیست. و باز ما فکر میکنیم دنیا مثل تیم فوتبال یا شرکت چمن کاری دنبال یک هدف جدی است، اما آخر سر کاشف به عمل می آید که این هدف، هدفی مسخره بوده است...
همانطور که ولتر سال ها پیش گفته، زندگی چیز جفنگی است ولی ما سعی میکنیم از معنای زندگی سر در آوریم. حاصل این تلاش بی فایده هم خلق بهترین آثار طنزآمیز عالم بوده است"(ص 38)
احتمالا اون آزمایشی که به یه سری خانواده ها روبات سگ درب و داغون میدن و سگا الکی هر بار یه رفتار نشون میدادن و برخی از خانواده ها واقعا فکر میکردن روباتشون هوشمنده رو شنیدین. وقتی ما این حرفِ هوشمند بودن روباتشون رو میشنویم، خنده مون میگیره، اما قبلا هم گفتم، بعضی از ماها هیچ وقت نمیتونیم به خودمون بخندیم، در حالی که داریم همون کار خانواده ها رو میکنیم. معناسازی دیوانه وار زندگی، تفسیر نشانه های تکرارشونده و ... . 
2- تو بعضی چیزا هم میشه دقیق تر شد و فکر کرد:
آیا به شوخی گرفتن زبان ها و نژادها راه نامناسبی برای طنز آفرینیه؟
آیا انتقاد کردن بدون ارائه راهکار غیرمنطقیه؟ یا ... 
(در مورد سوال دوم، طنز پردازا میگن که "راهکار بده وگرنه انتقاد نکن"، یه روش برای کمتر کردن انتقادهاست. و به نظرشون یه حرف شر و وره.)
***
چیزای بدی که من در مورد کتاب میدونم:
اولا تو اسم کتاب، وجود "اسرار" به نظر یه کلمه بی معنی میاد.
واقعا چیزی به نام اسرار نوشتن میتونه وجود داشته باشه؟ رابرت مک کی تو مقدمه کتابش دو سه تا جمله داره، خیلی خوبن:"کتاب درباره واقعیات است نه رازهای نویسندگی". تنها چیزی که وجود داره اصول نوشتنه که اون هم از هزاران سال پیش تغییری نکرده. نه در طنز نوشتن و نه در جدی نوشتن.(البته بعضی وقتا حین مواجهه مخاطب با فیلم، اسراری هستن که یه فیلم بد از دید منتقدین رو به یه فیلم کالت تبدیل میکنن. اما فک نمیکنم این قابلیتی باشه که بشه تقلید کرد.)
دومین چیز بد، اینه که تو جلد کتاب اسمی از "وودی آلن" اومده در حالی که هیچ مقاله ای از ایشون وجود نداره. اسم ایشون تو خرید بنده بی تاثیر نبوده، گرچه اگه اسمی از ایشون نبود هم کتابو میخریدم، اما بهتر بود که اسمشون نباشه دیگه.
***
اگه به طنز علاقه دارین، کتاب خوبیه.
***
20 اردیبهشت کم کم داره میرسه
  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

مرد عوضی بدون خنده

واقعیت اینه که این پست شاید از پستای دیگه ام، خیلی بدتر باشه.

***

این مطالبی که پشت بندشون یه «بدون خنده» دارن و قبلاً دو تا ازونا نوشتم، چیزایین که تو طنزنوشته ها وجود دارن و بهشون تو فیلم یا نوشته‌های طنز میخندیم، اما به هر دلیل ممکن نمیتونیم بهشون تو واقعیت بخندیم(که به نظرم اشتباهه). با اینا سعی میکنم یه خورده جهان رو شوخ تر ببینم.

***

یکی دیگه از شگردهایی که تو طنزنویسی ازش استفاده میشه، وجود یه مرد عوضیه.

احتمالاً از این نوع طنز، مجموعه های مرد (دو)هزار چهره و به احتمال قوی تر، فیلم مارمولک رو دیدین.

