دل نوشته هام

طبقه بندی موضوعی
  • ۰
  • ۱

غرور

هم اتاقی ای داریم متولد سال 62. مجموعا فرد خوب و بامرامی است اما حفره هایی هم در شخصیت او پیدا میشود.

یکی از ویژگی هایی که داره اینه که چیزهایی که مربوط به خودشه و اصلا به ما مربوط نیست را با ما در میون میذاره. منظورم مسائل شخصی نیست. منظورم اینه که هر چیزی که مربوط به خودش باشد رو چیزی مهم در نظر میگیره و فکر میکنه لازمه تا بگه. همین باعث میشه که خیلی حرف بزنه.

من بعضی وقتها برای اینکه خیلی حواسم پرت نشه، یه هندزفری تو گوشم میزارم که متوجه بشه من ارتباطمو با اتاق میخوام لحظاتی قطع کنم. اما به حدی این رفتار وقیح رو داره که به من هی اشاره میکنه تا هندزفری رو از گوشم وردارم و به حرفاش گوش بدم. 

البته برخی حرفاش به خاطر دلسوزی ای هست که داره. اما یه شرط اینکه واسه کسی مفید باشی، اینه که اول بتونی جذبش کنی دیگه.

فکر میکنم همین اخلاقش هست که باعث میشه تماس های خودشو با صدای نسبتا بلند، کامل داخل اتاق انجام میده و بیرون نمیره؛ شاید فکر میکنه که محتوای تماس هاش واسه ما مهمه.

حالا مسئله ای که واسه من ایجاد شده اینه که این شخص برای درس خوندن با راه رفتنه که میتونه تمرکز داشته باشه. به خاطر همین میره تو راهرو و راه میره و درس میخونه. یه خورده بعد اومده شکایت یه آدم دیگه رو پیش من میکنه که اون آدم دیگه دو ساعته داره تو راهرو با صدای بلند با گوشیش حرف میزنه.(گرچه واقعا صداش آزاردهنده نبود و حتی بلند هم نبود).

خب فکر میکنم این دوست هم اتاقی واقعا هیچ فهمی از شرایط یک جایگاه و تفاوتش با جایگاه دیگه، نداره. اصولا راهرو به خاطر این که جای عمومی تریه، لابد میتوان صدا رو کمی بلندتر کرد و آزادتر از شرایط اتاق تو اون حاضر شد. گرچه محدودیتای خودشو داره. واقعا متعجبم از اینکه این شخص چجوری میتونه از کسی که تو راهرو با تلفن حرف میزنه شاکی باشه.

فکر میکنم این نوع رفتار یک دلیل پایه ای تر داره و اون وجود خصیصه ای به اسم غروره. "حق با من هست هر جا که باشم" هم یکی از آثار غروره. 

البته واقعیتش اینه که من خودم هم بعضی وقتها سعی میکنم توجه بقیه رو به حرفی جلب کنم اما در 90 درصد موارد اون مطلب یه جوکه. خیلی کم اتفاق میفته خبری رو بقیه بگم یا تحلیلی بخونم واسشون. گرچه با دیدن رفتار اگزجره شده من که در دوستمون تبلور یافته، حتی تو گفتن جوک هم تعلل میکنم چه برسه به اینکه بخوام بهشون حرف جدی ای بزنم.

***

البته مشخصا وبلاگ جای شخصی ایه. پس از این بابت حرجی بر من نیست ؛)

  • ۹۶/۱۰/۲۸
  • مرتضی خیری

نظرات (۲)

دقیقا این ادم هیچ درکی از شرایط خوابگاه نداره :)) 
منم دوستانی داشتم که این مدلی بودن. یادمه من چشام داشت از بی خوابی بسته میشد این دوستمون مدام منو هوشیار میکرد تا به حرفاش دقت کافی داشته باشم:/ من تو تختم بودم اون لبه ی تخت نشسته بود حرف میزد :/ زیر پتو بودم حتی :/
پاسخ:
نمیدونم جو شما چه جوری بوده، اما یه بدیه شرایط ما اینه که ایشون 11 سال از من بزرگ ترن و واقعا هیچی نمیتونم بهشون بگم. یعنی اگه هم سن و سال من بود، قشنگ با خاک یکسانش میکردم. میگم شاید به خاطر سنشه که همچین احساساتی داره. فکر میکنه چون بزرگ تره پس صلاحیت نصیحت و غرور داشتن و کارای دیگه رو داره.
من بعضی وقتا از سلاح بی توجهی استفاده میکنم. کشنده ترین سلاح :)
  • علی حسین‌زاده
  • واله من هم الان یه همکار دارم در محل کارم و در اتاقم که همینگونه هست. حتی یکبار بهش گفتم حرفات سرم رو درد میاره و یکم اجازه استراحت به مغزم بده!
    جالبی ماجرا اینجاست که ایشون همیشه از خودخواهی منیت و غرور سایر آدما شاکیه!
    پاسخ:
    منم دقیقا بعضی وقتا میخوام همینو بهش بگم.
    باور کن منم همیشه تو دلم بهش میگم یه خورده بزار مغزم استراحت کنه. نمیزاره آدم لحظه ای با خودش تنها باشه.
    چون ایشون سنش خیلی بیشتر از منه، سعی میکنم احترامشو نگه دارم و رو احساسش پا نزارم. اما خوب منظورمو با روش های غیرمستقیم بهش میرسونم.

    ارسال نظر

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">