یه چیزی که به نظرم این شگرد میخواد به آدم بگه، اینه که دست طبیعت و جامعه اون قدری که بالای آگهی ترحیم ها مینویسن، خوش سلیقه نیست.

مثلاً مسعود شصت چی(مرد هزار چهره) تو هر جایی که خودشونو نخبه یا ... میدونستن میرفت، در مدت کوتاهی بهتر از بقیه عمل میکرد.

مثال واقعیتر: اونطوری که از بقیه شنیدم، اگه به صورت رندوم از بین تمام حیوانات ایران زمین(ناطق و غیرناطق) یکی رو انتخاب میکردن، احتمالاً خیلی بهتر از 8 سال احمدی نژاد مدیریت میکرد.

اما چه دلیلی باعث میشه، نخندیم؟ یه قسمتش اینه که فکر میکنیم تو زندگیمون تأثیر دارن و ما نمیتونیم به اشتباه انتخاب کردن بقیه و تاثیرشون تو زندگی ما رو به چشم شوخی ببینیم.

(گرچه من خودم با جمله بالا موافق نیستم و از خودم سؤال میکنم که واقعاً چقدر سیاستمدارا تو زندگی ما تأثیر دارن و راستش هنوز با بی شعوری خاص خودم، به خودم جواب میدم که تأثیر کمی دارن؛ همونطور که پدر نقش کمی در سبک زندگی فرزند داره.)


و به نظرم یه دلیل دیگه نخندیدنمون اینه که بخش زیادی از این مردای عوضی، مذهبیای ما هستن و ریا ( و دروغ) کار اصلاً خنده داری نیست.

واقعاً اگه بخوان مردای عوضی جامعه ما رو حذف کنن، احتمالاً بخشی از صف اول های نماز جمعه ها حذف میشه و نماز جماعت به امام جمعه وصل نمیشه؛ البته اگه قبلش ...

***

اصل حرف همون شعریه که مارمولک میخوند:

تن آدمی شریف است به جان آدمیت                        «نه همین لباس زیباست نشان آدمیت»

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی          چه میان نقش دیوار و میان آدمیت

.... متن کامل در گنجور


خیلی بیشتر از اینایی که تو فیلما هست، مرد عوضی وجود داره، اما آن‌چنان خنده‌دار به نظر نمیرسن

یعنی شاید تعداد افراد زیادی در جایی که استحقاقشو داره، نباشه. 

شاید بهتر باشه یاد بگیرم یه خورده جدی نگیرمشون

***

این قسمت به دردنخورتر از قسمتای بالاییه:

یکی دیگه از جماعتی که خیلی «عوضی» هستن، بخشی از پزشکامون هستن.

میخواستم تنفرمو از پزشکی هایی که جاذبه اونا رو از دماغ فیل کشیده آورده پایین، ابراز کنم.

دو سه روزی هس کل فحش هایی که بلدم رو نسبت به این قوم دوست نداشتنی روانه کردم.

.به این دانشجویان پزشکی اول باید 8 سال درس اخلاق داد و بعد پزشکی یاد داد

گرچه درسشون هم جز حفظ کردن اسم دو سه تا میکروب و ویروس چیزی نداره و مهم‌ترین مهارتشون هم توانایی خون دیدنه.

باشد که خدواند بر ایشان عقل سالمی عطا فرماید و هی «پزشکی پزشکی» نکنن.

البته مشکلی هم نداره. برای کمبود عزت نفس هر کسی برای خودش چاره ای داره.

***

گفتم خبرهای خوبی در راه هست. 20 اردیبهشت کم کم داره میرسه :)

  • مرتضی خیری
  • ۱
  • ۰

زیباترین شهر: وطن

به رسم بهار امسال، یه صفحه دیگه از کتاب طبیعت رو هم با دوستان عزیز خوندیم. 

گفتم شما رو هم در جریان لذت بردنمون بزارم. باشد که راهتان را به سمت تکاب نیز کج کنید :) 

این بار رفتیم قینرجه.

اول یه عکس ببینید بقیه شو بگم.


متاسفانه عکاس خوبی نیستم، وگرنه آبشار از نزدیک خیلی قشنگتره.

همین آب رو اگه دنبال کنید، میرسید به قسمت حموم ها. سه تا حوضچه آب گرم.

اون آب وسطی همون آبشاره که آبش سرده و دوتا حوضی که میبینید، چشمه های آب گرمن. 

یکی از بهترین شبهای عمرم رو، تابستون قبل اومدیم اینجا و تو آب دراز کشیدیم و حال کردیم. اون شبی که ما رفتیم، بارش شهابی وجود داشت و اتفاقا بهترین مکان دیدش هم تخت سلیمان(یه جاذبه دیگه شهر ما) بود. به خاطر همین تو همون آب گرم، با نگاه کردن به آسمون از دیدن ستاره های دنباله دار هم لذت دوچندانی میبردیم.(اون حوض دومیه یه چیزی شبیه تخت خوب هم داره که میتونی دراز بکشی)

یه چیز قشنگ دیگه اینجا هم صخره هاشه که پر از مارن. این بار متاسفانه چون هوا سرد بود ما مار ندیدیم، اما دفعه قبل که خواهرم اونجا بود، این عکس رو گرفته بود. 

تا اونجایی که من شنیدم، این مارها به آدما آسیبی نمیرسونن و به خاطر همین رفت و آمد بدون مشکله.

خوب بید؟

***

همونطور که قبلا هم نوشتم، خدا، وطن و مادر سه کلمه ای هستن که احساس میکنم مفهوم یکسان اما شکل های متفاوتی دارن.

شاید به خاطر همین هم وقتی تو یه جمع دوستانه گفتم "تکاب بهترین شهر دنیاس" بیشتر دوستا خندیدن اما به هیچ وجه نه از گفتنش پشیمونم و نه احتمال میدم که بعد این پشیمون بشم. منظورم اینه که فک نمیکنم کسی بگه مادر من شخص بدیه. و شاید همونطور که شاید کسی نگه خدای من، خدای بدیه. البته شاید بعضیا این حرفارو بزنن اما واسه من این حرفا یه حرف احمقانه اس و هیچ معنی خاصی نداره.

(و به همون اندازه ای که این سه کلمه رو یکسان میدونم، کلمه های "حاکم سیاسی" و "پدر" و "سیاست" و اینجور کلمه ها رو هم یکسان میدونم. به نظرم میشه از بعضی جهات مقایسه شون کرد.)

***

تکاب از لحاظ جاده ای هم خیلی بدمسیره و هم تعداد راه کمی به سمتش وجود داره. به خاطر همین یه خورده تعداد گردشگراش کمتره.

این کم بودن گردشگرا، چیزیه که نمیتونم پیش خودم حلش کنم.

من به عنوان یه شهروند عادی که شغل بازاری خاصی اینجا ندارم، از تعداد کمش لذت میبرم. شاید چون فک میکنم اگه گردشگر زیاد بیاد، احتمالا مناطق ما دیگه به این زیبایی که لذت میبرم نباشن(آشغال ریختن و صدمه زدن و ...)، یا به این دلیل که از خلوت بودنش لذت میبرم.

اما وقتی به عنوان یه بازاری فک میکنم، احساس میکنم شهر از کم بودنش یه جورایی صدمه میبینه. شاید اگه از لحاظ توریستی خوب بود، بعضی از جوونامون که تو شهرای مختلف دارن به دنبال کار میگردن هم راحت تر بودن، یا حداقل یه خورده وضعیت بازاریا بهتر میشد.

اما من از همین وضعیتی که شهر داره خیلی راضیم و البته انشاالله وضعیت روستاها و شهرهای کوچک هم از این به بعد خیلی بهتر شه.

  • مرتضی خیری